نظری بر معرفت نفس- بخش دوم: حجه الاسلام دکتر مصطفی نیک اقبال | خانواده مطهر

نظری بر معرفت نفس- بخش دوم: حجه الاسلام دکتر مصطفی نیک اقبال

noor

خودمان نيستيم كه اينجا نشسته‌ايم، بلكه خودمانيم با هزاران تعلّق و آرايش، آراسته به يافته‌ها و بافته‌ها، به معلومات غيرصحيح و القائيِ اين طرف و آن طرف، به تسخيرشدگي­هاي گوناگون، و مبتلا به انگل‌هايي بي‌شمار که ما را به خواهش‌هاي خود وامي­دارند و از نيروي ما تغذيه مي­کنند.

شرط پيمودن اين طريق آن است كه خودمان را پاك كنيم و به همان چيزي بازگرديم كه خدا ما را آن‌گونه آفريده؛ به فطرت. « فطرة الله التي فطر الناس عليها»( سرشت الهي که خداوند مردم را بر آن سرشته است).

فطرت سرمايه‌اي مشترك و بي‌نياز از هر مقدّمه‌اي است.  فقط پاك‌شدن مي‌خواهد. طريق پاك‌شدن هم كنار گذاشتن ذهنيات و توهّمات است. كنار گذاشتن فكر و خيال است. ). در يك كلام، نفي خَواطر است. نفي‌خواطر آغاز همۀ طريقت‌هاست. (بسياري از روايات به مسئلۀ سکوت، حديث نفس نکردن با خود، ترک لغو و لهو، ترک صفات زشت اخلاقي مثل حسد و کبر و … که همه وجود ذهني­ اند، ترک متابعت هوا و خُطُوات شيطان، ترک غفلت، حضور قلب در عبادات و ذکر قلبي اشاره دارد.)

چند لحظه به چيزي فکر نکنيد و همۀ خواطر را از خود دور کنيد، به‌طوري‌که فقط خودتان باشيد و خودتان. حالا در اين حالت سکوتِ دروني که به چيزي مشغول نيستيد، آيا معدوم و نيست شديد؟ آيا نابود شديد؟ خير، باز هم هستيد. به اين حالت بودن و هستيِ ­بدون انديشيدن توجّه کنيد. مي­يابيد که کسي اينجا هست؛ مي­يابيد که هستيد؛ مي‌يابيد که وجود داريد. حقيقت شما همين است. افکار و انديشه­ها عَرَضي و زائد است. حالت فطري انسان اين است. اين آن نفسي است که هر که او را شناخت پروردگارش را مي­شناسد. راه معرفت نفس هم به درون خود فرورفتن و توجّه به دروني­­ترين نقطۀ وجود يا ذات خود است.

خلاصه اينکه نسيان خود را بايد کنار گذاشت. اوّل بايد خود را يافت. شما هنگامي که به دنيا آمديد، خودتان بوديد. اسم‌ها و رسم‌ها و تشبيه­ها و اعتبارات و اوهام بعداً روي شما حمل شد.  اولين اعتبار همين نام شما بود. الآن کوهي از اعتبارات بر دوش شما سنگيني مي­کند. اگر بپرسند که هستي؟ مي‌گويي مثلاً حسين، دکتراي فلان­رشته، در فلان­جا کار مي­کنم، از فلان­جا زن گرفته­ام، هميشه شاگرد اوّل بوده­ام، خانه­ام فلان­جاست، مردم به من احترام مي­گذارند، و از اين قبيل امور. آنچه را که تاکنون «من» مي‌گفته‌ام، نه وجودي حقيقي، بلکه وجودي مجازي و مجموعه‌اي بوده است از خيالات؛ خيالاتي حاصل از اينکه ديگران راجع به من چه فکر مي‌کنند. در واقع، نوعي زندگي انگلي خيالي در ديگران داشته‌ايم، غافل از اينکه هرکس مشغول کار خود است و اصلاً، کسي به کس ديگر فکر نمي‌کند. اين فقر آدمي از وجود حقيقي و انباشتگي‌اش از وجود مجازي آنجا روشن مي‌شود که اگر يک روز درِ خانه‌اش بسته شود يا در گوشه‌اي محبوس شود وحشت مي‌کند، چرا که پوچي خودش را به چشم مي‌بيند. اين است که آدمِ پوچ هميشه خودش را در ازدحام جمعيت گم مي‌کند و زندگي‌اش در وجود و به وجود ديگران است و اگر ديگران نباشند، انگار که نيست. معرفت ما نسبت به خودمان معرفت نيست، بلکه توهّم يک سري اعتباريّات است. در عالم ذهن، آن‌ها را به هم چسبانده­ايم و روز به روز، بيشتر مي­شود. حال بياييد خود را بيابيم: ذهنتان را از همۀ اين وجودات ذهني منصرف کنيد و به خودتان توجّه کنيد. همين توجّه که مقدمۀ وجدان است، تفکّر نام دارد. و آن وجدان، ديدنِ با چشم عقل است؛ تعقّل است. شما خود را مي­يابيد. اين، کليدِ اوّلِ معرفت نفس است.  بيشتر ما سال‌ها از او غافل بوده­ايم و فقط گاه‌گاهي، او را يافته­ايم؛ مثلاً حين دعا يا عبادت يا در گرداب مشکلات. هنگام مرگ( که بزرگ‌ترين مشکل اين دنياست) نيز همانند لحظۀ تولّد، همۀ اوهام کنار مي­رود و کشف غطا مي­شود: «لقد جئتمونا فرادا کما خلقناکم اول مرة»(شما را تنها مي­آوريم، همان‌گونه که تنها خلقتان کرديم).

 بايد قبل از آن هنگام مُرد:«موتوا قبل أن تموتوا» ( بميريد پيش از آنکه هنگام مردن شما فرا رسد).

 گناه، معرفت نفس را کم مي­کند. «أنساهم أنفسهم» (خودفراموشي) مي‌آورد.  و اولين وجدان را از ما مي­گيرد ، که همان وجدانِ بودنِ خودمان است. 

ديدگاه ها در اين مطلب .

طراحی و اجرا توسط : امید حسینایی