داستان و نتیجه | خانواده مطهر

داستان و نتیجه

 

دختر کوچولو وارد بقالی شد و کاغذی به طرف بقال دراز کرد و گفت:

مامانم گفته چیزهایی که در این لیست نوشته بهم بدی، این هم پولش…

بقال کاغذ رو گرفت و لیست نوشته شده در کاغذ را فراهم کرد و به دست دختر بچه داد، بعد لبخندی زد و گفت:

چون دختر خوبی هستی و به حرف مامانت گوش می‌دی، می‌تونی یک مشت شکلات به عنوان جایزه برداری.

ولی دختر کوچولو از جای خودش تکون نخورد، مرد بقال که احساس کرد دختر بچه برای برداشتن شکلات‌ها خجالت می‌کشه گفت: “دخترم! خجالت نکش، بیا جلو خودت شکلاتهاتو بردار”

دخترک پاسخ داد: “عمو! نمی‌خوام خودم شکلات‌ها رو بردارم، نمی‌شه شما بهم بدین؟ “

بقال با تعجب پرسید:

چرا دخترم؟ مگه چه فرقی می‌کنه؟

و دخترک با خنده ای کودکانه گفت: آخه مشت شما از مشت من بزرگتره!

خوب دوستان، از این داستان ساده چه نتیجه ای می گیریم؟ این دختر کوچولو از ما آدمهایی که فکر می کنیم بالغ و خوشفکر هستیم خیلی با هوش تر و دقیق تر است. چون ما هیچ وقت یادمان نیست که خداوند مشتی بسیار بزرگتر از مشتی که ما داریم دارد!!!

چه خوب است در این روزهای آغازین سال جدید تصمیم بگیریم که از این پس از خداوند بیشتر در کارهایمان کمک بگیریم و او را در کارهای خود در نظر داشته باشیم.

 

ديدگاه ها در اين مطلب .

طراحی و اجرا توسط : امید حسینایی