داستان: (وجدان) | خانواده مطهر

داستان: (وجدان)

چشمان بی فروغ پیرمرد بیمار نشان می داد که وی چند قدمی با مرگ فاصله ندارد. سه پسر او جعفر و قاسم و عماد به دور تخت او گرد آمده بودند تا با مردی که برای تربیت آنها رنج فراوان کشیده بود وداع کنند. هر سه می دانستند که امیدی به نجات مرد بیمار نیست.

امین به سختی نفس می کشید. حیفش می آمد که حتی یک لحظه چشمانش را بر هم گذارد و از دیدن سه جوان برومند خود محروم شود. دستهای لاغر و استخوانی او دیگر رمقی نداشت. او آنچنان ضعیف شده بود که نمی توانست دستش را تکان دهد.

بیماری تا عمق استخوان او نفوذ کرده بود و او را به کام مرگ می کشانید. کوچکترین پسر او عماد آنچنان ناراحت بود که نتوانست جلوی خود را بگیرد. قطره اشکی از گونه اش سرازیر شد و بر روی دست لاغر امین چکید.

امین به چهره ی او چشم دوخت و بعد گفت

– گریه می کنی پسرم. مگر نمی دانی که مرگ حق است و همه ی ما باید روزی این دنیا را ترک کنیم.

عماد دیگر نتوانست جلوی خود را بگیرد. در حالیکه اشک همه ی گونه هایش را خیس کرده بود گفت:

– من هم از اینکه از میان شما می روم سخت اندوهناکم اما از طرفی خوشحالم که شما هر سه در زندگی موفق شده اید. جعفر دکترای حقوق خود را گرفته و از هفته ی بعد به شغل قضاوت می پردازد. قاسم پزشکی ماهر است و تو نیز نویسنده ای توانا.

شما هر سه آنچنان در زندگی موفق شده اید که همه به من تبریک می گفتند. این افتخار برای من بس که شما سربار جامعه نشده اید. اما …

پیرمرد بیمار سخنش را قطع کرد. قاسم مضطربانه پرسید:

– اما چه؟ پدر چرا حرف خود را قطع کردی؟

امین نفسی عمیق کشید و گفت:

– اما من از یک چیز می ترسم. از اینکه شما ارزش شغل خود را درک نکنید. یک لغزش کوتاه در زندگی هر یک از شما به نابودی عده ای تمام می شود. قضاوت، طبابت و نویسندگی هر سه شغل هایی پر مسئولیت اند.

من از آن می ترسم که شما به اهمیت کار خود پی نبرده باشید و شغل های شریف خود را که وسیله ی خدمت به مردم است وسیله ی ثروت اندوزی کنید.

جعفر دستهایش را روی لبه ی تخت گذاشت و گفت:

– پدر چرا این سخن را می گویید. من مطمئن هستم که برادرانم گفته های شما را هرگز فراموش نمی کنند. شما همیشه روش خوب آموختن را به ما می آموختید. من پس از قبول شغل قضاوت، به وجدان خود سوگند یاد کرده ام که جز به عدالت حکم نکنم و قاسم نیز سوگند نامه ی بقراط را امضا کرده است و عماد نیز سوگند یاد کرده است که جز به خاطر مردم و سعادت و رفاه آنها چیزی ننویسد.

پیرمرد گفت:

– اگر چنین باشد وشما هر سه به سوگندهایتان وفادار باشید من اندوهی ندارم و با دلی شاد از این جهان به سرای باقی می شتابم.

لحظاتی صبر کرد و گفت:

– همیشه در زندگی، وجدان خود را ملاک قرار دهید. وجدان اخلاقی، شما را از سقوط و انحراف نجات خواهد داد. خدا …

امین پس از گفتن این سخنان چشمانش را بر هم گذاشت و جان داد.

با مرگ پیرمرد غم و اندوه بر سه مرد جوان هجوم آورد. آنان با از دست دادن پدر خود از شدت غم برای چند دقیقه ای قادر به سخن گفتن نبودند.

. . . یک ماه از مرگ امین گذشت. جعفر و قاسم وعماد در میان غوغای زندگی به تدریج غم مرگ پدر را فراموش می کردند.

در این مدت جعفر احساس کرده بود که شغل قضاوت چقدر مشکل است. او فهمیده بود که کوچکترین انحراف و اشتباهی منجر به از بین رفتن حقوق یک انسان یا چند انسان خواهد شد. و از آنجایی که به وجدان خود سوگند یاد کرده بود هرگز بر خلاف عدالت، قدمی بر ندارد، در رای دادن، جانب احتیاط را رعایت می کرد و سعی داشت که حقی از کسی ضایع نشود.

قاسم که جراحی توانا بود یک عمل جراحی را با موفقیت به انجام رسانده و از این رو خوشحال بود. عماد یک داستان پر شور از یک جوان هروئینی نوشته و آن را برای چاپ به ناشری سپرده بود.

هر سه ی آنان خوشحال بودند که بر خلاف ندای وجدان خود و وصیت پدرشان قدمی بر نداشته اند. اما پدر آنان در هنگام مرگ یک چیز را فراموش کرده بود. و آن این بود که وی به جای آنکه مسیر الهی را به فرزندان خویش نشان دهد و از آنان بخواهد که فقط در مسیر “الله” قدم بردارند بر روی وجدان اخلاقی تکیه می کرد.

امین نمی دانست که انسان به خاطر جلب منفعت و دفع ضرر به آسانی وجدان خود را گول می زند و آن را بازیچه قرار می دهد.

بگذارید به سرگذشت سه پسر جوان او گوش دهیم.

ابتدا داستان جعفر را می شنویم. همانطور که گفتیم او ابتدا یک قاضی شریف بود که به هیچ چیز جز حکم کردن به عدالت نمی اندیشید.

یک روز پس از آنکه جلسه ی دادگاهی را تمام کرد و با خستگی به خانه آمد تلفن منزلش به صدا در آمد. او که در آن هنگام با سرعت کتاب قانونی را ورق می زد با خستگی گوشی را برداشت و آهسته گفت:

– بفرمایید.

صدایی ناشناس گفت:

– جعفرخان … شما هستی؟

– بله خودم هستم.

مرد ناشناس با صدایی بلند و لحنی مملو از چاپلوسی گفت:

– بسیار خوشوقت شدم.

جعفر پرسید:

– شما که هستید؟

– به زودی می فهمید. من برای معرفی خود و کار بسیار ضروری که با شما دارم خواستم خواهش کنم که در بعدازظهر یک ساعتی را به من فرصت دهید که حضورتان شرفیاب شوم. موافقید آقای جعفرخان؟

جعفر جواب داد:

– اما من امروز خیلی خسته هستم.

لحن صدای مرد ناشناس ناگهان تغییر کرد و با تهدید گفت:

– اما کار من خیلی ضروری است. ساعت پنج حتما در خانه باشید. خداحافظ.

جعفر با تعجب گوشی را بر جای خود نهاد. تا به حال سابقه نداشت که کسی با وی با چنان لحنی حرف بزند.

پس از خوردن نهار جعفر روی تخت دراز کشید، با وجود خستگی زیاد خوابش نمی برد و در این فکر بود که در ساعت پنج چه کسی به دیدن او خواهد آمد.

سرانجام در ساعت پنج صدای ترمز اتومبیلی از بیرون شنیده شد. جعفر از پنجره به خارج نگریست.

اتومبیل، آخرین سیستم و یکی از گرانترین اتومبیل های ساخت خارج بود. راننده ی آن که جوانی لاغر بود، به سرعت از اتومبیل خارج شد و در عقب اتومبیل را با احترامی خاص باز کرد و در این هنگام بود که مردی چاق از اتومبیل خارج شد

جعفر با دقت به چهره ی او نگاه کرد و زیر لب گفت:

– ارباب رجوع این است؟

چهره ی مرد چاق به شدت زشت بود. زخمی که بر روی گونه ی چپ او دیده می شد زشتی چهره اش را صد چندان کرده بود. حرکات او به دزدان ماهر شباهت زیاد داشت.

چند لحظه بعد، مرد زشترو زنگ در خانه ی جعفر را به صدا در آورد.

جعفر، خود برای باز کردن در خانه رفت. مرد زشترو با گرمی دستش را جلو آورد و با او دست داد.

جعفر او را به اتاق پذیرایی دعوت کرد. در اتاق، تازه وارد روی یک مبل لم داد، حرکاتش به گونه ای بود که گویا سالهاست با او دوست است.

جعفر با اینکه علاقه ای در خود احساس نمی کرد اما با وجود این مقداری میوه از یخچال بیرون آورد و جلوی او گذاشت و در جعبه ی شیرینی را باز کرد و سپس روبروی او نشست.

چند لحظه بعد مرد تنومند یک پاکت سیگار خارجی “وینستون” از جیبش بیرون آورد، یک سیگار از آن بیرون کشید و آن را آتش زد و آنگاه گفت:

– چند روز بود که آرزوی زیارت شما را داشتم. می دانید وقتی آدم در این روزگار می شنود که یک قاضی شریف مثل شما دارد برای مردم خدمت می کند، نمی دانید چقدر خوشحال می شود. هم اکنون شما شخصی را محاکمه می کنید که واقعا بی گناه است، اما متاسفانه همه ی مدارک و اسناد بر ضد اوست. او برادر من است و به جرم حمل هروئین محاکمه می شود.

– جعفر با تعجب گفت:

اوه، حالا متوجه شدم. شما دارید درباره ی جمشید حرف می زنید که دیروز اولین جلسه ی دادگاهش تشکیل شد. البته محاکمه ی او هنوز تمام نشده اما ظاهرا قضیه اینطور نشان می دهد که او حتما در ساختن و حمل هروئین، شرکت داشته است.

مرد تنومند سرفه ای کرد و گفت:

– بگذارید خودم را معرفی کنم. اسم من هوشنگ است. شغلم نیز رو به راه کردن کار مردم است. چطور بگویم . . . من به مردم، پول قرض می دهم. آگهی بنگاه ما را شما می توانید هر شب در ستون نیازمندی های روزنامه های عصر بخوانید. برادرم هم همکار من است اما متاسفانه چند ماه پیش فریب چند تن از دوستان ناباب خود را خورد و مقدار کمی هروئین به چند تن از دوستان معتادش رسانید.

جعفر تبسمی کرد و گفت:

– شما چند دقیقه پیش گفتید که او کاملا بی گناه است ولی حالا می گویید که در این چند ماه مقدار کمی هروئین به افراد معتاد می رسانده است. اما پرونده ی او حکایت ایشان را به گونه ای دیگر شرح می دهد. برادر شما در مدت شش سال چندین بار به جرم حمل مواد مخدر بازداشت شده بود به علاوه مقدار هروئینی که برای بار آخر از او گرفته شده خیلی زیاد است. از همه ی این ها گذشته مدارکی در دست است که جوانان ساده لوح را به استعمال هروئین دعوت می کرده است و با فروشندگان هروئین در خارج از کشور در ارتباط بوده است.

هوشنگ با صدایی کریه شروع به خندیدن کرد. به خوبی معلوم بود که خنده اش مصنوعی است و بعد گفت:

– جعفرخان، شما نباید این ادعاها را بپذیرید. البته برادر من مقداری هروئین داشته اما همه ی آن کارها از روی جوانی بوده است. شما باید گذشت داشته باشید و به او رحم کنید.

قاضی جوان نگاهی تحقیرآمیز به او افکند و گفت

– این چه سخنی است که می گویید. مگر او به صدها جوانی که با مصرف هروئین به فساد آلوده شدند رحم کرده که حالا می گویید من باید به او رحم کنم؟

هوشنگ لحنش را به طور غیر منتظره ای تغییر داد و گفت:

– جعفرخان، بگذارید با شما صریح حرف بزنم. من می خواهم با شما معامله ای بکنم. من نمی دانم حقوق شما چقدر است اما می دانم با این خرج گران پس از ده سال کار هم نمی توانید یک زندگی آبرومندانه ای برای خود فراهم کنید. چند سال دیگر هم به سلامتی ازدواج می کنید، آنوقت نمی دانید که چقدر زندگی سخت می شود. شما فکر می کنید با این حقوق ها می توانید لااقل در سال یک مرتبه به خارج کشور سفر کنید؟

جعفر با تعجب گفت:

– آقا این حرف ها اصلا ارتباطی به بحث من و شما ندارد.

– اوه بله بله. اما من گفتم که حاضرم با شما معامله ای بکنم. من می توانم نیم میلیون تومان به شما یکجا قرض بدهم. البته قرض بدون بهره . . .

