سلامت معنوي ويژگيهاي آن | خانواده مطهر

سلامت معنوي ويژگيهاي آن

تعريف‌ معرفت‌ عرفاني‌
روشن‌ است‌ كه‌ علم‌ و معرفت‌ را به‌ صورت‌ اطلاق‌ نمي‌توان‌ تعريف‌ كرد؛ زيرا بديهي‌ و وجداني‌اند و تعريفشان‌ مستلزم‌ دور خواهد بود؛ گرچه‌ بسياري‌ كوشيده‌اند تعاريفي‌ براي‌ آن‌ ارائه‌ دهند. با اين‌ حال، تعريف‌ معرفت‌هاي‌ مضاف، چندان‌ دشوار نخواهد بود؛ ولي‌ شناساندن‌ معرفت‌ عرفاني‌ با توجه‌ به‌ اين‌كه‌ گروهي‌ آن‌ را بديهي‌ و وجداني‌ دانسته‌اند، كمي‌ دشوار خواهد بود. در عين‌ حال، به‌ برخي‌ از اين‌ تعريف‌ها كه‌ جامعيت‌ بيش‌تري‌ دارد، اشاره‌ مي‌شود.
معرفت‌ نزد عرفا، چيزي‌ است‌ كه‌ براي‌ اهلش‌ فقط‌ از جانب‌ خدا به‌ صورت‌ وحي‌ يا الهام‌ يا كشف، كشف‌ مي‌شود. برخي، شناخت‌ عرفاني‌ را چنين‌ تعريف‌ كرده‌اند:
شناخت‌ عرفاني، عبارت‌ است‌ از درك‌ جهان‌ با همة‌ اجزا و روابطش، مانند يك‌ حقيقت‌ شفاف‌ و صيقلي‌ كه‌ هر جزئي، جلوه‌اي‌ از موجود كامل‌ لم‌ يزل‌ و لا يزال‌ و هرگونه‌ ارتباط‌ علمي‌ با آن‌ جزء، ارتباطي‌ است‌ با آن‌ موجود كامل‌ به‌ وسيلة‌ جلوه‌اي‌ از جلوه‌ هايش. سخن‌ گفتن‌ دربارة‌ اين‌ شناخت‌ براي‌ كساني‌ كه‌ از آن‌ محرومند و خود را آماده‌ وصول‌ به‌ اين‌ نوع‌ شناخت‌ نمي‌نمايندمعرفت‌ عرفاني، نوعي‌ شناخت‌ است‌ كه‌ از دل‌ سرچشمه‌ گرفته‌ و ابزار آن، تزكيه‌ و تصفية‌ روح‌ است؛ بدين‌جهت، اين‌ نوع‌ معرفت، از سنخ‌ معارف‌ حصولي‌ نيست؛ بلكه‌ معرفتي‌ وجداني‌ و حضوري‌ شمرده‌ مي‌شود كه‌ يافتني‌ است؛ گرچه‌ برهاني‌ بر آن‌ نداشته‌ باشند.
هذا حال‌ اهل‌ الاذواق‌ و مذهبهم‌ حيث‌ يقولون…. و اما المتحصل‌ لنا بطريق‌ التلقي‌ من‌ جانب‌ الحق‌ و ان‌ لم‌ يقم‌ عليه‌ البرهان‌ النظري‌ فانه‌ لا يشككنا فيه‌ مشكك‌ و لاريب‌ عندنا فيه‌ و لاتردد. ‌ ‌
مذهب‌ اهل‌ ذوق‌ و عرفان‌ اين‌ است‌ كه‌ مي‌گويند:
آن‌چه‌ را از طريق‌ كشف‌ و شهود براي‌ ما با عنايت‌ پروردگار متعالي‌ حاصل‌ مي‌شود، غير قابل‌ ترديد است؛ گرچه‌ هيچ‌ گونه‌ برهان‌ عقلي‌ و نظري‌ بر آن‌ اقامه‌ نشده‌ باشد.آن‌چه‌ از مجموع‌ اين‌ تعاريف‌ بر مي‌آيد، اين‌ است‌ كه‌ معرفت‌ عرفاني، حوزه‌اي‌ خاص‌ از معارف‌ است‌ كه‌ در دسترس‌ هر كس‌ نيست؛ بلكه‌ براي‌ آنان‌ كه‌ دل‌ را تصفيه‌ كرده، و از تجليات‌ رحمانيه‌ بهره‌مند شده، و همواره‌ به‌ مراقبت‌ خود اهتمام‌ ورزيده، و در موقعيت‌ خاص‌ قرار گرفته‌اند، حاصل‌ مي‌شود و به‌ وسعت‌ ديد، نظر و بصيرت‌ نائل‌ مي‌شوند و حقايق‌ عالم‌ را به‌ قدر ظرفيت‌ خود مكاشفه‌ و مشاهده‌ مي‌كنند. چنين‌ معرفتي‌ با همة‌ ويژگي‌هايش، شاخصه‌هايش‌ وصف‌ناپذير بوده، شفافيتي‌ بسيار ويژه‌ براي‌ صاحب‌ آن‌ دارد؛ به‌ همين‌ جهت، فراواني‌ تعاريف، به‌ واسطة‌ حالات‌ و مقامات‌ گوناگون‌ عارفان‌ بوده‌ است .
