کیک بهشتی | خانواده مطهر

کیک بهشتی

 

پسر كوچكى براى مادر بزرگش توضيح مى داد كه چگونه همه چيز ايراد دارد :

مدرسه ؛ با تكاليف سخت و مطالبى كه شايد هيچگاه به كارم نيايد. خانواده ؛ مشكلات فقر و اينكه سطح زندگىِ ما از خيلى ها پايين تر است. دوستان ؛ اكثرشان آن شخصيتى نيستند كه من دوست دارم و اختلاف سليقه هاىِ بسيارى با هم داريم. و….

مادر بزرگ كه هميشه لبخندى پر از عشق و محبّت بر لب داشت،مشغول پخت كيك بود،از پسر كوچك مى پرسد : نوه ى عزيزم آيا كيك دوست دارى؟

پسر كوچك پاسخ مى دهد : البته كه خيلى دوست دارم،آنهم به خصوص اگر شما درست كرده باشيد.

مادر بزرگ او را بوسيد و پرسيد : آيا روغن هم دوست دارى ؟ پسر كوچك گفت : نه،چطور مگه ؟ مادر بزرگ ادامه داد : دو عدد تخم مرغِ خام چطور ؟ پسر كوچك كه حسابى گيج شده بود و دليل سوالات پِى در پِى مادر بزرگ را نمى دانست،گفت : نه . مادر بزرگ گفت : آرد چطور ؟ آرد دوست دارى ؟ جوش شيرين چطور ؟ از آن خوشت مى آيد ؟

پسر كوچك كه حسابى كلافه شده بود،گفت : نه نه نه، از هيچكدام خوشم نمى آيد.

مادر بزرگ او را در آغوش گرفت و گفت : حالا چرا عصبانى شدى ؟ خودم از اوّل مى دانستم كه هيچكدام را دوست ندارى امّا از اينكه پرسيدم،قصدم اين بود كه توجّه تو را به اين نكته جلب كنم كه :

همه ى اين چيزها به تنهايى بد به نظر مى رسند امّا وقتى به درستى با هم مخلوط شوند،يك كيك بسيار خوشمزه درست مى شود،كه تو عاشقِ طعم و مزه ى آن هستى.

خداوند هم به اين ترتيب عمل مى كند.خيلى از اوقات به او اعتراض مى كنيم،كه اين چه زندگى است كه من دارم ؟ همه اش سختى،همه اش تلخى،و هميشه چيز هايى كه آنها را دوست نداريم،سرِ راهمان است، و سوال مشتركِ همه ى ما كه لحظه لحظه از خدا مى پرسيم ؛ چرا ؟ چرا اينطور شد ؟ چرا آن اتّفاق نيفتاد ؟ چرا اين ؟ چرا؟ و چرا؟ و چرا؟…

امّا او ميداند وقتى تمامِ اين سختى ها را به درستى در كنار هم قرار دهد،نتيجه هميشه خوب است.در نهايت همه ى اين پيشامدها،با هم به يك نتيجه ى فوق العاده مى رسند و تنها راه براى آرامش و لذّت بردن از زندگى اين است كه :

 

تنها بايد به او اعتماد كنيم و خود را هميشه در آغوشش بيندازيم و دادگاهِ قضاوتِ درونِ خويش را رها كنيم…

ديدگاه ها در اين مطلب .

طراحی و اجرا توسط : امید حسینایی