– آقا من از شما قرض نخواستم آقا من نیم میلیون تومان را می خواهم چه کنم؟

هوشنگ یکبار دیگر خندید، از همان خنده های مصنوعی که جعفر را دچار تهوع می کرد. و بعد دود سیگار را به اعماق ریه ی خود فرستاد و گفت

– نیم میلیون را می خواهید چه کنید؟ مثل اینکه اصلا شما در این دنیا زندگی نمی کنید. کافی است که شما نیم میلیون تومان را زمین بخرید. یک سال دیگر قیمت زمین چند برابر می شود و می توانید پول مرا به من باز گردانید و با پول خودتان معامله ی دیگری بکنید

جعفر گفت:

– اصلا هدف شما از اینکه می خواهید نیم میلیون تومان به من قرض بدهید چیست؟ و در مقابل آن چه چیزی از من می خواهید؟

هوشنگ چند لحظه ای مکث کرد و گفت:

– من از شما می خواهم که در دادگاه به بی گناهی برادرم رای دهید.

جعفر از شنیدن این حرف دچار لرزشی شدید شد. تا به حال مردی به آن وقاحت ندیده بود. در حالیکه از خشم سرخ شده بود گفت:

– این چه پیشنهادی است که به من می کنید. من قسم یاد کرده ام که هرگز بر خلاف وجدان، رای ندهم.

هوشنگ یک بار دیگر با صدای بلند خندید. خونسردی او بیش از هر چیز دیگر قاضی جوان را ناراحت می کرد. مردی که از حرف هایش بوی فریب و دورویی می آمد ادامه داد:

– گفتید وجدان. این حرف ها دیگر کهنه شده آقای محترم. شما بیژن خان را می شناسید؟ او هم مثل شما قاضی است. اما اکنون سه پسر خود را به خارج فرستاده است. یک ویلای بزرگ در یکی از شهرهای شمال خریده است. در کرج چندین هزار متر زمین دارد و همه هم او را به اسم یک قاضی با وجدان می شناسند. برای اینکه در کارش خیلی مواظب است. بند را به آب نمی دهد. پیش خودمان بماند من تا به حال چند معامله ی خوب با او انجام داده ام. او همه ی کارها را رو به راه کرده اما با این وجود حتی یک مدرک هم که دلیلی از خطای اودر کار اداری باشد باقی نگذاشته است. در این هنگام هوشنگ چاقویی برداشت و آن را روی شیرینی قرار داد و گفت:

– جعفرخان امروز پول مثل این چاقوست. آن را روی هر چیز که قرار دهید می برد و پایین می رود. شما چطور می خواهید فقط با پول اداره، زندگی کنید. مگر می شود که شما یک سال کار کنید و خارج کشور نروید.

شما می توانید این معامله را قبول کنید. البته غیر از پانصدهزار تومان قرض بی بهره صد هزار تومان هم به عنوان شیرینی خدمتتان تقدیم می کنم. صد هزار تومان پول کمی نیست. فکر می کنید پس از چند سال کار، می توانیداین مقدار پول را جمع آوری کنید. من چیز زیادی از شما نمی خواهم کافی است که برادرم را از محکومیت نجات دهید و ششصد هزار تومان به حساب بانکی شما برود. خدا آگاه است که چقدر می توانید از این پول استفاده کنید.

جعفر همچنان آرام به مرد نگاه می کرد. در دل احساس کرد که او چندان هم بیهوده نمی گوید. مرد آخرین تیر خود را رها کرد.

– فرض کنید که برادر من چند سالی هم زندان بود، آنوقت چه می شود؟ همه جا بهشت برین می شود؟ نه جانم، از قدیم گفته اند با یک گل بهار نمی شود. با آزاد شدن برادر من، سقف آسمان پایین نمی آید. ولی از طرف دیگر، شما خوشبخت می شوید.

مرد سیگارش را در جا سیگاری خاموش کرد و از جا برخاست. آنگاه گفت:

– فردا ساعت هفت صبح به شما تلفن می کنم و نتیجه را می پرسم. فعلا خداحافظ.

قاضی جوان با مرد دست داد. حالا آن احساس اولیه را نسبت به او نداشت. دیگر صدایش نفرت انگیز نبود. چند دقیقه بعد صدای روشن شدن اتومبیل او به گوش رسید. جعفر از پنجره به بیرون نگاه کرد، دچار حالت خاصی شده بود که خود قادر به توصیف آن نبود.

پس از شام، قاضی جوان در بستر جا گرفت. هنوز در مورد پیشنهاد هوشنگ تصمیمی نگرفته بود. هنوز صدای وجدان را در اعماق روح خود می شنید. اما این صدا صلابت و محکمی گذشته را نداشت.

وقتی که چشمش را بر هم گذاشت خیابان شانزه لیزه ی پاریس در نظرش مجسم شد و چند لحظه بعد برج ایفل، و بعد خودش را در بالای برج ایفل دید…. همه ی این ها در عالم خیال بود اما با وجود این او لذت می برد.

ناگهان جعفر در عالم خیال از برج ایفل به روی مجسمه ی آزادی آمریکا پرواز کرد. در آن بالا ساختمان های بلند و خیلی بلند نیویورک خیلی جالب شده بودند. یک صدای شیطانی به او می گفت که فقط با پذیرفتن پیشنهاد هوشنگ، می تواند به آنجاها سفر کند و در همان لحظه صدای وجدانش را نیز می شنید که می گفت:

– با تبرئه کردن یک قاچاقچی هروئین، به صدها خانواده ی پریشان ظلم می کنی و نیز به صدها جوانی که معتاد شده اند.

جعفر احساس کرد که از صدای وجدانش بدش می آید. دلش می خواست قدرتی داشت که می توانست وجدان خود را از سینه بیرون آورد و زیر پا له کند. اگر چه قدرت این کار را نداشت اما صدای هوشنگ بار دیگردر گوشش زنگ می زد که می گفت:

– البته غیر از پانصد هزار تومان قرض بدون بهره، صد هزار تومان به عنوان شیرینی تقدیمتان می کنم. صد هزار تومان پول کمی نیست . . .

صدای هوشنگ آن چنان نیرومند بود که صدای وجدان را مثل کاغذی مچاله می کرد و به دور می انداخت. حرف های هوشنگ و نداهای وجدان، مثل دو پهلوان با هم کشتی می گرفتند. هر دوی آنها می خواستند روح جعفر را تسخیر کنند و اراده ی او را در اختیار بگیرند.

معلوم نبود در آن شب چه چیزی پیروز می شود. نیروی وجدان یا قدرت فریب دهنده ی سخنان هوشنگ.

وجدان-(قسمت دوم)

وجدان با همه ی ضعف خود، همچنان دلیرانه مقاومت می کرد. جعفر از مبارزه ی آنها نه تنها لذت نمی برد بلکه رنج می کشید. تصمیم گرفت حس مذهبی خود را به کمک وجدان خویش بفرستد زیرا که خود را همچون غریقی می دید که احتمال مرگش خیلی زیاد بود. پدرش همیشه در زمان حیات، از وجدان سخن می گفت و اینکه باید بر آن تکیه کرد. در نتیجه حس مذهبی، پرورش نیافته بود تا بتواند وجدان را یاری دهد.

جعفر، وحشت زده چشم ها را باز کرد. سرش را در میان دست هایش گرفت. دلش می خواست فریاد بکشد و همه را به کمک بطلبد.

او احساس می کرد که اگر آن کشمکش درونی تا صبح ادامه یابد دیوانه خواهد شد تصمیم گرفت برای نجات خود چاره ای بیاندیشد

روز بعد، ساعت 7 تلفن زنگ نزد، بلکه همان اتومبیل گران قیمت در جلوی خانه ی جعفر توقف کرد و هوشنگ با همان غرور گذشته از آن پیاده شد

وقتی که زنگ در را فشار داد امید چندانی به موفقیت نداشت. چند دقیقه جعفرخان، خود، در را باز کرد. مرد زشت خوی نگاهی به او افکند. چشم های سرخ شده و پلک های پف کرده ی او نشان می داد که شب گذشته نخوابیده بود. با تقاضای او هوشنگ خان به درون رفت و در را بست. نیم ساعت بعد در باز شد و هوشنگ خان در حالیکه لبخندی بر لبش نقش بسته بود از خانه ی جعفر بیرون آمد.

او معمولا حرف های خصوصی خود را با راننده ی خود در میان نمی گذاشت و او را غریبه می دانست. اما این بار آنچنان خوشحال بود که پس از آنکه بر روی تشک نرم عقب اتومبیل لمید آهسته گفت

– طرف راضی شد. حالا واقعا خوشحالم، راستی پول چه کارها می کند، حرکت کن.

اتومبیل هوشنگ از جلوی خانه ی جعفر دور شد. او پشت پنجره ایستاده بود و دور شدن آن را نظاره می کرد. سپس نگاهی به چک آبی رنگ باریکی که در دست داشت افکند. مبلغ چک، جعفر را تا حدی بشاش و سرحال کرده بود. هرگز در عمر خود چکی با آن مبلغ از کسی نگرفته بود. از خودش هم خجالت می کشید. یک لحظه به فکرش رسید که جلوی آینه بایستد و به صورت خود، تف بیاندازد. با خود می گفت که یک قاضی چقدر باید بی وجدان باشد که یک فروشنده ی هروئین را تبرئه کند. و بعد چون بار دیگر به مبلغ چک نگاهی افکند آرامش و اطمینان گذشته به سراغش آمد. وجدان یک بار دیگر شکست خورد. ده ها شیطان درونی به جنگ وجدان رفتند تا آخرین نداهایش را خاموش سازند. هر شیطانی سخنی می گفت و عمل جعفر را به گونه ای توجیه می کرد:

“با یک گل بهار نمی شود”

“گر حکم شود که مست گیرند، در شهر هر آنکه باشد گیرند”

“این روزها اگر کسی بخواهد به فکر این حرف ها باشد کلاهش پس معرکه است”

“پای بند بودن به وجدان، یک نوع ساده لوحی است”

و با این توجیهات فریبنده، وجدان شکست خورد.

سه ماه بعد، جعفر رشوه گیری قهار شده بود. رشوه می گرفت و قاچاقچیان، کلاهبرداران و اختلاس کنندگان را تبرئه می کرد. وجدان او گاهی اوقات، آنهم در شرایط خاصی ناگهان بر وی نهیب می زد و وی را می آزرد. اما جعفر برای آن نهیب های بی موقع نیز فکری کرد. او به سرگرمیهای مخرب پناه برد. شش ماه بعد زندگی جعفر به کلی تغییر کرد. خانه ای گران قیمت خریده بود. هر روز صبح اتومبیل آخرین سیستم در جلوی خانه می ایستاد و راننده با احترام از آن پیاده می شد. زنگ در را فشار می داد. وقتی که جعفر می خواست سوار اتومبیل شود این راننده بود که در را باز می کرد و تعظیم کنان از او می خواست که در اتومبیل سوار شود. حالا جعفر احساس می کرد که زندگی اشرافی عالم دیگری دارد. مبل های گران قیمت، تابلوهای زیبا، کلکسیون تمبر بی نظیر، قالیچه های زیبا با نقاشی های مینیاتور، او را در زیباییهای ظاهری خود فرو می بردند.

وقتی که روی مبل پذیرایی خود لم می داد احساس “قدرت” می کرد حتی احساس “ناپلئونی” به وی دست می داد یعنی احساس می کرد که مانند ناپلئون بر روی اسب سوار است و سپاهی را اداره می کند. و بعد به تقلید ناپلئون دستش را روی شکمش قرار می داد.

حالا درآمد او آنچنان زیاد شده بود که حتی با خریدن تمبرهای گران، قالی های خوش رنگ و تابلوهای عتیقه نیز نمی توانست آن همه پول را خرج کند. یکی از دوستان سطح بالا پیشنهاد مجلس قمار کرد.

جعفر ابتدا قبول نمی کرد. می ترسید پول هایش هدر برود. اما سرانجام قبول کرد. از آن شب به بعد مجلس ضیافت قمار در خانه ی او تشکیل می شد.

یک شب که جعفر در سر میز قمار در حین یک بازی هیجان انگیز بود ناگهان مستخدم خانه به او نزدیک شد. سر در گوش او فرو برد و گفت:

– برادر شما در اتاق دیگر منتظر شماست.