• تفاوت‌ علم‌ و معرفت‌
خواجه‌ عبدالله‌ انصاري؛ در فرق‌ علم‌ و معرفت‌ گفته‌ است‌ كه‌ علم‌ بر دليل‌ متكي‌ بوده‌ و در آن، هيچ‌ نوع‌ جهل‌ و شكي‌ يافت‌ نمي‌شود و دليل‌ را دو گونه‌ (نقلي‌ مثل‌ كتاب‌ و سنت‌ و عقلي‌ مانند برهان) دانسته‌ است. او علم‌ را به‌ سه‌ درجه‌ و رتبه‌ تقسيم‌ كرده: اول‌ علم‌ جلي‌ و آن‌ علومي‌ است‌ كه‌ از طريق‌ حواس‌ ظاهري‌ و باطني‌ به‌ دست‌ مي‌آيد و قضاياي‌ بديهي‌ مثل‌ مشاهدات، وجدانيات، و مشهورات‌ در اين‌ مقوله‌ مي‌گنجد. دوم‌ علم‌ خفي‌ كه‌ علم‌الوارثه‌ نيز ناميده‌ مي‌شود و علومي‌ است‌ كه‌ در قلوب‌ پاك‌ و دل‌هاي‌ ابرار مي‌رويد؛ دل‌هايي‌ كه‌ از هر گونه‌علايق‌دنيايي‌ و ارتكاب‌ شهوات‌ و گناهان‌ پاكند و سوم، علم‌ لدني كه‌ به‌ ادراك‌ شهودي‌ اطلاق‌ مي‌شود و از ويژگي‌هاي‌ اين‌ علم، آن‌ است‌ كه‌نمي‌توان‌ آن‌ را وصف‌ كرد و حاصل‌ تجليات‌ الاهي‌ است‌ كه‌ هنگام‌ رفع‌ حجاب‌ عين‌ عبد و رعيت‌ رخ‌ مي‌دهد؛ سپس‌ معرفت‌ را در نخستين‌ منزل‌ واپسين‌ قسمت‌ كتاب‌ خود، يعني‌ در نهايات‌ آورده‌ است‌ و اين‌ حكايت‌ مي‌كند كه‌ به‌ اعتقاد وي، معرفت‌ فوق‌ علم‌ است. او معرفت‌ را چنين‌ تعريف‌ كرده‌ است:
المعرفة‌ احاطة‌ بعين‌ الشيء كما هو.
اگر حقيقت‌ شيء ادراك‌ شود، معرفت، حاصل‌ آمده، و اگر شيءاز طريق‌ صورت‌ زايد ادراك‌ گردد، علم‌ پديد آمده‌ است؛ پس‌ ادراك‌ دو گونه‌ است: ادراك‌ عرفان‌ و ادراك‌ علم. در اولي، واسطه‌ كه‌ همان‌ صورت‌ زايد است، ميان‌ مدرِك‌ و مدرَك‌ نيست؛ اما در دومي، واسطه‌اي‌ وجود دارد و نكتة‌ مهم‌ از نظر خواجه‌ اين‌ است‌ كه‌ علم‌ مربوط‌ به‌ عقل، با استدلال‌ و تأم‌لات‌ و عمليات‌ ذهني‌ به‌ دست‌ مي‌آيد. معرفت‌ براي‌ قلب‌ و با تجليات‌ الاهي‌ حاصل‌ مي‌شود. ابن‌ عربي‌ در تفاوت‌ ميان‌ علم‌ و معرفت‌ مي‌نويسد:
اختلف‌ اصحابنا في‌ مقام‌ المعرفة‌ و المعارف‌ و مقام‌ العلم‌ و العالم‌ فطائفة‌ قالت‌ مقام‌ المعرفة‌ رباني‌ و مقام‌ العلم‌ الاهي‌ و به‌ اقول‌ و به‌ قال‌ المحققون‌ كسهل‌ التستري‌ و ابي‌ يزيد و ان‌ العريف‌ و ابي‌ مدين‌ و طائفة‌ قالت‌ مقام‌ المعرفة‌ الاهي‌ و مقام‌ العلم‌ دونه‌ و به‌ ايضاً‌ اقول‌ فانهم‌ ارادوا بالعلم‌ ما اردناه‌ بالمعرفة‌ و ارادوا بالمعرفة‌ ما اردناه‌ بالعلم‌ فالخلاف‌ فيه‌ لفظي‌ و عمدتنا قول‌ الله‌ تعالي‌ (وَ‌ اًذا سَمِعُوا ما اَنزَلَ‌ الي‌ الرَّسُولِ‌ تَري‌ اَ‌عيُنَهم‌ تَفيضُ‌ مِنَ‌ الدَّمعِ‌ مِما عَرَفُوا مِنَ الحَقٍّ)فسماهم‌عارفين‌ و ما سماهم‌ علمأ ثم‌ ذكر ذكرهم‌ فقال‌ يقولون‌ ربنا و لم‌ يقولوا الهنا آمنا و لهم‌ يقولوا علمنا و لا شاهدنا فاقروا بالاتباع‌ فاكتبنا مع‌ الشاهدين‌ و ما قالوا نحن‌ من‌ الشاهدين‌ و… .او معرفت‌ را نعمت‌ الاهي‌

و علم‌ را از دو طريق‌ قابل‌ دسترس‌ مي‌داند:
يكي‌ از طريق‌ نظر و فكر به‌ دست‌ مي‌آيد كه‌ از شبهه، شك‌ و حيرت‌ در امان‌ نيست‌ و ديگري‌ از راه‌ سلوك‌ و تقوا حاصل‌ مي‌شود. او اين‌ علم‌ را كه‌ كشف‌ مي‌داند، معرفت‌ مي‌نامد. سيدحيدر آملي‌ در نسبت‌ ميان‌ اين‌ دو مي‌نويسد:
معرفت، اخص‌ از علم‌ است؛ زيرا به‌ دو معنا به‌ كار مي‌رود كه‌ هر يك‌ از آن‌ دو، نوعي‌ از انواع‌ علم‌ شمرده‌ مي‌شود. يكي‌ فهم‌ باطن‌ كسي‌ از روي‌ نشانه‌هايي‌ در ظاهر وي، و ديگري، درك‌ دوبارة‌ كسي‌ كه‌ مدتي‌ پيش‌ ديده‌ بودي. مورد معرفت‌ در نوع‌ اول‌ «غايب»، و در نوع‌ دوم‌ «شاهد» است؛ بنابراين، تفاوت‌ عارف‌ با عالم، جز بر اساس‌ تفاوت‌ معرفت‌ها نيست.او معتقد است‌ كه‌ معرفت‌ عارفان، پرواز به‌ سمت‌ شهود بوده‌ كه‌ از شهود ذات، به‌ معرفت‌ اسما و صفات‌ دست‌ مي‌يابد؛ بدين‌جهت، معرفت‌ در نظر عارف، غير از علم‌ و برتر از آن‌ بوده‌ است؛ زيرا شناختِ‌ واجب‌ و نيز ممكنات، جز با كشف‌ و شهود ممكن‌ نيست‌ و اگر با دقت‌ نظر مشاهده‌ شود، ممكنات‌ غير از ظهورات‌ و تجليات‌ حق‌ تعالي‌ چيزي‌ نيستند. برخي‌ در تفاوت‌ ميان‌ اين‌ دو گفته‌اند: هر معنايي‌ را كه‌ بتوان‌ از آن‌ تعبير كرد، به‌ گونه‌اي‌ كه‌ ذهن‌ شاگرد با يك‌ يا چند بار شنيدن‌ آن‌ عبارت، با ذهن‌ معلم‌ يك‌سان‌ مي‌شود، آن‌ را علم‌ گويند و اگر معنايي‌ را جز با عبارت‌هاي‌ متشابه‌ و نمادين‌ نتوان‌ از آن‌ تعبير كرد، معرفت‌ شمرده‌ مي‌شود.

فقط‌ از راه‌ سير و سلوك‌ و تزكية‌ باطن‌ امكان‌پذير است؛ بدين‌ علت، چنين‌ معرفتي‌ را برترين‌ و بالاترين‌ نوع‌ معرفت‌ و شناخت‌ مي‌داند. گذري‌ به‌ برخي‌ از آيات، اين‌ اد‌عا را بدون‌ كوچك‌ترين‌ ترديدي‌ به‌ اثبات‌ مي‌رساند.
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ‌ آمَنُوا اًِن‌ تَتَّقُوا اَ‌ يَجعَل‌ لَكُم‌ فُرقَاناً34‌ ‌ وَمَن‌ يَتَّقِ‌ اَ‌ يَجعَل‌ لَهُ‌ مَخرَجاً‌ وَيَرزُقهُ‌ مِن‌ حَيثُ‌ لاَ‌ يَحتَسِبُ‌ وَ‌اتَّقُوا اَ‌ وَيُعَلٍّمُكُم‌ اُ‌ وَ‌اُ‌ بِكُلٍّ‌ شَيءٍ‌ عَلِيمٌ.
‌اين‌ سنخ‌ از آيات‌ تأكيد مي‌كند كه‌ از راه‌ پاك‌سازي‌ نفس‌ از آلودگي‌ها، آدمي‌ به‌ معرفتي‌ برتر دست‌ مي‌يابد.
َ‌الَّذِينَ‌ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهدِيَنَّهُم‌ سُبُلَنا :
‌از اين‌ آيه‌ به‌دست‌ مي‌آيد كه‌ جهاد و مقابله‌ با دشمن‌ ظاهري‌ و شيطان‌ و نفسِ‌ طغيانگر، بستري‌ مناسب‌ را براي‌ وصول‌ به‌ معرفتي‌ يقيني‌ فراهم‌ مي‌سازد.از مجموع‌ اين‌ آيات‌ استفاده‌ مي‌شود كه‌ آدمي‌ هر اندازه‌ به‌ تزكيه‌ نفس‌ توفيق‌ يابد و از مقام‌ شامخ‌ تقوا برخوردار باشد، به‌ همان‌ اندازه‌ به‌ اين‌ معرفت‌ دست‌ خواهد يافت. از دستة‌ ديگر آياتِ‌ اين‌ نوع‌ معرفت، با علم‌ لدني‌ يا علم‌ اعطايي‌ تعبير شده؛ مانند آيات‌ 12 يوسف، 65 كهف، 114 طه، 79 و 74 انبيا، 15 نمل، 14 قصص.نتايجي‌ كه‌ با تعمق‌ در اين‌ نوع‌ آيات‌ به‌ دست‌ مي‌آيد، يكي‌ اثبات‌ علم‌ و معرفتي‌ غير از علم‌ حصولي‌ اكتسابي‌ به‌نام‌ علم‌ لدني‌ يا علم‌ موهبتي‌ است‌ و ديگري، دستيابي‌ به‌ اين‌ نوع‌ معرفت‌ است‌ كه‌ با بلوغ‌ معنوي‌ و آمادگي‌ لازم‌ و به‌ تعبيري‌ آماده‌سازي‌ نفوس‌ آدميان‌ ممكن‌ خواهد بود.