داستان از جبران خليل جبران | خانواده مطهر

داستان از جبران خليل جبران

مرد و زن چون يك شوند آن يك تويي

چون كه يك ها محو شدآنك تويي

آنگاه الميترا بار ديگر به سخن آ مد و گفت اي پيرخردمند از پيوند زناشويي چه مي گويي؟

پيامبرگفت:شما با هم زاه شديد و بايد كه پوسته ي  هم باشيد.

با هم باشيد تا آن هنگام كه مرگ بالهاي عمرتان را بر كند.

حتي درخاطره خاموش خداوند نيز با هم باشيد.

اما بگذاريد با هم بودنتان را فضايي در ميان باشد،

وبگذاريد كه بادهاي آسمان بين شما در رقص و پايكوبي باشند.

يكديگر را دوست بداريداما،از عشق زنجير مسازيد:

بگذاريد عشق همچون دريايي مواج ميان ساحلهاي جانتان در تموج و اهتزاز باشد.

جامهاي يكديگر را پر كنيد اما از يك جام منوشيد.

از نان خود به يكديگر هديه دهيداما هر دو از يك قرص نان تناول مكنيد.

به شادماني با هم برقصيد و آواز بخوانيد اما بگذاريد هر يك براي خود تنها باشد.

همچون سيمهاي عود كه هر يك در مقام خود تنهاست،اما همه با هم به يك آهنگ مترنمند.

دلهايتان را به هم بسپاريد اما به اسارت يكديگرندهيد.

زيرا تنها دست زندگي است كه مي تواند دلهاي شما را در خود نگه دارد.

در كنار هم بايستيد،اما نه بسيار نزديك:

از آنكه ستونهاي معبد به جدايي بار بهتر كشند،

و بلوط وسرو در سايه هم به كمال رويش نرسند.

داستان از جبران خليل جبران

ديدگاه ها در اين مطلب .

طراحی و اجرا توسط : امید حسینایی