– به او بگو که من مشغول یک بازی هیجان انگیز هستم.

– اما او گفت خیلی عجله دارد.

جعفر ورق ها را روی میز گذاشت و از جا برخاست. در اتاق دیگر قاسم منتظر او بود. چهره اش گرفته بود.

– حتما مربوط به املاک عباس آباد است.

– اوه نه، قضیه به سادگی ها نیست. آبروی من واقعا در خطر است. حتی ممکن است که عکسم را در جراید بیاندازند و به عنوان کسی که به حرفه ی پزشکی خیانت کرده آبرویم را ببرند. تو باید در این موقعیت به من کمک کنی.

اصل قضیه چیست؟

– داستان مفصلی داره. همینقدر بدان که چند ماه پیش فرزندان پیرمرد بیماری نزد من آمدند. پدر ثروتمندی داشتند که اگر می مرد ثروت کلانی از خود باقی می گذاشت. اما پیرمرد با وجود بیماری، خیلی سخت جان بود، در واقع جان وراث منتظر را به لب رسانده اما خودش نمرده بود. بله، فرزندان او از من خواستند که در معالجه اش کوشش نکنم. کار دشواری بود اما مبلغی هم که در ازای آن پیشنهاد کرده بودند خیلی زیاد بود. من قبول کردم و از فردای آن روز به عنوان معالجه ی آن پیرمرد به دیدن او می رفتم. اما در معالجه ی واقعی او کوشش نداشتم.

. . . اما یک حادثه ی ناگهانی نقشه ی ما را بر هم زد و آبروی مرا در خطر قرار داد. ملاقات یک پزشک مجرب، قضیه را فاش ساخت. وی از پیرمرد خواست که گذشته از عدم مصرف داروی خطرناک من، ادعانامه ای هم علیه من تهیه کرده و به دادگاه بدهد. حالا واقعا آبروی من در خطر است.

جعفر نگاهی به برادرش انداخت. می خواست او را سرزنش کند اما جرات آن را نداشت. هر دو برادر لحظات عمر پدرشان را بیاد آوردند.

جعفر ناگهان گفت:

– چرا به سوگند پزشکی خود وفادار نماندی؟

قاسم جواب داد:

– و تو نیز چرا به پیمان خود وفادار نماندی. آیا با پول قضاوت می توانستی خانه ای چنین مجلل تهیه کنی؟

– ولی من با جان کسی بازی نکردم.

– چطور با جان کسی بازی نکردی. آیا محکوم کردن کسی که حق با اوست خیانت نیست و آیا موجب متلاشی شدن یک خانواده نمی شود؟ آیا تبرئه کردن قاچاقچیان و شیادها بازی کردن با جان مردم نیست؟

جعفر با خشم گفت:

– اگر چنین کارهایی بد است پس چرا خودت می خواهی که من این کار را برای تو انجام دهم؟

– برای اینکه من نیز مانند تو آلوده ام. من نه تنها سوگندنامه ی پزشکی، بلکه حتی وجدان خود را نیز زیر پا گذاشتم. پدر ساده لوح ما تصور می کردکه وجدان، به تنهایی قادر است ما را از آلودگی ها باز دارد

جعفر قدمی به جلو گذاشت و گفت:

– اما ما تقصیر نداریم، همه دارند بد می شوند.

– اوه نه برادر، این چنین خود را فریب نده. حتی در دریای تاریکی و ظلمات نیز، یک شمع می تواند روشن باشد. من دوستانی دارم که هنوز قلبشان چون آینه، پاک است. در زندگیشان یک نقطه ی سیاه و ناپاکی وجود ندارد. به حرفه ی پزشکی ارج می نهند و همت و کوشش خود را صرف محرومان کرده اند. اما بگذار بگویم که آن ها یک چیز دارند که ما نداریم. یعنی پدرمان ما را بر اساس آن تربیت نکرد.

آن ها دین دارند و ما نداریم. این است که وجدانشان شکست نخورده است. در این میان یک چیز ما را بیچاره کرده است. نگاه کردن به زندگی دیگران و هوس تقلید از آنان. یکی از دلایلی که من حاضر شدم پیرمرد را به تدریج نابود کنم این بود که فکر کردم من هم باید پا به پای رفقا برسم. البته پدرمان خیلی سفارش می کرد که در هر عملی وجدان اخلاقی را در نظر بگیریم اما اگر او هم در زمان ما زندگی می کرد شاید نظر دیگری داشت.

جعفر نگاهی از روی تحقیر به او افکند، آنچنان خشمگین شده بود که می خواست گریبان قاسم را که وقیحانه حرفه ی پزشکی را آلت دست خویش قرار داده بود بگیرد و او را از آنجا بیرون کند. اما چون به یاد اعمال خویش افتاد، آنچنان شرمنده گشت که سر به زیر انداخت و آهسته گفت:

– تو حالا از من می خواهی که وجدان خود را زیر پا بگذارم و . . .

قاسم با تمسخر خندید و گفت:

– تو تصور می کنی که من از اعمال تو بی خبرم. تو که ده ها مجرم را از مجازات نجات داده ای باید امروز به کمک برادرت نیز بشتابی. فکر می کنم که تو به این کارها عادت کرده ای.

جعفر از سخن تحقیر آمیز برادرش خشمگین تر شد. دندان هایش را به هم فشرد و گفت:

– فکر می کنی که من خیلی از شرف و وجدان دور شده ام؟

قاسم قدمی به جلو گذارد و گفت:

– تو خودت بهتر می دانی آدمی که شغل قضاوت را بر عهده گیرد ولی حق را ناحق جلوه دهدچه جور آدمی است.

– و تو نیز . . .

قاسم دست او را گرفت و گفت:

– آرام باش برادر. با مشاجره و فریاد، آبروی خودمان را بر باد می دهیم. بگذار هر چه هستیم اسرار خود را دیگر فاش نکنیم.

جعفر قبول کرد و از او خواست که بر روی صندلی بنشیند و آنان با آرامی به گفتگو پرداختند و سرانجام به توافق رسیدند. جعفر قبول کرد که با گرفتن مبلغی، برادر خود را از آن گرفتاری نجات دهد

حال بگذارید از عماد، برادر سوم که نویسنده ای توانا گشته بود و به تدریج مشهور می شد سخن بگوییم.

او مقالات و داستان های خوب می نوشت. قهرمانان داستان او، اغلب افرادی شریف بودند که همنوعان خود را دوست می داشتند و در راه رفاه و آسایش انسان های دیگر، کوشش می کردند. اما این نویسنده ی توانا به نقش مذهب در زندگی انسان اعتقادی نداشت.

یک روز در حالی که با قطار به مشهد می رفت با جوانی در یک کوپه بود.

مرد جوان مشغول خواندن کتابی بود و اصلا از پنجره ی قطار به بیرون نگاه نمی کرد.

عماد که از حرکت یکنواخت قطار خسته شده بود دلش می خواست با مرد جوان سر صحبت را باز کند لذا آهسته به وی گفت:

– ببخشید چه کتابی می خوانید؟

مرد جوان سرش را از زوی کتاب برداشت و گفت:

– اسم این کتاب “اثبات وجود خدا” است.

عماد با بی اعتنایی گفت:

– اثبات وجود خدا؟ یک کتاب مذهبی است یا علمی؟

– تقریبا مذهبی. اما مثل اینکه شما به این مسائل علاقه ای ندارید؟

– راستش را بخواهید نه. این روزها که بشر به کمک علم و دانش راه آسمان ها را به سوی خویش گشوده، ما چه نیازی به مطالعه ی این موضوعات داریم. فرض کنیم نویسندگان این کتاب ها، وجود خدا را اثبات کردند آنوقت چه می شود

مرد جوان با تعجب گفت:

– آنوقت چه می شود؟ چطور ممکن است یک انسان که به خدایی مدبر و آگاه اعتقاد دارد با یک انسان که به خدا اعتقاد ندارد برابر باشد؟ یک انسان خدانشناس از دریچه ی تنگ طبیعت گرایی به جهان هستی می نگرد و زندگی خود را نیز بر اساس همان جهان بینی ضعیف می ریزد. شما این کتاب را نخوانده اید و نمی دانید که چگونه بزرگترین دانشمندان جهان از عظمت جهان هستی و نظم و حساب دقیق آن سخن می گویند. فرانک آلن، یکی از نویسندگان این کتاب است. او می گوید اگر کره ی زمین به کوچکی ماه بود قوه ی جاذبه، یک ششم قوه ی فعلی آن می شد و در نتیجه تمام آب های دریا ها و موجودات روی خاک به هوا پرتاب می گشت و هیچ موجودی روی آن بند نمی شد. اگر قطر زمین دو برابر میزان فعلی بود ارتفاع جو بالا می رفت. فشار هوا بر هر سانتی متر، دو کیلوگرم می شد و زندگی محال می گشت. اگر حجم زمین به اندازه ی خورشید می بود جاذبه، 150 برابر می شد و فشار بر هر سانتی متر، صد و پنجاه کیلوگرم می گردید. آنوقت یک حیوان یک کیلویی صد و پنجاه کیلوگرم وزن داشت و انسان به کوچکی یک سنجاب در می آمد. اگر فاصله ی خورشید تا زمین دو برابر می شد سرعت حرکت بر مدار نصف و طول زمستان دو برابر می شد. آنوقت همه ی موجودات یخ می بستند. حالا فرض کنیم که فاصله ی خورشید تا زمین، نصف می شد. در آنصورت همه ی موجودات می سوختند. این واقعیات غیر قابل تردید، دلیل یک اندازه گیری دقیق و حکیمانه در کل آفرینش است.

مرد جوان لحظاتی مکث کرد و گفت:

– آیا شما نام دکتر آلکسیس کارل را شنیده اید؟

– عماد سینه اش را صاف کرد و گفت:

– بله و یک کتاب خوب دارد به نام “انسان، موجود ناشناخته”

– بله. او یک تکه از قلب نارس یک جوجه را در خارج از سینه ی او تحت شرایط مساعد پرورش داد تا بزرگ شد. روز اول دو برابر، روز دوم چهار برابر، روز سوم هشت برابر. همینطور به طور تصاعدی بالا رفت و بزرگ شد به طوریکه “آندره مایل” مدیر کلردوفرانس می گوید اگر این قلب نارس جوجه، خارج از سینه ی او به همین منوال پرورش می یافت پس از ده سال چهل برابر کره ی زمین می شد. اما همین قلب، با حکمت الهی در سینه ی جوجه می ماند و بزرگ نمی شود و به همین علت است که خداوند در قرآن می فرماید ” و ان من شیی الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم ” یعنی اینکه گنجینه ی هر موجودی نزد ما است و ما آن را به اندازه ی ظرفیت و توان و شخصیت حیات و شکل و نیرو می دهیم. بنابراین باید به مسائل جهان از دیدگاه واقع بینانه ای نگاه کرد . . .

در این هنگام مرد جوان به بیرون قطار نظر انداخت. درختان به سرعت از جلوی قطار می گذشتند. او آهسته گفت:

– یک انسان خداپرست از دیدن این همه زیبایی لذت می برد و ایمانش هر لحظه به قدرت خدای تعالی افزون تر می شود اما یک انسان خدانشناس دائم در شک و تردید است و شک و تردید موجب اضطراب روحی او می شود. او همیشه از خود می پرسد که آیا این همه موجودات، خود به خود به وجود آمده اند. وجدان او حتی برای یک لحظه می خواهد وی را به سوی آگاهی و خداشناسی بکشاند اما او که مجبور است با قبول وجود خدا، بسیاری از مسئولیت های دیگر را هم بپذیرد، از ندای وجدان سر باز می زند. این است که در عمق روح انسان خدانشناس دائما بین قدرت وجدان و قدرت انکار، جدال و مبارزه است.

عماد که سخت تحت تاثیر مرد جوان قرار گرفته بود، آهسته گفت:

– دوست عزیز، قبل از هر چیز مایلم که نام شما را بدانم و بعد از آن، دوست دارم که از وجدان بشری، بیشتر برایم سخن بگویید.

مرد جوان گفت:

– نام من حسین است. اما درباره ی وجدان می پرسید. این کلمه ی پر معنایی است، نمی دانم شما چطور این بحث را پیش کشیدید. به نظر من وجدان، عاملی نیرومند برای جلوگیری از گناه و تجاوز و در نتیجه بهتر زیستن انسان هاست. بسیار دیده شده است که قاتل بی رحم، انسانی را کشته و بدون باقی گذاشتن مدرک جرم گریخته است اما پس از مدتی از نهیب های وجدان خویش، به عذاب آمده و به جرم خود اعتراف کرده است و خواهان مجازات شده است.