برخي‌ آيات، به‌ معرفتي‌ يقين‌آور كه‌ هيچ‌ نوع‌ شك‌ و شائبه در آن‌ يافت‌ نمي‌شود، اشاره‌ مي‌كند؛ مانند آية‌ 5 تا 7 تكاثر، 95 واقعه، 51 حاقه، 47 مدثر، و 99 حجر كه‌ ظاهر لفظ‌ يقين، همان‌ معرفت‌ قطعي‌ و جزم‌ شهودي‌ به‌شمار مي‌رود كه‌ از هر ترديدي‌ آراسته‌ است. بر اساس‌ معنا و تفسيري‌ از آية‌ سُبحَانَ‌ اِ‌ عَمَّا يَصِفُونَ‌ اًِ‌لاَّ‌ عِبَادَ‌ اِ‌ المُخلَصِينَ، در صورتي‌ كه‌ آيه‌ از آيات‌ پيشين‌ مستقل‌ دانسته‌ شود، به‌دست‌ مي‌آيد كه‌ خداوند متعالي‌ از همه‌ وصف‌ هايي‌ كه‌ وصف‌ كنندگان‌ براي‌ او ذكر مي‌كنند، منزه‌ و پيراسته‌ است، مگر وصف‌ هايي‌ كه‌ بندگان‌ مخلص‌ برايش‌ بيان‌ مي‌كنند. بر اساس‌ اين‌ معنا فقط‌ افراد خالص‌ درگاه‌ ربوبي‌ از معرفت‌ حقيقي‌ برخوردارند كه‌ آنان‌ را شايستة‌ وصف‌ واقعي‌ خداوند مي‌كند؛ پس‌ ميان‌ مقام‌ اخلاص‌ كه‌ سر‌ الاهي‌ است‌ و شناخت‌ و معرفت‌ خاص‌ از صفات‌ و اسماي‌ الاهي‌ ملازمه‌اي‌ برقرار است‌ و وصول‌ به‌ چنين‌ مقامي‌ فقط‌ با سير و سلوك‌ معنوي‌ و بريدن‌ از غير و دل‌ بستن‌ به‌ او ممكن‌ خواهد بود. علامة‌ طباطبايي‌ مي‌نويسد:دليل‌ بر اين‌كه‌ مخلصان‌ درگاه‌ الاهي‌ واقعي‌ وصف‌ مي‌كنند، اين‌ است‌ كه‌ در مسير خود فقط‌ خداي‌ متعالي‌ را مقصد و مقصود خود قرار مي‌دهند و براي‌ غير حق‌ تعالي‌ سهميه‌اي‌ در نظر نمي‌گيرند؛ بدين‌سبب‌ آن‌ها فقط‌ خداي‌ متعالي‌ را مي‌شناسند و غير او را فراموش‌ كرده‌اند و شناخت‌ غير خداوند براي‌ اين‌ افراد به‌ وسيلة‌ خود او است؛ از اين‌ رو اگر خداوند را در نفسشان‌ وصف‌ كنند، به‌ اوصافي‌ كه‌ شايسته‌ و لايق‌ حضرت‌ حق‌ است، وصف‌ مي‌كنند.

اصول اخلاقی:

• بخشیدن خطای دیگران :
یکی از مهم ترین نگرش ها در درمانگری گذشت و بخشش است.کینه به دل گرفتن مانند آن است که فرد زهری را بنوشد و انتظار داشته باشد با این کار طرف مقابلش از بین برود.
• صداقت و راستگویی :
رو راستی و صداقت در اینجا به معنی همیشه حقیقت را گفتن نیست . صداقت به معنی روراست بودن با ضمیر درونی خود است که موجب میشود ما قابل اعتماد شویم و این به زندگی ، کیفیت و ماهیت خاصی می بخشد . این اصل در قوانین یوگا “ساتیا” نام دارد . ساتیا یعنی حقیقت گویی و راست گویی ، گفتن حقیقت یعنی تطبیق فکر و کلام . وقتی فردی موضوعی را در فکر دارد و با همان شکل تبدیل به کلام میکند در حقیقت نفوذ آن دو برابر میشود ( انرژی فکری+ انرژی کلامی)از آنجایی که خداوند منشاء حقیقت مطلق است ، چنانچه فردی حقیقت و صداقت را خط مشی زندگی خود قرار دهد ، توجه وی به او معطوف میشود . بنابر این چهره ای لطیف و نورانی پیدا میکند و نگاهی نافذ و گیرا می یابد .

• قدرشناسی:
بسیاری از ما مدت زمانی را صرف فکر کردن در مورد چیزهایی میکنیم که نیاز داریم و هنوز بدست نیاورده ایم . وقتی ما این کار را انجام میدهیم در واقع سیگنال هایی را به ضمیر نا خود آگاه خود ارسال میکنیم و تاکید میکنیم که این چیزها را نداریم . با این عمل بر روی کمبود و فقدان در زندگی خود تاکید میکنیم . ضمیر نا خودآگاه ما گوش میدهد و اطاعت میکند بنابر این کم کم رسیدن به آن چیزهایی که نیاز داریم برای ما مشکل تر میشود طوریکه قسمتی از انرژی ما مشتاقانه آرزومند آن چیزهاست در حالی که قسمت دیگر ، آن چیزها را از ما دور میکند . اگر ما به جای فکر کردن در مورد چیزهایی که نداریم ، برای آن چیزهایی که داریم شکرگزار باشیم و مطمئن باشیم که در آینده چیزهایی که نیاز داریم بدست خواهیم آورد ، این طرز فکر به ما کمک میکند که بطور عادلانه بر روی موضوع فراوانی به جای موضوع فقدان تمرکز کنیم.
