درخت بخشنده | خانواده مطهر

درخت بخشنده

روزگارى درختى بود و او عاشق يك پسر كوچك بود.و هر روز آن پسر مى آمد و برگ هاى درخت را جمع مى كرد و از آن ها تاج مى ساخت و نقش شاه جنگل را بازى مى كرد.او از تنه درخت بالا مى رفت ،از شاخه هايش تاب مى خورد و سيب هايش را مى خورد،او و درخت با هم قايم باشك بازى مى كردند،زمانى كه خسته مى شد،زير سايه اش مى خوابيد و پسر عاشق درخت بود… خيلى زياد.

” و درخت خوشحال بود “

اما زمان گذشت و پسر بزرگ شد و بيشتر وقتها درخت تنها بود.سپس يك روز،پسر پيش درخت رفت.درخت گفت : بيا پسر،بيا و از تنه من بالا برو و از شاخه هايم تاب بخور و در سايه ام بازى كن و شاد باش.پسر گفت : من بزرگ تر از آنم كه از درخت بالا بروم و بازى كنم.مى خواهم چيزهايى بخرم و تفريح كنم.كمى پول مى خواهم.تو مى توانى كمى پول به من بدهى؟ درخت گفت : افسوس،اما من پولى ندارم،تنها برگ و سيب دارم.سيب هايم را بردار و در شهر بفروش،در اين صورت پولدار مى شوى و خوشحال خواهى شد.پسر از درخت بالا رفت و سيب ها را چيد و با خود برد.

” و درخت خوشحال بود “

اما پسر مدت زيادى باز نگشت… سپس يك روز پسر برگشت،درخت از شدت خوشحالى تكان خورد.گفت : بيا پسر از تنه ام بالا برو و از شاخه هايم تاب بخور و شاد باش.پسر گفت : خيلى گرفتارم و براى بالا رفتن از درخت وقت ندارم.من مى خواهم صاحب زن و بچه شوم،بنابراين احتياج به خانه دارم،آيا تو مى توانى خانه اى به من بدهى؟درخت گفت : خانه اى ندارم،جنگل خانه ى من است،اما تو مى توانى شاخه هايم را بِبُرى و خانه بسازى،در اين صورت خوشحال خواهى شد.بنابراين پسر شاخه ها را بريد و آنها را برد تا خانه اش را بسازد.

” و درخت خوشحال بود “

اما پسر دوباره مدت زيادى باز نگشت و زمانى كه برگشت،درخت چنان خوشحال شد كه به سختى مى توانست صحبت كند.او زمزمه كرد : بيا پسر،بيا و بازى كن.پسر گفت : براى بازى كردن خيلى پير و خسته هستم،قايقى مى خواهم كه مرا به دور دست ها ببرد،مى توانى قايقى به من بدهى؟درخت گفت : تنه ى مرا قطع كن و يك قايق بساز،در اين صورت مى توانى قايق رانى كنى و خوشحال باشى.بنابراين پسر تنه ى درخت را قطع كرد و قايقى ساخت و مشغول قايق رانى شد.

” و درخت خوشحال بود “

بعد از مدت زيادى پسر برگشت.درخت گفت : متاسفم پسرم،ديگر چيزى برايم باقى نمانده كه به تو بدهم،چگونه ترا خوشحال كنم؟پسر گفت : اكنون چيز زيادى احتياج ندارم،فقط مكان ساكتى را مى خواهم كه بنشينم و استراحت كنم،خيلى خسته ام.درخت با شادى تمام خود را تا جايى كه مى توانست هموار كرد و گفت : بسيار خوب،يك كنده ى پير براى نشستن و استراحت كردن مناسب است،بيا پسرم،بنشين،بنشين و استراحت كن و شاد باش،همين كار را كرد.

” و درخت خوشحال بود ” …

ديدگاه ها در اين مطلب .

طراحی و اجرا توسط : امید حسینایی