عماد از شنیدن این حرف خوشحال شد و گفت:

– بسیار خوب، پس نیروی وجدان برای اداره ی اجتماع کافی است؟

– حسین سرش را با تاسف تکان داد و سپس جواب داد:

– نه، وجدان برای اداره ی اجتماع، به تنهایی کافی نیست زیرا که گاهی اوقات وجدان، عاجزانه در مقابل “قدرت توجیه” زانو می زند.

– منظورتان را از “قدرت توجیه” نمی فهمم. لطفا بیشتر توضیح دهید.

وجدان-(قسمت سوم)

حسین لبخندی زد و گفت:

– ما اغلب سعی می کنیم که اعمالمان را به نحوی توجیه کینم. ما حتی کوشش می کنیم که بدترین اعمالمان را خوب جلوه دهیم. انسانی که از ملاک های دقیق مذهبی پیروی نمی کند خیلی سریع اعمال خود را نزد خود خوب جلوه می دهد. مثلا رشوه گیری را در نظر بگیرید. او با از بین بردن حقوق کسانی که حاضر نشوند رشوه دهند بدترین خیانت ها را مرتکب می شود اما در عین حال وجدان خود را با این جمله که “من به آدم های بی دست و پا کمک می کنم تا پیشرفت کنند و جلو بروند” فریب می دهد. و یا کارخانه داری را در نظر بگیرید که حقوق ده ها کارگر را پایمال می کند و کمترین مزد را به کارگران می پردازد تا بتواند زندگی راحت و آسوده ای برای خود فراهم کند و بچه هایش را به خارج کشور بفرستد و در حالیکه کارگران او در زندگی سراسر رنج و زحمتی را می گذرانند فرزندان او در خارج به عیاشی و خوشگذرانی می گذرانند و چون هر دو روز یکبار کارخانه دار محترم دلش برای بچه های عزیزش تنگ می شود از اینجا به آن ها تلفن می زند و هنگامی که فرزندانش خبر سلامتی خود را به او می دهند سرمایه دار، غرق شادی می شود و با صدای بلند می خندد. در همان زمان که او پشت تلفن از مسافت دور با بچه هایش حرف می زند و هر دقیقه چند صد تومان می پردازد و این پول را فدای پسر یا دخترش می کند، کارگر بیچاره، در به در به دنبال یک اتاق خالی است که با پنج بچه اش در آن، جا گیرد. در این حال به کارفرمای غارتگر مراجعه کنید و از وضع بد کارگرهایش تعریف کنید. وقیحانه دندان هایش را مثل یک گراز به هم فشار می دهد و می گوید ” مقصودتان این است که حقوق این بی سوادها را زیاد کنم. در این صورت چگونه می توانم برای هوشنگ و مهناز و جمشید که در لندن و پاریس و کالیفرنیا درس می خوانند پول بفرستم. من آن ها را فرستاده ام که چند سال دیگر برگردند و به این مردم بیچاره کمک کنند. اگر من حقوق کارگرها را زیاد کنم و مانع تحصیل بچه هایم در خارج بشوم، این ظلم به مردم نیست؟ آیا وجدان شما راضی می شود که به مردم این مملکت خیانت کنید؟ ” می بینیم که او چگونه وجدان خود را فریب می دهد. به علاوه می دانیم که مفهوم “گناه” از نظر اجتماعات مختلف فرق می کند. مثلا هندوها خوردن گوشت گاو را حرام می دانند اگر یک هندو یک بار گوشت گاو بخورد، ساعتی بعد پشیمان می شود و دچار عذاب وجدان می گردد در حالیکه در واقع هیچ عمل زشتی را مرتکب نشده است وجدانش او را مورد ملامت و سرزنش قرار می دهد. پس می بینیم که وجدان تابع اندیشه و نوع جهان بینی افراد است. ملاک و ضابطه ی خوب و بد، گناه و ثواب، نیکی و زشتی، آن چیزهایی است که صاحب وجدان، آنها را حقیقت فرض کرده است. در این صورت بسیار دیده ایم که فردی همکاری با ظالمان و پایمال کردن حقوق دیگران را گناه و معصیتی از سوی خود نمی شمارد و با گفتن یک جمله که ” مامور ” است خود را راحت می کند و دچار عذاب وجدان هم نمی شود. به این دلایل، وجدان اخلاقی از اداره ی انسان عاجز است. امروزه بشر با نیروی علم و صنعت بر زمین و هوا، بر سطح و عمق دریاها و بر معادن طبیعت تسلط یافته است و اکنون چشم بر کرات دیگر دوخته است ولی افسوس که بسیاری از انسان ها آفریدگار خویش را فراموش کرده اند و آنچنان مست و مغرور شده اند که نه تنها از خداوند و پرستش او سخنی نمی گویند بلکه از مردم توقع دارند که آن ها را بپرستند و سر بندگی در برابرشان فرود آورند. در حالیکه یک انسان الهی که خود و تمام موجودات را مخلوق خدا می داند همواره خویشتن را به اطاعت حضرت حق موظف می بیند و در تمام شئون زندگی، خویش را خدمتگذار همه ی انسان ها می داند. در نظر یک انسان الهی، ملاک خوب و بد، اندیشه های او نیست، بلکه مذهب با یک سلسله قوانین او را از پلیدی باز می دارد. مثلا در اسلام، رباخواری عملی سخت زشت است. انسان رباخوار، عامل فقر و بینوایی عده ی کثیری می شود. هیچ انسان موحد نمی تواند ربا بخورد و وجدان خود را فریب دهد. اسلام ضمن آنکه تقش وجدان را در زندگی موحد به عنوان یک عامل آگاهی دهنده قبول دارد با قوانین قاطع مسلمانان را از زشتی و پلیدی باز می دارد. اگر یک فرد مسلمان شخص بی گناهی را به قتل برساند با به یاد آوردن این آیه از قرآن که ” هر کس انسان بی گناهی را بکشد مانند آن است که همه ی انسان ها را کشته است ” دچار پریشانی و عذاب وجدان خواهد شد. آیات قرآن، یک مسلمان را که دارای بینش قرآنی است از هر گونه قتل نفس، رباخواری و رشوه گیری و زشتی ها و پستی های دیگرباز می دارد و اگر کسی به این اعمال دست بزند خود را در پیشگاه خداوند و بشریت مسئول می داند.

عماد که با دقت به سخنان او گوش میداد گفت:

– اما ما می بینیم که در کشورهای غربی، مردم روی فرمان وجدانشان عمل می کنند و تا به حال نتایج خوبی هم گرفته اند. دوست من تعریف می کرد که روزی در یکی از کشورهای غربی سوار تاکسی شدم، تاکسی پس از طی چند کیلومتر به چهارراهی رسید. چراغ قرمز بود، با آنکه هیچ کس در آن حوالی نبود راننده تاکسی را متوقف کرد و منتظر ماند تا چراغ سبز شود. دوست من به راننده تاکسی گفت ” می بینی که هیچ کس در این حوالی نیست چرا رد نمی شوید ” راننده با تعجب جواب داد ” چطور کسی نیست. مگر من و تو انسان نیستیم. وجدان ما حکم می کند که از قانون اطاعت کنیم ” می بینید که غربی ها با وجود آنکه اعتقاد چندانی به خدا ندارند اما بنا به فرمان وجدانشان خطا نمی کنند و کسی را فریب . . .

حسین سخن او را قطع کرد و گفت:

– تعجب می کنم که شما با بینش های سطحی می خواهید درباره ی زندگی غربیان که سخت دچار ناهماهنگی است، قضاوت کنید. هرگز نمی توان گفت که همه ی آن ها چون مقابل چراغ قرمز توقف می کنند مردمی شریف و پاک هستند. چه بسا همان راننده ای که آنقدر به مقررات راهنمایی و رانندگی در کشور خودش احترام می گذارد در یک کشور شرقی به سربازی بی رحم مبدل شود که به خاطر منافع سرمایه داران میهنش حاضر است همه چیز را به خاک و خون بکشاند. انسان ها را استثمار کند و استقلال طلبان را محکوم به مرگ نماید.

عماد برای محکوم کردن حسین آخرین تیری را که در ترکش داشت رها کرد و گفت:

– آنچه را که شما درباره ی عظمت جهان هستی و حساب دقیقی که در آفرینش آن به کار رفته است گفتید پذیرفتم اما قبول کنید که اکنون مسلمانان در جهان از نظر ثروت، فقیرترین، از نظر بهداشت، بیمارترین و از نظر فرهنگی دارای بالاترین درصد بی سوادی می باشند. آیا تصور نمی کنید که این همه جهل و عقب ماندگی نتیجه ی باورهای مذهبی باشد؟

حسین با لحنی جدی گفت:

– اگر باورهای مذهبی موجب عقب ماندگی می شد، مسلمانان در صدر اسلام و سال های بعد از آن به آن پیشرفت های عظیم نائل نمی شدند. دکتر گرینیه، در مورد سبب گرایش خود به اسلام می گوید:

” من آیات قرآن را که به علوم پزشکی و بهداشتی و طبیعی ارتباط داشت دنبال کردم و از کودکی آن ها را فرا گرفته و کاملا به آن ها آگاه بودم و بنابراین دریافتم که این آیات از هر جهت با معارف و علوم جهانی منطبق است. به همین دلیل اسلام آوردم و بر من روشن شد که محمد (ص) پیش از هزار سال آورنده ی حقی روشن بود. اگر باورهای مذهبی موجب عقب ماندگی بود، در قرون وسطی جوانان ایتالیا، فرانسه و آلمان به سوی دانشگاه های علمی اسلامی هجوم نمی آوردند. این عقب ماندگی که می بینید، نتیجه ی باورهای مذهبی نیست بلکه نتیجه ی دوری از آن ها و روی آوردن به اندیشه های تخدیری و ابلهانه است.

حسین به سخنان خود درباره ی قرآن و اسلام ادامه داد، و عماد را که سخت از استدلال و منطق وی شگفت زده شده بود غافلگیر کرد و پرسید

– آیا شما هیچگاه قرآن خوانده اید؟

– حقیقتش را بخواهید من از خواندن قرآن لذتی نمی برم. گاهی اوقات می بینم که در قبرستان ها پیرمردی ژنده پوش این کتاب را می خواند و بعد هر گاه عابری از جلوی او رد می شود، مرد ژنده پوش سرش را از روی قرآن بر می دارد و با صدای تضرع آمیزی پول می خواهد و یا هر گاه یکی از دوستانم می میرد من مجبور می شوم که در مجلس فاتحه ی او شرکت کنم. معمولا در این وقت ها شخصی با صدای بلند از پشت بلندگو قرآن می خواند و پیرمردی لنگان لنگان جزوات قرآن را در بین حضار پخش می کند. در حالیکه قاری، آیاتی از قرآن را می خواند عده ای سیگار می کشند و با هم حرف می زنند، مردی که لنگان لنگان از این سو به آن سو می رود، حتی بدون توجه به مردی که مشغول خواندن قرآن است، ناگهان با صدای بلند فریاد می کشد ” فاتحه “. به خاطر همین احساس خوبی ندارم

حسین با تأثر جواب داد:

– آنچه را که از مجالس فاتحه ها گفتید می پذیرم و قبول دارم که متاسفانه مسلمانان، قرآن را که کتاب زندگی و حیات است اکنون وقف بر قبرستان ها کرده اند. شصت سال پیش، اندیشمندی بزرگ از مشرق زمین به نام سید جمال الدین اسد آبادی، این حقیقت را در آثار خود نوشت، اما متاسفانه فریادهای آن فریادگر، در غوغای فرهنگ پر سر صدایی که از مغرب زمین می آمد به جایی نرسید. اما این مطلب، که استفاده از قرآن در قبرستان ها، موجب نارضایتی شما از مذهب و قرآن شده است به نظر من منطقی نیست. مثلا فرض کنید که دانشمندی فیزیکدان، دانش خود را در راه ساختن بمب های آتش زا و بمب های ناپالم به کار برد و علم را در اختیار قدرتمندان قرار دهد تا به آن وسیله، بیچارگان را به اطاعت از آنان وادارد، آیا می توان علم را به طور کلی نفی کرد و گفت که علم چیزی زشت و بد است. اگر کشیشان ، مذهب مسیح را وسیله ای ساختند برای بهشت فروشی و ثروت اندوزی، آیا می توان گفت که مذهب مسیح، خود عامل فریب بوده است؟ اگر یک گدای ژنده پوش با استفاده از ساده لوحی مردم قرآن را وسیله ی گدایی قرار دهد آیا این عمل از ارزش محتوای قرآن می کاهد؟ آیا این کار او باید موجب آن شود که ما از خود قرآن بگریزیم؟