• شکیبایی و پذیرش در مقابل افراد :
باید قبول کنیم انسان ها متفاوتند و اعتقادات و رفتارهای مختلفی دارند پس بهتر است که پذیرای آنها بوده و در موردشان قضاوت غلط نکنیم . البته این به معنی اغماض از اعمالی که باعث صدمه و آسیب میشوند ، نیست . قبول تفاوت های دیگران از بروز افکار و اعمال منفی جلوگیری میکند .
• شکیبایی در طرح الهی :
شکیبایی در طرح الهی نشانه ایمان است . این بدین معناست که همه چیز ، همان گونه که اکنون هست برای ما بهترین محسوب میشود ، زیرا خود، آن را چنین قرار داده ایم . ناشکیبایی در نهایت بدین معناست که ما باور نداریم که قادر به آفریدن هرآنچه میخواهیم هستیم و به معنای ایمان نداشتن به مشیت الهی است .
• “عشق ورزیدن بدون چشم داشت :”
بزرگ ترین عامل شفا عشق است و هیچ عشق و علاقه ای منجر به آرامش و شفا نخواهد شد ، مگر عشق به خدا و مهر به او. بسیاری از ما انسانها ، برداشت بسیار محدودی از ماهیت عشق داریم .مهم ترین چیزی که به افزایش انرژی کمک میکند “عشق” است. عشق واقعی و بدون چشم داشت با هیجان و احساس شروع نمیشود بلکه با آگاهی و روشنی درون به وجود می آید و وقتی از چنین عشقی شعله ایی ساطع شود ثمری نیکو و حاصلی زیبا خواهد داشت . چنین عشقی میتواند به افزایش انرژی درونی کمک فراوانی کند . همه چیز از همان ابتدا متعلق به صاحب اصلی یعنی خداوند است . در این صورت فرد خود را وسیله ای در برابر اراده خداوند تصور میکند و همیشه به نفس عمل بها میدهد و میپذیرد که نتیجه متعلق به خداست . عشق والاترین نگرش روحی و آرزوی بی قید و شرط برای کمک به دیگران است .
• عشق به خویشتن :
یک بخش مهم در زندگی این است که عشق ورزیدن به خود را بیاموزیم . اگر خود را از عشق سرشار نکنیم ، چگونه میتوانیم آن را به دیگران ارزانی داریم؟ این کیفیت با خیانت نکردن به خویش و روح خود کسب میگردد و با زیستن بر اساس حقیقت به ظهور میرسد.
• خواهش ها و تعلقات :
آن چیزی که متعلق به ماست ، بما خواهد رسید به شرطی که آرام و مطمئن باشیم . وقتی مضطرب هستیم و میترسیم که مبادا مطلوب خود را بدست نیاوریم ،آ ن چیزی که متعلق به ماست به ما نخواهد رسید .ما نسبت به هر چیزی که حق ما نیست هیچ گونه مالکیتی نداریم ما اجازه نداریم چیزی که حق دیگری است را حتی لحظه ای متلق به خودمان بدانیم ،این چیز میتواند هم مادی و هم غیر مادی باشد . قبل از اینکه به چیزی یا موقعیتی متمایل شویم لازم است واقعا درباره آن چیزهایی که به ما تعلق دارند آگاه شویم . خواستن همه چیز یا هر چیزی فقط اتلاف وقت و انرژی است .
• طمع و مال اندوزی :
طمع نداشتن و بیش از حد نیاز اموال را جمع نکردن ، یا قبول نکردن چیزهایی که به آن احتیاج نداریم یک اصل مهم در ذخیره انرژی است . یک جوینده حقیقت چیزی را برای روز مبادا نگهداری نمیکند . زیرا او در زمان حال زندگی میکند ، او احتکار را قبول ندارد و برای چیزی حرص نمیزند . یک رهرو کسی را جز خداوند مالک چیزی و کسی نمیداند . پس نسبت به هیچ چیز و هیچ کس تعلق خاطر ندارد و همین عدم تعلق به وی خشنودی و رضایت میدهد . بنابر این به تدریج شعور و آگاهی وی تکامل می یابد و متوجه میشود در دنیا صرفا یک مسافر است و باید سعی کند از وقت و موقعیتش برای تکامل و ارتقاء روح خود استفاده کند . یک جوینده میداند که خداوند به وی همان قدر روزی میدهد که صلاح تکامل و آگاهی اوست.
