نشانی | خانواده مطهر

نشانی

خانه دوست کجاست ؟ در فلق بود که پرسید سوار
آسمان مکثی کرد

رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید و به اگشت

نشان داد سپیداری و گفت

نرسید به درخت

کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است

و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است

می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر به در می آرد

پس به سمت گل تنهایی می پیچی

دو قدم مانده به گل

پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی

و تو را ترسی شفاف فرا میگیرد

در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی

کودکی می بینی

رفته از کاج بلندی بالا جوجه بردارد از لانه نور و از او می پرسی

خانه دوست کجاست

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال توگشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم

درنهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صدخاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

يادم آمد كه شبي با هم ازآن كوچه گذشتيم

پرگشوديم ودر آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

آسمان صاف وشب آرام

بخت خندان وزمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

شب وصحرا وگل وسنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آيد تو به من گفتي: ازاين عشق حذركن

لحظه اي چند بر اين آب نظركن

آب، آيينه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا كه دلت با دگران است

تا فراموش كني ،چندي از اين شهر سفركن

با تو گفتم :حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم،نتوانم

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي

من نه رميدم نه گسستم

باز گفتم :كه توصيادي ومن آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم ،همه جا گشتم وگشتم

حذر از عشق ندانم ،نتوانم

اشكي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله تلخي زد وبگريخت

اشك درچشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد

يادم آيدكه دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم

نه گسستم ، نه رميدم

رفت درظلمت غم آن شب وشبهاي دگر هم

نگرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم

نكني ديگر از آن كوچه گذر هم

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم

ديدگاه ها در اين مطلب .

طراحی و اجرا توسط : امید حسینایی