عماد برای آنکه از بحث عقب نماند گفت:

– ولی من از مردان خیلی دانشمند شنیده ام که مطالب قرآن از هم گسیخته و نامربوط است. گاهی اوقات هنگام بحث از یک مطلب تاریخی به بحث دیگر می پردازد و مسائل دیگری را مطرح می کند

حسین خندید و جواب داد:

– اول بفرمایید که آن مردان دانشمند چه کسانی بوده اند شاید یک فیزیکدان و یا شیمی دان که فقط ترجمه ی آیاتی از چند سوره را برای یک بار خوانده و چون چیزی از آن نفهمیده آن را به کناری نهاده است. در اینجا باید گفت که اولا آن فیزیکدان قصد دریافت حقیقت را نداشته است و الا تنها خواندن عمیق یک آیه از قرآن کافی است که روح انسان حقیقت جوی را تکان دهد و ثانیا اینکه قرآن یک کتاب ساده ی فیزیک یا تاریخ نیست که هر کس شروع به خواندن آن کند همه چیز را بفهمد. قلمرو قرآن، قلمرویی عمیق، شگفت و پیچیده است و انسان برای فهم مطالب یک سوره، گذشته از داشتن روح حقیقت طلبی باید از علم تاریخ، جامعه شناسی، کلام و غیره آگاهی داشته باشد و آنگاه درباره ی ارتباط آیات و یا عدم آن ها قضاوت کند. این مانند آن است که آدمی ناآگاه از علوم ریاضی به صفحه ای از یک کتاب ریاضی عالی نظر افکند. این آدم از آن صفحه ی کتاب چیزی جز اعدادی که در کنار هم نوشته شده مطالب جذاب و قابل توجهی درک نمی کند. انسان برای دریافت و درک ارتباط بین آیات باید چندین بار آیات قرآن را بخواند و درباره ی معانی آن ها به تفکر بپردازد. قرآن، بر خلاف تصور شما به دنیای مردگان، تعلق ندارد، بلکه کتاب زندگی و منطق حیات است. اینکه می بینی کشورهای مسلمان جهان، دچار عقب ماندگی شده اند به این دلیل است که از کتاب زندگی خویش فاصله گرفته اند قرآن جوهر زندگی است و یک انسان معتقد به آن در فضایی برتر از دیگران زندگی می کند.

حسین با آرامش و متانت سخن می گفت و نمی دانست که در روح عماد چه می گذشت. اضطراب، وحشت و دلهره در تمام وجود عماد رخنه کرده بود. او در حالیکه به سخنان حسین گوش می داد با خود می اندیشید که چرا تا به حال همه ی نیروی خود را به کار برده است تا جوانان را نسبت به دین، بی اعتقاد سازد و اکنون در صورتی که همه ی حرف های حسین درست باشد مسئولیت او تا چه اندازه بزرگ است

عماد و حسین را در قطار رها می کنیم و به نزد برادر عماد که پزشک بود بازمی گردیم. قاسم روز به روز ثروتمندتر می شد. صبح ها در بیمارستان کار می کرد و عصرها مطب شخصی داشت. البته سه روز از هفته را در یک بیمارستان دولتی کار می کرد و سه روز دیگر را در یک بیمارستان ملی که خودش با شرکت چند تن از پزشکان به صورت شرکت ساخته بود.

قاسم که به هیچ چیز جز پول نمی اندیشید، به صورت یک انسان چند شخصیتی در آمده بود. روزهای یکشنبه، سه شنبه و پنج شنبه که به بیمارستان دولتی می رفت و بیماران چیزی به او نمی پرداختند، قاسم به صورت یک مرد خشن و نامهربان در می آمد. به بیماران نگاهی تحقیرآمیز می انداخت. با سرعت آن ها را معالجه می کرد و با عجله نسخه می نوشت. وقتی که بیمار از وضع غذایش می پرسید قاسم با بی حوصلگی می گفت ” هر چی می خواهی بخور “. وی گاهی اوقات بر سر بیمار فریاد می کشید که چرا پرهیز نکرده است و هر روز وقت بیمارستان را می گیرد. وقتی که ساعت کار او تمام می شد، حاضر نبود حتی یک بیمار را معاینه کند. حتی اگر بیماری در حال مرگ بود قاسم توجهی نمی کرد، لباسش را عوض می کرد و با کیف دستی خود با عجله از بیمارستان بیرون می رفت

قاسم از بیمارستان حقوق هنگفتی می گرفت و با اینکه خود می دانست که حقوقی که دریافت می کند در واقع آن را از مردم گرفته است که به دولت مالیات داده اند اما با وجود این، نسبت به بیماران، آدم بی تفاوت بود.

روزهای شنبه، دوشنبه و چهارشنبه که قاسم در یک بیمارستان ملی کار می کرد آدم دیگری می شد، او می دانست که بیماران آنجا خیلی پولدار هستند و خیلی خیلی ” شخصیت ” دارند، این است که باید با آن ها مهربان بود. به علاوه مساله ی حیثیت بیمارستان هم در میان بود و می بایست که با رفتار خود برای بیمارستان تبلیغ کند.

به همین علت در این بیمارستان، قاسم با بیماران بسیارمهربانی می کرد و سعی می نمود که همه ی شگردها و مهارت ها و قوانین روانشناسی را در رفتار با بیماران به کار برد. ابتدا به توصیه ی “توماس” روانشناس آمریکایی، به بیمار، لبخند می زد و بعد به آرامی می پرسید:

– حالتان چطور است؟ و بعد شروع می کرد به معالجه ی او.

معاینه ی بیمار، این بار با دقت و وسواس انجام می گرفت. قاسم همه ی نیروی خود را به کار می برد که علت بیماری او را کشف کند و بعد برای بیمار، آرزوی سلامتی می کرد.

یک روز که او در بیمارستان ملی کار می کرد با بیماری مواجه شد که دو هفته قبل او را در بیمارستان دولتی معاینه کرده بود دکتر از این موضوع خیلی تعجب نکرد چون می دانست که گاهی اوقات ثروتمندان خسیس هم به بیمارستان های دولتی می روند و چون از آنجا نتیجه ای نمی گیرند به بیمارستان ملی روی می آورند.

قاسم پس از معاینه ی او گفت:

– شما بیماری افزایش قند دارید و به علاوه کبدتان هم خوب کار نمی کند.

مرد بیمار خندید و گفت

– خیلی عجیب است، در این مدت که من یک میلیون تومان پول بخت آزمایی را برده ام همه چیز عوض شده است، شما دو هفته پیش به من گفتید که بیماری قلبی دارم و داروی قلب دادید به علاوه هرگز اینطور با من مهربان حرف نزدید وقتی که تقاضا کردم که پایم را نیز معاینه کنید با خشونت یخه ام را گرفتید و از اتاق بیرون انداختید و فریاد زدید ” من اینجا نمی توانم کسی را که سی جور مرض دارد سی دفعه معاینه کنم” اما حالا با مهربانی حالم را می پرسید و پی در پی می پرسید “ناراحتی” دیگر ندارم. تف به این پول که همه چیز آدم را عوض می کند. مگر یک آدم بی پول احساس ندارد که اینطور شما دکترها بی رحمانه با او رفتار می کنید. مگر شما نمی دانید که در این دنیا در بعضی از کشورها پزشکان مجبورند که نیمی از روز را به خاطر مردم و نیم دیگر را در مزارع برنج کار کنند. شما فکر می کنید که همیشه دنیا بر مراد شماست. از قدیم گفته اند که، در، همیشه بر روی یک پاشنه نمی چرخد

قاسم از شنیدن این حرف یکه خورد. هیچ انتظار نداشت که بیماری به این گونه به وی اعتراض کند. خیلی سعی کرد که خونسردی خود را حفظ کند و بعد با ناراحتی گفت:

– شما مرا پزشکی حاذق و ماهر نمی دانید پس چرا به اینجا آمدید؟

مرد در پاسخ گفت

– من نمی دانستم که در اینجا نیز تو به طبابت مشغولی. مطمئن باش که همین امروز صورت حساب بیمارستان را پرداخت خواهم کرد و به جای دیگر خواهم رفت اما از شما می خواهم که یک کمی هم “وجدان” داشته باشید

این کلمه چون پتکی بر سر قاسم فرود آمد. کلمه ی وجدان، اثر خاصی بر وی داشت. او با شنیدن این کلمه، آخرین لحظات زندگی پدرش را بیاد می آورد و اینکه نفس زنان از او و برادرانش می خواست که وجدان را همیشه در نظر بگیرند و به نداهای آن توجه کنند.

اما این بار، مرد بیمار بر روی کلمه ی “وجدان” تکیه ی مخصوصی کرد و شاید هم قاسم این گونه فکر می کرد

ولی به هر حال، وقتی که آخر شب پس از معاینه ی ده ها بیمار، به خانه بازگشت، حال عادی نداشت. با خستگی روی مبل نشست و سیگارش را روشن کرد. برای یک لحظه، از خود پرسید:

– اینهمه تلاش من برای بدست آوردن پول برای چیست؟

وجدان-(قسمت چهارم)

…. و بعد چشمش به دکور اتاق پذیرایی افتاد. قفسه های ساخته با چوب گردو و به طرز هنرمندانه منبت کاری شده بود دیگر توجه او را جلب نمی کرد. در هر طبقه ای اشیاء عتیقه، عروسک های قیمتی و قطارهای کوچک برقی و جعبه های خاتم کاری دیده می شد. قاسم به یاد نداشت که برای آن ها چقدر پول داده بود. یک میلیون، دو میلیون، ده میلیون یا بیشتر

روزهای اول، این اشیاء برای او خیلی جالب بود. ولی حالا به همه ی آن ها عادت کرده بود و از دیدن آن ها هیچ لذتی نمی برد. انگار آن ها وجود مزاحمی بودند. ناگهان با صدای نسبتا بلند از خود پرسید:

– من چند سال دیگر می خواهم زنده بمانم؟

و بعد مقاله ای را که یک هفته پیش بیولوژیست فرانسوی در یک مجله ی پزشکی نوشته بود به یاد آورد ” با وجود آلودگی محیط زیست، حد متوسط عمر انسان ها به سرعت پایین می آید و شاید تا چند سال دیگر به پنجاه برسد “.

قاسم آهسته به خود گفت:

– من اکنون چهل سال دارم، با این آمار اگر دچار تصادف، سانحه، مرگ زودرس نشوم تنها ده سال دیگر، زندگی خواهم کرد و یا حداکثر بیست سال. آنوقت این دوران محدود زندگی آیا ارزش این همه حق کشی ها را دارد؟ اینکه آدم صبح تا شام بدود و آخر سر دلش خوش باشد به خریدن یک آپارتمان لوکس، یک ماشین بنز مدل جدید، و یا یک جعبه ی خاتم کاری شده. و بعد جعبه را بردارد بگذارد توی این قفسه. آیا این منتهای بلاهت نیست؟

قاسم پلک های چشمش را بست و آهسته زیر لب گفت:

– حرص و طمع انسانی هرگز پایان ندارد.

و بعد، آن روز را به یاد آورد که در پاریس در نمایشگاه تابلوهای عتیقه شرکت کرده بود و پیرمرد ثروتمندی یک تابلو را به قیمت هشت میلیون تومان خرید اما درست سی دقیقه پس از امضاء کردن قرارداد ورد و بدل کردن اسناد فروش، در مقابل نمایشگاه بر زمین افتاد و مرد.

قاسم چشمانش را باز کرد و بار دیگر به دکور اتاق پذیرایی خود نگریست و آهسته گفت:

– آن حادثه می توانست برای من درس عبرتی باشد که نشد و من نیز با خرید یک تابلو گران قیمت باز گشتم.

و در این موقع روی خود را برگرداند و به تابلو خیره شد. تابلویی که به قیمت هشتصد هزار تومان خریده بود، هیچ چیز جالبی نداشت ولی او بیش از صدها بار آن را به رخ دوستانش کشیده بود و با غرور فراوان سینه اش را جلو داده و از اینکه توانسته بود در برنامه ی ” حراج و مزایده ی قیمت ” روی دست یک ثروتمند مکزیکی بزند و با پیشنهاد قیمت بیشتر، تابلو را صاحب شود خیلی احساس غرور کرده بود.