سخنانی چند از بزرگان و معصومان:
شخص با ايمان در راه هدفهاي خير خود به نيكوترين وجه پايداري مي كند. (امام علي ع) با يك اراده قوي شرايط ديگر چندان اهميت ندارد. (گوته) تمايلات خود را ميان دو ديوار محكم اراده و عقل حبس كنيد. (ارسطو) براي شناي مخالف آب قدرت لازم است و الا هر ماهي مرده اي مي تواند از طرف موافق جريان آب حركت كند. (ساموئل اسمايلز) با يك اراده قوي به هر جا مي توان رسيد. (گوته) افراد ضعيف الاراده هميشه منتظر معجزات و وقايع خارق العاده هستند، افراد قوي الاراده خود خالق معجزات و وقايع خارق العاده هستند. (اسكار وايلد) انسانهاي بي اراده بادبادك هايي هستند كه سر نخ شان به دست ديگرياست.(ميلتون) به درگاه مردان با اراده خشم و غضب را راهي نيست. (سقراط) اي وجدان! تو با عظمت وجود انسان و اخلاقي بودن كارهاي او هستي و بدون تو من چيزي در وجود خود احساس نمي كنم كه مرا در جهاتي برتر از حيوانات قرار دهد. (ژان ژاك روسو) وجدان خداي حاضر در انسان است. (ويكتور هوگو) در عالم دو چيز از همه بهتر و زيباتر است، آسماني پر از ستاره و وجداني آسوده از گناه. (كانت) هنگامي كه وجدانت تو را متهم مي كند، محكوم مي كند ومجازات مي كند، همه عالم نه مي توانند و نه حق دارند تو را ببخشند. (كوك ارل) معلم نفس خود و شاگرد وجدان خويش باش. (ارسطو) وجدان مانند آيينه ايست كه نه تملق مي كند و نه تحقير مي نمايد. (جرج واشنگتن) اگر بي چيزي، بيماري و مرگ وجود نداشت، انسان هرگز به هيچ چيز سر فرود نمي آورد. (امام حسين(ع)) چه وحشت آوراست موقعي كه انسان درحال مردن تازه بداند كه چيزي نفهميده است. (موريس مترلينگ) هرگــــز دل من ز علـــم محــروم نشد كم مـاند ز اسرار كه مفهوم نشد هفتاد و دو سال فكر كردم شب و روز معلومم شد كه هيچ معلوم نشد (خيام) آن انساني عاقلتر است كه ميداند عقلش كمتر است. (سقراط) انسان تركيب عجيبي است، درعين ناچيزي خود را برتر از همه مي شمارد. (آشيل) انسان با دو چشم و يك زبان متولد مي شود، يعني كه دوبار ببيند و يكبار سخن بگويد. (جي سي كولتون)
سخت ترين كار براي انسان فكر كردن است. (آلبرت انيشتين)
انسان هيچوقت بيشتر از آن موقع خود را گول نمي زند كه خيال مي كند ديگران را فريب داده است. (لارو شفوكو) انسان وقتي كه بلند حرف بزند صدايش را مي شنوند، امّا وقتي يواش حرف بزند به گفته اش گوش مي دهند. (پل-رينو) تجربه بهترين درس است هر چند كه حق التدريس آن گران باشد. (توماس كارلايل)
تجربه، نامي است كه همه افراد به روي اشتباهات خود مي گذارند. (اسكار وايلد)
انسان آفريننده سرنوشت خويش است. (زرتشت)
• روحانيت دعا:
قطع نظر از اجر و پاداشی كه برای دعا هست و قطع نظر از اثر استجابتی‏ كه بر دعا مترتب است ، دعا اگر از حد لقلقه زبان بگذرد و دل با زبان‏ هماهنگی كند و روح انسان به اهتزاز آيد ، روحانيت بسيار عالی دارد . مثل اين است كه انسان خود را غرق در نور می‏بيند . شرافت گوهر انسانيت را در آن وقت احساس می‏كند . آن وقت‏ خوب درك می‏كند كه در ساير اوقات كه چيزهای كوچك او را به خود مشغول‏ داشته بود و او را آزار می داد چقدر پست و ساقط و سافل بوده . انسان‏وقتی كه از غير خدا چيزی می‏خواهد احساس مذلت می‏كند و وقتی كه از خدا می‏خواهد احساس عزت . لهذا دعا ، هم طلب است و هم مطلوب ، هم وسيله‏ است و هم غايت ، هم مقدمه است و هم نتيجه . اوليای خدا هيچ چيزی را به‏ اندازه دعا خوش نداشتند ، همه خواهشها و آرزوهای دل خود را با محبوب‏ واقعی در ميان می‏گذاشتند و بيش از آن اندازه كه به مطلوبهای خود اهميت‏ می‏دادند به خود طلب و راز و نياز اهميت می‏دادند ، هيچ گونه احساس‏ خستگی و ملالت نمی‏كردند .
از نظر قوانین انرژیکی وجود ما متشکل از تراکم انواع انرژی است و ما در زندگی فعلی خویش با عملکردهایمان در دو جهت متفاوت میتوانیم پیش برویم . هرچه تراکم انرژی و فشار در زندگی کمتر باشد ، شخص آزادتر و رهاتر است و این رهایی با پیروی از قوانین باطنی و نزدیک شدن انسان به لطافت روحی همراه است و هرچه شخص از مسائل معنوی دورتر و وابستگی های مادی در او بیشتر باشد ، از نظر انرژیکی به تراکم و فشردگی هستهء انرژیکی خود نزدیک تر میشود ، بطوری که طبق تعاریف فیزیکی وارد سیاه چاله های فضایی شده و در آن ميماند. تراکم در انسان ها با آگاهی شان صورت میگیرد یعنی زمانی که خواسته های دنیوی(غیرضروری) بیشتر باشد، تراکم هم بیشتر است و هرچه از آمال و آرزوها کاسته شود ، تراکم کمتر میشود .
ترس و نگرانی :
نگرانی معمولا به آینده بدون امنیت مربوط میشود . وقتی ما در مورد اتفاقاتی که میتواند در آینده رخ دهد فکر کنیم ،همچنین تصور اینکه این اتفاقات ممکن است مانعی در مسیر رشد و ترقی ما شود ، باعث ایجاد نگرانی و ترس در ما میگردد . نگرانی همچنین میتواند در مورد سلامتی افرادی باشد که به آنها وابستگی داریم . تشویش و نگرانی در شرایطی ایجاد میشود که ما تصور کنیم حوادث در زندگی ما بدون هیچ دلیلی اتفاق می افتند . ما هنوز قبول نکرده ایم که هر چیزی در زندگی رخ میدهد علت و دلیلی دارد . با پذیرش این مسئله که طرح و نقشه ماهرانه تری در کار است و تمام وقایعی که در این طرح و نقشه رخ میدهند و ما آن را تجربه میکنیم برایمان لازم و ضروری است ، نگرانی ما بر طرف میشود. نگرانی و ترس در شرایطی ایجاد میشود که ما خود را جدا از کل هستی ببینیم و مجبور باشیم از خودمان مراقبت کنیم . در واقع نگرانی از احساس جدا بودن از کل و حقیقت برتر بوجود می آید و متضاد عشق است.
ناامیدی:
ناامیدی گناه بزرگی است زیرا ناامید کسی است که به خداوند میگوید “نمیتوانی!” .در صورتی که ما انسان ها هستیم که ناتوانیم و هنوز دانش بسیاری از مسائل را پیدا نکرده ایم . خداوند دانا ، قادر و تواناست . انسانهای بسیاری بوده اند که در رابطه با مشکلا ت خود ناامید نشده و با توسل به درگاه الهی شفا یافته اند و در مشکلات زندگیشان راه گشایی شده است .
مرحوم مطهّرى رضوان الله تعالى عليه مسئله ى نتيجه ومحصول عبادت خالصانه و عارفانه
را اين چنين توضيح مى دهد :
« اساساً هر موجودى كه قدمى در راه كمال مقدّر خويش پيش رود و مرحله اى از مراحل كمالات خود را طى كند ، راه قرب به حق را مى پيمايد .»
انسان نيز يكى از موجودات عالم است ، و راه كمالش تنها اين نيست كه امروز تمدّن ناميده مى شود ، يعنى يك سلسله علوم و فنون كه براى بهبود اين زندگى مؤثّر و مفيد است ، و تنها اين نيست كه در يك سلسله آداب و مراسم كه لازمه ى بهتر زيستن اجتماعى است پيشرفت حاصل كند ، اگر انسان را تنها در اين سطح در نظر بگيريم مطلب همين است، ولى انسان راهى و بُعد ديگرى دارد كه از طريق تهذيب نفس و با آشنايى آخرين هدف يعنى ذات اقدس احديت حاصل مى گردد .آرى ! نفس و قواى آن با عبادت خالصانه ، آن هم تحت سرپرستى انسان كامل ، در اختيار حق قرار مى گيرد و از اين طريق انسان به يك موجود الهى و با كرامت تبديل مى گردد .در اين قسمت لازم است بحثى كوتاه ، از آيات و روايات و كتابهاى قابل توجّه اخلاقى و عرفانى و تربيتى ، درباره ى نفس تقديم كنيم ، باشد كه در ديگرى از معرفت و بينش به روى ما باز شود .
• مراحل نفس:

عارفانِ عاشق ، براى نفس هفت منزل برشمرده اند كه بايد براى رسيدن به مقصود ، به درجه ى نهايى آن ، كه حالت مرضيّه بودن است رسيد
1) نفس اماره:

در اين مرحله ـ چنانكه در سوره ى يوسف آيه ى 53 به آن اشاره شده است – نفس حيوانى در زندگى انسان غلبه ى كامل و سلطه ى شديد دارد . با بودن حالت امّارة بالسّوء ، نفس ناطقه به هيچ وجه نمى تواند رخسارهِ ملكوتى خود را تجلّى دهد .
از نفس امّاره جز آثار حيوانيّت و بهميّت سر نمى زند . همه ى كارها و حركات و سكنات انسان در اين مرتبه ، نشانى از طبيعت حيوانى است و نفس او هميشه به شرارت و بدى امر مى كند .انسان آلوده به گناه نبايد فراموش كند كه رغبت ، ميل و اشتهاى به گناه ، از نشانه هاى مهم اسارت نفس امّاره است ، و اجابتِ دعوت نفسى كه همواره انسان را به نافرمانى فرا مى خواند ، خسارتِ جبران ناپذيرى را به دنبال خواهد داشت . از نظر قرآن كريم و روايات معصومان (عليهم السلام) انسان در اين حال ، فرق چندانى با حيوان ندارد و بلكه در پاره اى خصوصيّاتِ حيوانى از حيوان نيز بدتر است .اين نفس امّاره ى خطرناك امروزه در ميان بيشترِ مردم روى زمين و حتّى در ميان ملل به اصطلاح متمدّنى كه غرق هوسرانى و شهوت پرستى هستند ، نفوذ و غلبه دارد و آنان در حيوانيّت از بسيارى از حيوانات برترند .
انسان سالك در اين مرحله ، با غلبه كردن بر قوّه هاى حيوانى و مادّىِ جسم كه رابطه ى مستقيمى با نفس امّاره دارند سر و كار دارد و بايد آنها را براساس فرامين و دستورهاى شرعى رام نمايد

2) نفس لوّامه:
در اين مرحله كه آيه ى دوم سوره ى قيامت به آن اشاره دارد ، قواى عقلى كم كم شروع به نشو و نما مى كند و انسان بيدار شده و ميان كارهاى نيك و بد تميز مى دهد .در اين حال يك حسّ درونى او را از ارتكاب بدى باز مى دارد ، ولى اين امر درونى هنوز ضعيف است و تأثير چندانى ندارد ، پس از ارتكاب هركار بدى انسان را دچار يك نوع پشيمانى مى كند .اين توبيخ و ملامت از نفس حيوانى سر نمى زند ; و بطور قطع اين ندا ، صداى نفس ناطقه و يا روح ملكوتى است كه انسان را به كسب فضيلت دعوت مى نمايد .اينكه بيشتر بزرگان دين و اولياى مبين و عرفاى آگاه ، گوشه نشينى و اشتغال به مناجات و نماز و روزه و دورى از زندگى روزانه را براى چند ساعت توصيه نموده اند ، فقط براى اين است كه انسان لحظاتى به خود آيد و از وسوسه هاى نفس حيوانى آزاد و فارغ شود و تحريك هاى خارجى رافراموش نمايد و آتش حرص ها و شهوت هاى خود را مدّتى خاموش سازد ، تا بتواند نداى آسمانى روح را از درون خود بشنود.