و دوستانش که برای پر کردن شکم، به خانه ی او آمده بودند سرهایشان را تکان داده بودند و به به گفته بودند و زرنگی او را ستوده بودند.

قاسم از جا برخاست و به جلوی تابلو آمد. با خودش گفت:

– مسخره نیست که هشتصدهزار تومان پول این تابلو را دادم؟

و بعد کیف دستی اش را که روی میز گذاشته بود باز کرد. آنروز از بیمارستان ملی پول گرفته بود. سی هزار تومان بابت کار پانزده روز. اسکناس ها در کنار هم چیده شده بودند.

قاسم با خود گفت:

– این پول ها را می خواهم چه کنم. باز هم یک شیئ عتیقه بخرم و یا یک تابلو و یا به پاریس بروم، به لندن، به هامبورگ، به نیویورک.

احساس می کرد که دیدن آن شهرها هم فقط برای بار اول و دوم جالب بودند و حالا هیچ میل نداشت به آن جاها برود.

بار دیگر از خود پرسید:

– این پول ها را می خواهم چه کنم؟ خرید چند هزار متر در یوسف آباد که سال دیگر چند برابر شود. باز هم خرید خانه ای بزرگتر. مگر من تا چند سال دیگر زنده ام؟

و به یاد آورد چهره ی پژمرده ی آن بیماری را که روز گذشته به او گفته بود:

– شما گفته بودید که برای معالجه ی زخم معده ام باید بیشتر کباب بخورم. ولی باور کنید که نمی توانم. اگر من بخواهم یک وعده در روز کباب برگ بخورم خانواده ام باید گرسنه بمانند. ما معمولا سه سیر گوشت آبگوشتی می گیریم برای دو وعده. آنوقت چطور من می توانم هر روز کباب برگ بخورم. قاسم ناگهان لب هایش را گزید. مثل اینکه از به یاد آوردن حرف بیمار فقیر احساس شرم کرد و بعد با قدم زدن های لرزان می خواست صدای وجدان را خفه کند، اما نشد.  خواست فکرش را به جای دیگر مشغول کند. تلویزیون را روشن کرد، باز هم همان حرف های خنک و بی مزه ی همیشگی. تلویزیون را خاموش کرد. بار دیگر به اتاق پذیرایی برگشت. در طرف راست دکور، یک قفسه به کتاب اختصاص داشت. در وسط کتاب ها یک قرآن بزرگ با جلد زرکوب به چشم می خورد. قاسم به یاد نداشت که حتی یک بار هم آن را از قفسه برداشته و به آن نگاهی کرده باشد. اما آن شب، خودش هم نمی دانست که چرا بی اختیار به سوی قفسه رفت و آن را بیرون آورد.

او قرآن را فقط برای زیبایی دکور اتاق خریده بود و اینکه به دوستانش بگوید ” بله، ما در زمینه ی مطالب دینی هم مطالعاتی داریم ” ولی حالا قصد تظاهر نداشت. اصلا نمی دانست چرا آن را نگاه می کند. او خیلی سخت می توانست متن عربی قرآن را بخواند. پدرش هرگز حتی یک آیه ی قرآن به او یاد نداده بود. قاسم نگاهی به ترجمه ی فارسی آن انداخت. یک جمله توجه او را جلب کرد ” انسان هنگامی که خود را غنی و بی نیاز احساس کند به سرکشی و طغیان بر می خیزد “.

قاسم کتاب را بست و سر جایش نهاد و بعد زیر لب گفت:

– چه جمله ی پر معنایی، خریدن یک تابلوی هشتصد هزار تومانی و یک جعبه ی سیگار بیست هزار تومانی، طغیان نیست؟ سرکشی نیست و بالاتر از همه، جنایت نیست. من این همه پول را می خواهم چه کنم؟

این جمله از قرآن برای او جالب بود اما او در دنیایی از اندیشه های ضد مذهبی فرو رفته و نمی خواست خود را پابند و مذهبی کند.

در این هنگام زنگ تلفن شنیده شد. وقتی گوشی تلفن را برداشت صدای برادرش جعفر را شنید که با لحنی لرزان می گفت:

– تویی قاسم.

قاسم از صدای لرزان و ضعیف او تعجب کرد و در پاسخ گفت:

– آری من هستم.

باز صدای جعفر شنیده شد که گفت:

– من به کمک تو احتیاج دارم، هر چه زودتر بیا من در بیمارستان ” الوند ” هستم.

قاسم وحشت زده گفت:

– در بیمارستان؟ برای چه؟

– وقتی به اینجا بیایی همه چیز را خواهی فهمید.

من سخت تصادف کرده ام و شاید زنده نمانم.

قاسم گوشی را گذاشت و با عجله به طرف در خروجی رفت. خودش نمی دانست که چطور در اتومبیل قرار گرفت و از خانه خارج شد. او حتی فرصت نکرد در خانه اش را ببندد. در بین راه فقط به برادرش می اندیشید. مخصوصا اینکه جعفر به تازگی او را از یک خطر بزرگ نجات داده بود. او تا یک قدمی زندان، پیش رفته بود اما جعفر با اعمال نفوذ و بند و بست، او را از زندان نجات داده و تبرئه اش کرده بود. حالا آن برادر مهربان در خطر مرگ است.

قاسم با عجله روی پدال گاز فشار می داد و هیچ توجه نداشت که خطر مرگ خود او را نیز تهدید می کند زیرا هر لحظه امکان داشت که با اتومبیل دیگری تصادف کند.

ساعتی بعد، اتومبیل او به جلوی بیمارستان رسید. قاسم حتی فرصت نکرد که آن را در جای مناسبی پارک کند. با دستپاچگی از آن بیرون پرید و به سوی بیمارستان دوید.

دربان بیمارستان جلوی او را گرفت و گفت:

– آقا این وقت شب کجا می روید؟

قاسم جواب داد:

– من پزشک هستم. پزشک بیمارستان ملی . . . گویا برادرم تصادف کرده و او را به اینجا آورده اند.

دربان گفت:

– اوه بله. او را به اتاق جراحی برده اند طبقه ی دوم قسمت اورژانس.

قاسم به سوی عمارت رفت و لحظاتی بعد به بالای سر برادرش رسید. تمام سر و صورت او با باند پیچیده شده بود و فقط دو چشم او دیده می شد.

جعفر با دیدن او گفت:

– اوه برادر چه خوب شد که آمدی. به خانه ی عماد هم تلفن کردند اما گفتند که خانه نیست و گویا برای چند روزی به مشهد رفته است.

– اوه برادر حالت چطور است؟

– بد نیستم. تازه دو ساعت است که به هوش آمده ام یک ساعت زیر عمل جراحی بودم. تصادف سختی بود.

– پس خدا خیلی رحم کرد که زنده ماندی.

– جعفر با صدایی لرزان گفت:

– هنوز معلوم نیست که زنده بمانم. به خاطر همین بود که پزشکان اجازه دادند با تو صحبت کنم. من می خواهم وصیت خود را بکنم. خوب به حرف های من گوش کن.

قاسم با تأثر گفت:

– هرگز تو باید زنده بمانی. من پزشکم و نمی گذارم که بمیری. خودم حداکثر کوشش را انجام می دهم و اگر نتوانستم، از همه ی دکترها کمک می گیرم. حتی اگر از آن ها هم کاری ساخته نباشد به پاریس برای دوستم پروفسور ” ونسان ” تلفن می کنم که خود را با هواپیما به اینجا برساند من نمی گذارم تو بمیری. من محبت های تو را به یاد دارم. فراموش نکرده ام که تو مرا از زندان نجات دادی و حالا نوبت من است که جان تو را نجات دهم.

جعفر حرف او ار قطع کرد و گفت:

– برادر. احساسات تو را نسبت به خود درک می کنم اما خیلی چیزهاست که در دست من و تو نیست. مرگ و زندگی دست ما نیست. دست خداست. البته می دانی که من و تو افراد مذهبی نیستیم. اصلا ما افرادی “ضد مذهبی بودیم. اما من امروز صبح وجود خدا را احساس کردم. همین امروز صبح وقتی که در اتومبیل بودم و در جاده ی چالوس می راندم ناگهان یک کامیون بزرگ با سرعتی زیاد از طرف   مقابل آمد. من برای آنکه با آن برخورد نکنم فرمان را به طرف سمت راست چرخاندم و متاسفانه به طرف دره سرازیر شدم. اتومبیل معلق زنان به سوی انتهای دره پیش می رفت و سر و صورت بدن من به آن طرف و این طرف می خورد. من مرگ را احساس کردم و چند بار فریاد زدم و از خدا کمک خواستم. برای خودم هم تعجب آور بود که ناگهان به وجود خدا معتقد شده ام، اتومبیل به انتهای دره رسید و خوشبختانه آتش نگرفت و الا من زنده زنده می سوختم. ساعتی طول کشید تا مردم مرا از اتومبیل بیرون کشیدندو به سر جاده رساندند. آنوقت بی هوش بودم و چون چشم باز کردم خود را در اینجا یافتم. دکترهای اینجا خیلی کوشش کرده اند که نجاتم دهند چند عمل جراحی در بدنم انجام شد اما راستش را بخواهی من گمان می کنم که به زودی خواهم مرد. برادر تو می دانی که من آدم رذل و کثیف و پلیدی بودم. این را از من بپذیر که زندگی اشرافی، آدم را خیلی زود فریب می دهد. می دانم که تو هم مثل من افتادی توی این جاده. یعنی جاده ی پول پیدا کردن. تمام کوشش ها بر این بود که هر چه بیشتر ثروتمندتر شویم. شغل من قضاوت بود. من ابتدا آدم با “وجدانی” بودم اما دیدی که سراب یک زندگی زرق و برق دار چگونه فریبمان داد؟ من به تدریج در گرداب زندگی فرو رفتم. این نوع زندگی، آدم را دگرگون می کند. اصلا آدم، به حیوان تبدیل می شود. می گویم حیوان، بهتر است بگویم آدم به یک “شیئ” تبدیل می شود. این اواخر در اتومبیل بسیار گرانقیمت می نشستم و لم می دادم و بعد به صف طویلی از مردم که در سرمای شدید منتظر اتوبوس بودند نگاه می کردم. نه تنها از دیدن آن ها ناراحت نمی شدم بلکه احساس غرور و افتخار هم می کردم. با خود فکر می کردم که من حتما خیلی مهم شده ام. به تدریج، خرج زندگیم بالا می رفت و مجبور بودم به سازش ها و پلیدی های تازه دست بزنم. تو خودت از زندگی من خبر داری ولی من اکنون مثل گناهکاری هستم که می خواهد با اعتراف به پلیدی خویش از بار گناهان خویش بکاهد. راستش را بخواهی نمی خواستم یک آدم مذهبی باشم. بیشتر آن ها ریاکارند. آیا ریاکاری آن ها می توانست بهانه ای برای پلیدی من باشد؟

جعفر به سرعت حرف می زد. مثل اینکه می ترسید عزرائیل جانش را بستاند و حرف های او ناگفته بماند. پس از چند لحظه سکوت، ادامه داد:

– راستش را بخواهی من از بهبود زندگی آدمیان، نا امید شده بودم. خود را در محاصره ی فریب و دروغ و ریاکاری می دیدم. پس با خود گفتم بگذار من هم از زندگی لذت ببرم. اما حالا می بینم که دوران آن خوشگذرانی ها چقدر کوتاه بوده است. اصلا مثل یک چشم به هم زدن. یک ساعت دیگر همه ی آن غرورها و همه ی آن افتخارات پوچ، همه ی آن عنوان های دهان پر کن که دوستانم در نامه هایشان می نوشتند تمام می شود. من می مانم با یک پرونده ی سیاه. تبعیض ها و بی عدالتی ها، قضاوت هایی که خود آشکارا و با کمال بی عدالتی انجام دادم. نمی دانی که حالا من چقدر از مرگ وحشت دارم. البته من از ابتدا اینچنین نبودم. یک روز در دبیرستان یک دبیر که خیلی خود را روشنفکر می دانست در کلاس درس گفت که “اکنون ثابت شده است که برای بشر، راه نجاتی نیست، زندگی همین است که هست. دروغ و نیرنگ، فریب و تزویر، ستمگری و ستم کشی و سر انجام مرگ و نیستی”

او می گفت ” آنچه در جهان حقیقی و واقعی است یأس است. امید به وضع بهتر، فریبی بیش نیست. ایمان، نشانه ی نادانی و کج فهمی است”. این حرف او، اثر عجیبی بر من داشت. وقتی از مدرسه به خانه آمدم حرف های دبیر را با پدرم در میان گذاشتم او فقط گفت:

– آدم باید به وجدان خودش پابند باشد و به نیکی و خوبی بیندیشد.

مسلم بود که وی نتوانست پاسخی قانع کننده به من بدهد. او فقط روی وجدان تکیه می کرد و البته همه ی ما سعی داشتیم که سخن او را آویزه ی گوش قرار دهیم. اما پس از مرگ او وقتی وارد صحنه ی واقعی زندگی شدیم، دیدیم که دیگر شعارهای اخلاقی به دردمان نمی خورد. مسابقه ای در میان همه ی مردم برای به دست آوردن پول آغاز شده بود. اگر کسی می خواست در این مسابقه شرکت نکند، ” تنبل، بی عرضه و بیچاره ” خطاب می شد. یک بار دیگر به تو گفتم که ما فاقد یک ایمان سازنده بودیم. در این صورت همچون حیوان ها در جنگل آدم ها رها شدیم. وقتی که یک دبیر بی ایمان برایمان ثابت کرده بود که همه ی درها بسته است و از هیچ طرف امیدی نیست، و یک پدر بی ایمان به ما گفته بود ” مذهب، یک سلسله پندهای اخلاقی است که معمولا از سنت ها و روابط حاکم بر جامعه ریشه گرفته است. آدم مذهبی آدم ذلیلی است که از قدرت های نامرئی می هراسد، آدم مذهبی به خود، تکیه ندارد و شما فقط باید بر وجدان خود تکیه کنید ” پس راهی ندیدیم جز اینکه سعی کنیم ما هم درمیدان مسابقه ی پول درآوردن دونده ی خوبی باشیم.

جعفر نفس عمیقی کشید و بعد ادامه داد:

– و ما هر دو دونده ی خوبی شدیم. البته ما در جامعه سعی داشتیم که چهره ی واقعیمان را پنهان کنیم. از عدالت حرف می زدیم و از شرف و وجدان انسانی. اما همه می دانستیم که ملاک و معیار اصلی، در جامعه پول است. و آنوقت در اوج ثروت و مقام، آدم فراموش می کند که یک روز هم خواهد مرد و مرگ خیلی هم نزدیک است. بگذار من از این زندگی سراسر دروغ آسوده شوم. اگر چه می دانم عذابی بزرگ در انتظار من است اما لااقل از این جهنم ریاکاری خلاص می شوم. من خوب می دانم که سلام های گرم دوستان و آشنایان، هیچ کدام از ته قلب نیست و همه می خواهیم یکدیگر را فریب دهیم. نفرین بر آن کسی که ایمان ما را گرفت و ما را در جنگل اسفالته ی دنیای امروز رها کرد، مثل یک حیوان، آری مثل یک حیوان.

قاسم با ناراحتی گفت:

– راست می گویی برادر، امشب قبل از اینکه تو تلفن کنی من به زندگی پوچ خود می اندیشیدم. تمام تلاش من در راه بدست آوردن پول به مصرف خرید چند تابلو عتیقه رسیده است. راستی ما دلمان را به چه چیزهایی خوش کردیم. ما مثل کودکی شدیم که با اسباب بازی ها دلش خوش می شود. سابق بر این وقتی که دربان بیمارستان، جلوی پای من می ایستاد و تعظیم میکرد من غرق شادی لذت و غرور می شدم. اما یک هفته که فراموش کردم انعام او را بدهم شنیدم که در حال ناراحتی  بدترین فحش ها را نثارم کرده است

قاسم باز هم قصد داشت که سخن بگوید ولی ناگهان متوجه شد چشمان جعفر دیگر حرکت نمی کند.

وجدان-(قسمت آخر)

او وحشت زده گفت:

– اوه برادر. تو نباید بمیری .

اما مرگ و زندگی جعفر دست او نبود. او که روزی سرشار از غرور و تکبر و ادعا بود، مرده بود.

قاسم از مرگ برادرش دچار اضطراب شد و این برای یک پزشک، باعث شگفتی بود، با آنکه قاسم مرگ ده ها بیمار را دیده بود خود نمی دانست که چرا مرگ برادرش آنچنان ضربه ای هولناک بر روح او وارد آورد.

آنچه که موجب شد قاسم این چنین وحشت زده شود، در واقع مرگ برادر نبود. او می دید که برادرش جعفر، همه چیز خود را گذاشت و رفت. جعفر که امیدوار بود سال های سال، زنده بماند و از زندگی اشرافی بهره مند شود ناگهان مرد. مرگی که هرگز انتظارش را نداشت. و حالا آن ساختمان بلند که دیوارهایش را از سنگ مرمر سبز پوشانده بود، آن ویلای زیبا در شمال و آن اتومبیل گرانقیمت باقی ماند.

قاسم به جسد برادر خود نگاه می کرد و همچنان در فکر بود که ناگهان صدای کشیده شدن لاستیک اتومبیلی به گوش وی رسید و چند لحظه بعد صدای برخورد شدید دو اتومبیل توجه او را جلب کرد.

قاسم بی اختیار، به طرف پنجره رفت و به خیابان نگاه کرد. صحنه ی عجیبی بود. یک وانت بار بزرگ با اتومبیل او به شدت برخورد کرده بود.

قاسم می دانست که تقصیر با اوست. زیرا که به علت عجله و شتابی که برای دیدن برادر بیمار خود گشت، اتومبیل خود را تقریبا در وسط خیابان رها کرده بود و در نتیجه آن تصادف پیش آمده بود.

قاسم با شتاب از اتاق بیرون رفت و خود را به خیابان رسانید. از اتومبیل گران قیمت او، چیزی جز چند قطعه ی آهن باقی نمانده بود. جلوتر رفت و به قطعات آهن نگاه کرد. وانت بزرگی که به اتومبیل او خورده بود صدمه ی چندانی ندیده بود. راننده ی آن بیرون آمده و به آن تکیه داده بود.

قاسم می دانست که حق هیچ گونه اعتراضی ندارد زیرا مقصر اصلی تصادف او بود که اتومبیل خود را در وسط خیابان رها کرده و خود را به بیمارستان رسانیده بود.

در آن هنگام، حادثه ی دیگری در خانه ی قاسم در شرف وقوع بود. همانطور که گفتیم او برای دیدن برادر خویش آنچنان عجله و شتاب داشت که بدون آنکه در خانه ی خود را ببندد به سوی بیمارستان رفت. در ساعت 2 بعد از نیمه شب کامیونی در مقابل خانه ی او توقف کرد.

سه مرد از کامیون بیرون آمدند و آهسته به سوی خانه ی او رفتند. آن ها سه سارق زبردست بودند که از باز بودن در خانه ی او مطلع شده و قصد داشتند که اثاثیه ی منزل او را بربایند.

آن ها در کار خود تجربه و مهارتی خاص داشتند، آن چنان که در مدت یک ساعت همه ی لوازم و اثاث خانه ی او را دزدیدند. همه ی قالی های گران قیمت، همه ی مبل های سنگین، همه ی ظروف و چینی های ساخت خارج و همه ی تابلوهای عتیقه ی او را از خانه خارج کردند.

یک ساعت بعد که کامیون حامل آن همه اثاثیه از جلوی خانه ی او دور می شد از خانه ی قاسم فقط دیوارهایش باقی مانده بود. از آن همه پرده های رنگین، تابلوها و قالیچه ها هیچ نشانی نبود

روز بعد، قاسم در قبرستان بر سر مزار برادر خود بود، در حالیکه روز قبل در آن ساعت او همه چیز داشت و حالا هیچ چیز. ساعتی قبل او در خانه ی خالی خود از همه چیز مطلع شده بود. او روز قبل هرگز تصور نمی کرد که بیست و چهار ساعت بعد برادرش و همه ی ثروت و دارایی اش را از دست خواهد داد. ثروتی که برای بدست آوردن آن، به همه ی پستی ها و ذلت ها تن در داده بود.

قاسم، حالا به بیهودگی آن همه تلاش، پی برده بود. وی پس از دفن برادرش به دعوت یکی از دوستانش به خانه ی او رفت زیرا که در خانه ی وی حتی قطعه فرشی هم نبود.

در خانه ی دوستش روزنامه های عصر را برای او آوردند. در ستون تسلیت روزنامه، ده ها نفر مرگ برادرش را به وی تسلیت گفته بودند. در میان آن ستون طویل نام بسیاری از رؤسای بیمارستان ها، پزشکان و کارمندان وزارت بهداری دیده می شد. اما قاسم اندوهگین تر از آن بود که به اسامی توجه کند. او حتی متن تسلیت ها را نخواند و در اندیشه ی آن بود که چطور اینقدر زندگی ناپایدار است و تمام ارزش های این دنیا نیز ناپایدار است.

او سوگند خویش را در هنگام گرفتن دانشنامه ی پزشکی به یاد آورد و بعد آن همه تبعیض ها را، آن رفتارهای دوگانه اش را با بیماران فقیر و ثروتمند و بعد حرف های کوبنده ی آن مرد را که در بیمارستان او را به علت همین رفتارهای ضد انسانی اش مورد توبیخ قرار داد. قاسم، کم کم احساس کرد که از خویش نفرت دارد. این سؤال برای او مطرح بود که ” انسان مگر چقدر زنده می ماند که برای آن، به هر پلیدی دست می زند “

چند روز بعد، عماد از مسافرت بازگشت. مرگ برادرش جعفر و بعد حوادثی که برای قاسم پیش آمده بود برای او خیلی شگفت آور بود. اما وی از زمان آشنایی با دوستش حسین در قطار، آدم دیگری شده بود.

او دیگر خرافه ها و سنت های غلط را اصالت هایی از مذهب نمی پنداشت. وی به آگاهی رسیده بود و این آگاهی اولین گام در شناخت راه ” حق ” از ” باطل ” است.

چهره ی شکسته ی قاسم به وی نشان می داد که او چقدر از زندگی بیزار شده است. او ثروت خود را در یک روز از دست داده بود

عماد از آن پس تصمیم گرفت که در نوشته های خویش تغییر کلی بدهد. به این جهت روش مطالعه ی خود را عوض کرد.

او که تا آن زمان به کتاب های مذهبی با دیده ی حقارت می نگریست و حتی حاضر نبود که نگاهی به صفحات آن ها بیاندازد با پشتکار و علاقه ی خاصی آثار مذهبی را می خواند

یک روز در حالیکه مشغول نوشتن مقاله ای بود ناگهان تلفن زنگ زد.

عماد گوشی را برداشت. صدایی ناآشنا شنیده شد که گفت:

– آقای عماد؟

– بله خودم هستم.

– اینجا . . . بیمارستان است. بسیار ممنون خواهیم شد که هر چه زودتر اینجا بیایید.

عماد وحشت زده گفت:

– برای چه؟

– زیاد نگران نباشید وقتی اینجا بیایید خواهید فهمید.

عماد به سرعت خود را به بیمارستان رسانید. در آن جا متوجه شد که برادرش قاسم دست به خودکشی زده و چند قرص خطرناک خورده بود ولی در اثر یک اتفاق ساده، شخصی متوجه شده و قبل از اینکه او جان بدهد او را به بیمارستان رسانده بود. قاسم هنوز در بیهوشی به سر می برد. عماد سخت ناراحت بود. پزشک در حالیکه عماد را دلداری می داد گفت:

– تعجب می کنم. برادر شما هیچ کمبودی نداشت. نمی دانم چرا دست به خودکشی زد. او از پزشکان پر درآمد شهر ما بود. عماد با لحنی قاطع گفت:

– پول، خوشبختی نمی آورد. او به پوچی مطلق رسیده بود و چاره ای جز خودکشی نداشت، انسان بدون یک ایمان زاینده سرانجام به ” پوچی ” می رسد

در جیب قاسم نامه ای یافت شد که برای عماد نوشته بود. متن نامه چنین بود:

” برادرم، عماد. چقدر متاسفم که تو را برای همیشه ترک می کنم. اما راستش را بخواهی چاره ای دیگر نداشتم. من آدم بیچاره ای بودم. آدمی که یک پول سیاه، ارزش نداشت. آدمی که بالاخره باید بمیرد. من به زندگی خود پایان دادم، زیرا که آن را بی ارزش یافتم. من و تو و برادرمان جعفر، ایمان نداشتیم و در نتیجه زندگیمان خالی از هر گونه شور و عشق و تلاش معنوی بود. تعجب می کنی که از تلاش و شور معنوی سخن می گویم. زیرا که در گذشته بارها شاهد بودی که من موضوع هایی چون معنویت و خداپرستی را مسخره می کردم. متاسفانه من فقط در روزهای آخر عمرم به ارزش این چیزها پی بردم. اما خیلی دیر شده بود، خیلی دیر. پدر ما یک مرد متظاهر لامذهب بود. همیشه سعی داشت که خود را خیلی روشنفکر نشان دهد. تصور می کرد که با مخالفت با مذهب، احترام و اهمیتش در جامعه خیلی زیاد می شود این بود که همیشه سعی می کرد وانمود کند که ما را بر اساس دقیق ترین و پیشرفته ترین روش های تربیتی مغرب زمین تربیت کند. او توجه نداشت که آن تظاهرهای روشنفکرانه به قیمت انحطاط و پوسیدگی ذهن و فکر بچه هایش تمام می شود. او فقط در اندیشه ی مدرک بود. فقط می خواست به مردم بگوید که بچه های من خیلی باهوشند، خیلی زرنگند، خیلی با استعدادند و خیلی درس خوان هستند. تمام فکر و ذکرش این بود که ما باید درس بخوانیم. با استفاده از امکانات مالی که داشت برایمان معلم خصوصی می گرفت. وقتی که جعفر از دانشکده ی حقوق و من از دانشکده ی پزشکی فارغ التحصیل شدیم از خوشحالی نزدیک بود دیوانه شود. همیشه سعی داشت که به هر بهانه که شده نام مرا در هر مجلسی به زبان آورد و لقب دهان پرکن ” دکتر ” را با غرور و تأکید خاصی بیان کند. دائم ورد زبانش بود که ” دکتر چنین می گوید، دکتر عقیده اش این است، دکتر . . . ” او آنقدر به دکترای من افتخار کرده بود که من آشکارا می دیدم که همه ی اقوام، پنهانی مسخره اش می کردند و او خود توجه نداشت. او تصور می کرد که من با گرفتن دکترا به اوج انسانیت رسیده ام . اما افسوس. من که فاقد هر گونه آرمان و ایمانی بودم هیچ چیز نداشتم و چون از هر هدف انسانی عاری بودم خودت دیدی که چگونه در دامان فساد فرو رفتم. وقتی که هدف اصلی زندگی ” پول ” شد آن وقت آدم حاضر است که همه چیز را به خاطر آن زیر پا گذارد و دیدی که چگونه من چنین کردم. راستی تو نمی دانی که من در مدتی کوتاه خود را به چه جنایاتی آلودم. بگذار اعتراف کنم که من برای به دست آوردن پول، پیرمردی را به تدریج مسموم کردم و بعد و بعد از وارثان او مقدار زیادی پول گرفتم و چون مدتی بعد نزدیک بود که آبرویم برود و مجازات شوم، برادرمان جعفر به کمکم آمد و نجاتم داد. بگذار اعتراف کنم که در بیمارستان ما، زنی متصدی داروها بود. بعضی از داروهای گران قیمت را مخفیانه از بیمارستان بیرون می برد و به داروخانه ها می فروخت و پولش را به جیب خود می ریخت. من شرم دارم بگویم که مقداری از او رشوه گرفتم، تا راز نفرت انگیزش را فاش نسازم. من در زندگی خود، آدم پست و کثیف و بیچاره ای بودم. پدرمان امین، تا آخرین لحظه ی مرگش از ما می خواست که به ” وجدان ” پابند باشیم و از فرمان آن سرپیچی نکنیم. اما من از تو می پرسم که چه وجدانی؟ میزان خوبی و بدی چه باید باشد؟ جایی که آدم می تواند با یک توجیه احمقانه بر همه ی پلیدی های خویش سرپوش بگذارد. جایی که آدم می تواند به راحتی نداهای وجدان را خاموش سازد. جایی که بت های شهرت طلبی و مقام پرستی چشم بصیرت انسان را کور می کند وجدان چه نقشی می تواند داشته باشد؟ آدم وقتی از یک مقام برتر به نام خدا نترسد و به دادگاه الهی ایمان نداشته باشد و قیامت و روز بازپسین را مورد تمسخر قرار دهد و آن ها را پوچ و احمقانه تصور کند نداهای وجدان چه تأثیری در زندگی آدم خواهد داشت؟ آری برادر، پدرمان ما را بی قید و لامذهب به بار آورد و ما آدمی شدیم که به هیچ چیز اعتقاد نداشتیم. نه بر آن قدرت بزرگ ابدی که بر  همه ی جهان حاکم است و نه به معاد و نه به انسان، ما فقط به رفاه خویش ایمان داشتیم. و به همین علت بود که سقوط کردیم. آن هم چه سقوطی. تو در میان ما سالم تر از همه بودی. شاید به این علت که از روز اول به مادیات کمتر علاقه داشتی.پدرمان پیوسته به ما می گفت علم بیاموزید، علم بیاموزید که علم همه چیز به شما می دهد. او تصور می کرد که علم همه چیز را به ما می دهد و مشکلاتمان را حل می کند. در حالیکه او نمی دانست علم بر فرضیه هایی بنا شده که هر لحظه امکان خطا رفتن آن می رود. او نمی دانست که علم، به تنهایی قادر نیست بگوید که ” جهان از کجا آمده است؟ ” و به کجا ” میرود “؟ پدرمان بر روی علم، تکیه ی فراوان می کرد و بعد ما را به آموختن آن تشویق می کرد و در نتیجه، ما عالم شدیم اما آدم نشدیم و پیداست که ” عالمی ” که خوی ” آدمی ” نداشته باشد چه جانوری می شود. برادر، من همه چیز خود را از دست داده ام. البته باز هم می توانم به کارم ادامه دهم، باز هم پول جمع کنم، باز هم غارت کنم و باز هم با دو چهره ی خویش همه را فریب دهم. اما به خاطر چه، من به پوچی رسیده ام. پس بگذار به زندگی خود پایان دهم. بگذار بمیرم. برادرم تو نمی توانی احساسات مرا درک کنی، اما مطمئن باش که پایان کار کسی که به هیچ چیز پابند نیست همین است. من مرگ را می پذیرم و برای همیشه با تو خداحافظی می کنم. برادرت قاسم

عماد در حالیکه قطرات اشک، گونه هایش را خویس کرده بود سر از نامه برداشت و به پزشک گفت:

– آیا امیدی به نجات برادرم هست؟

پزشک گفت:

– آری ساعتی دیگر اثر داروی خطرناک از بین می رود و او به هوش می آید. ما برای او کوشش فراوان کردیم و خوشبختانه کوشش های ما نتیجه داد ولی او حتی پس از به هوش آمدن چند روزی باید در بیمارستان باشد تا کاملا بهبود یابد

قاسم به هوش آمد و چون چشمش به برادرش عماد افتاد چهره در هم کشید و گفت:

– آه، من هنوز زنده ام؟

– آری برادر. پزشکان برای نجات تو کوشش کردند و در کار خود موفق شدند.

– آه من نمی خواهم زنده بمانم. نمی خواهم زنده بمانم.  من آدم پلیدی هستم و بهتر است که در این دنیا نباشم. بگذار بمیرم و دنیا را از وجود کثیف خود پاک سازم.

عماد آهسته گفت

– برادر. این ناامیدی عمیق تو نیز از بی ایمانی است. مگر تو نمی دانی که خدای بزرگ پذیرنده ی توبه ی بندگان خویش است. انسان هر اندازه هم که زشتکار باشد وقتی که حقیقتا توبه کند و تصمیم به نجات خود بگیرد موفق می شود.

قاسم گفت:

– برادر من چگونه می توانم توبه کنم. آیا پشیمانی از کارهای گذشته ام کافی است؟

– نه برادر. تنها پشیمانی کافی نیست. توبه یعنی بازگشت. ما هر سه در یک راه غیر انسانی بودیم. راهی که ما می رفتیم به ثروت اندوزی ختم می شد پس باید از این راه دست برداریم و به راهی برویم که به “الله” ختم شود. این راه یعنی راه کوشش برای بهزیستی انسان ها. انسان در این راه باید از بی تفاوتی و  اندیشه های خودپرستانه دست بردارد. شکی نیست که پیمودن این راه چندان آسان نیست. انسان باید دائما با عوامل جهل و ظلم و ستم در پیکار باشد. انسان های تاریک دل و دور افتاده از راه خدا را بیدار کند تا آنان نیز راه خدا را دریابند. در این راه سخت و پر هراس انسان دائما در اضطراب است. هر لحظه ممکن است که دشمنان خدا و مردم و آن هایی که می خواهند انسان ها همیشه در تاریکی جهل به سر برند در صدد بازداشتن انسان از راه خدا باشند. انسان در این راه پر هراس از برج عاج رفاه و لذت های زودگذر بیرون می آید و ناگهان خود را در میان دریایی از مشکلات احساس می کند. آدم بی اراده و آنکه به راستی در اندیشه ی نجات خود نبوده با اندک ناراحت از راه خدا باز می گردد و زندگی پر از رفاه و آسایش خیالی را انتخاب می کند. و باز همان زندگی “هیچ و پوچ” آغاز می شود. روز به دنبال شب می آید و شب به دنبال روز و به قول بزرگی:

“هر انسان، سه وجه دارد. یا پاک است، یا پوچ است یا پلید. تا ایستاده ای پوچی، چون ایستاده ای پوچی. راهت را انتخاب کن. یا پاکی یا پلیدی، یا حسینی یا یزیدی”

قاسم با شنیدن سخنان برادر خود بر جای خود نیم خیز شد و گفت

– من حاضرم که راه “الله” را انتخاب کنم. تمام مشکلات و سختی ها را بر جان می خرم. آیا اگر من از این به بعد در مطب خود بنشینم و شب و روز به معالجه ی بیماران بی بضاعت مشغول شوم و قسمتی از حقوقی را هم که از دولت می گیرم دارو بخرم و به رایگان به بیماران بی بضاعت بدهم خواهم توانست زشتکاری های گذشته ی خود را جبران کنم.

عماد لبخندی زد و گفت:

– البته این گام ها خوب است اما تنها یک گام است و آن هم گامی یسیار کوچک. کاری که خود به تدریج موجب می شود که انسان به “خودفریبی و غرور” دچار شود. آدم احساس می کند که خیلی کار می کند.

قاسم چشمانش را بست و گفت

– پس برای نجات خود، و برای آن که توبه ام پذیرفته شود چه باید بکنم؟

عماد جواب داد

– شک نیست که تو اگر بیست و چهار ساعت هم کار کنی تنها تعداد کمی از بیماران را می توانی معالجه کنی. تو باید ضمن معلجه ی بیماران بی بضاعت، دائما در این فکر باشی که چه عواملی موجب شده که همیشه عده ای از بی دارویی رنج ببرند و از درد به خود بپیچند و سرانجام در میان درد و ناامیدی جان دهند و چون به شناخت این عوامل موفق شدی باید در صدد از بین بردن آن ها باشی. من و تو باید در اندیشه ی نجات همه ی بیماران باشیم و شک نیست آن هایی که می خواهند انسان ها را در بردگی و تاریکی و بیماری و جهل نگهداری کنند به مقابله ی با ما بر خواهند خواست و بارانی از تهمت ها را بر سرمان فرود خواهند آورد. مشکل واقعی اینجاست و انسان با اراده آن است که در این راه از هیچ مشکلی نهراسد و برای رسیدن به هدف خدایی خویش دائما تلاش کند

قاسم که با شنیدن این سخنان دچار شور و وجد عجیبی گشته بود گفت

– سوگند به خدا که من توبه کردم و راه خدایی پیش خواهم گرفت. من نمی خواهم بمیرم. اکنون زندگی برایم مفهوم پیدا کرده است و حاضر نیستم که جانم را بیهوده از دست بدهم. امیدوارم که روزی بتوانم با اعمال نیک خود گذشته ی خود را جبران کنم

– عماد آهی عمیق کشید و گفت:

– من هم همیطور. ما با پیمانی که اکنون با خدای خویش بسته ایم، در واقع، زندگی دوباره یافته ایم.

پایان

ديدگاه ها در اين مطلب .

طراحی و اجرا توسط : امید حسینایی