سالک در این مرحله هم باید به رام کردن و مطیع ساختن همان نیروهای مرموز مشغول شود.
3: نفس ناطقه یا متفکره:
در اين مرحله قوّه ى تفكّر و تميز در نفس انسانى به خوبى ظهور كرده و نشو و نماى محسوسى پيدا مى كند .قدرت نفس در اين مرحله ، نتيجه و محصول كوششى است كه انسان نسبت به تربيت نفس و تهذيب و تزكيه آن داشته است:
« هر کسی بکوشد به طور قطع به نفع خود کوشیده است.»
سه مرحله ى فوق براى سالك ، دوره ى غلبه و تسلّط بر نفس است و وظيفه ى او مراقبت و هدايت و گاهى جنگ با نفس مى باشد . بايد سينه را به سختى ها و زحمت ها و رنج هاى فراوان سپر ساخت ، و به اين معنا يقين داشت كه هيچ رنج و دردى بى سود و بدون مزد نمى ماند .در اين رنج ها و كوشش ها مقصود كشتن نفس نيست ; بلكه رام كردن او و انداختن قوايش در مجراهاى جديد صالح سودمند و علوى است ، بطورى كه همه ى هوس ها و حس ها با الهام گرفتن از وحى ، خادم قلب پاك و اراده ى عقلى و الهى نفس ناطقه شوند.
4: نفس عاقله يا ملهمه:
در اين مرحله قوّه ى تعقّل نشو و نماى كامل ، و با قوه ى اراده ى عقلى تجلّى و ظهور مى كند .در اين مرحله حاكم اصلى عقل است و به وسيله ى اراده ى عقلى ، احكام و اوامر عقل در همه ى شئون زندگى جارى خواهد گشت.
{(( وَنَفْس وَمَا سَوَّاهَا * فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا ))}
اين دوره را بنابر آيات فوق از اين رو مرحله ى نفس ملهمه مى توان ناميد كه در نفس سالك ، نخستين بار پرتو الهام ربّانى افكنده مى شود .مرحله ى چهارم از آنجا كه در ميان سه مرحله ى اول و سه مرحله ى بعد برزخى است ، از اين رو به موجب قانون تكامل و برزخيّت ، داراى اشكال و صور و قواى هر دو طرف ( مراحل ذكر شده و آنچه ذكر خواهد شد ) مى باشد .در اين مرحله قواى پست و حيوانى ، آخرين درجات قوّت و توان خود را به كار خواهند برد تا موقعيّت خود را نگاهدارى كنند ، و از اين حيث هم در دل سالك كه مشغول تزكيه ى نفس است ، انقلاب ها و طوفان هاى بسيار قوى و بلكه خونين سر مى زند ، ولى سرانجام قواى پست حيوانى و آمال و هوس هاى خود پرستانه ى نفسانى ، مغلوب انوار قاهره ى قواى برتر معنوى گشته ، ظلمت ، جهالت و غفلت مغلوب نور معرفت و فضيلت خواهد شد .
چون اين حقيقت در دل عارف ظهور كرد ، سكوت و آرامش ، با نور الهام ، مشام جان او از فيض آسايش درونى و استراحت وجدانى كه نتيجه ى پيروزى بر نفس حيوانى است ، برخوردار خواهد گشت و لذّت غلبه ى بر نفس را خواهد چشيد .سالك در اين مرحله ى از تزكيه ى نفس ، كم كم شروع به چيدن ميوه ى شيرين زحمت ها ، كوشش ها ، ناكامى ها ، رياضت ها و مقاومت هايى كه با متانت و توكّل و ايمان تحمّل نموده مى كند .
( وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا )
« کسانی که در راه خدا بکوشند را به راههای خود راهنمائی میکنیم.»
درباره ى مقام و حالات گوناگون تزكيه ى نفس ، مانند مكاشفات و الهام و جذبه و ذوق و اشتياق شنيده بود ، حالا از روى يقين احساس مى نمايد ، و قوّت قلب و قوّه ى توكّل و ايمان و اعتمادش بر الطاف و فيوضات و هدايتِ پروردگار ، روز به روز قوى تر مى گردد.
5: نفس مطمئنه:
در مرحله ى چهارم كه شرح آن گذشت ، با وجود تكامل يافتن قوّه ى تعقّل و اراده ى عقلى ، باز زندگى انسان خواه فردى يا اجتماعى ، به كلّى از خطا و گناه محفوظ نخواهد ماند ، چرا كه قواى نفسانى و حيوانى به كلّى ريشه كن نشده و به عبارت درست تر تبديل به قواى روحانى نگشته و هنوز خام و نرسيده اند .از اين رو در بيشتر اوقات ، همان قواى حيوانى بروز كرده و اظهار حيات و توان و قدرت خواهند نمود .اين حال در مسير زندگىِ سالك بارها پيش مى آيد ، و گاهى او را گرفتار وحشت و حيرت و نوميدى مى سازد . ولى عارفان بينادلى كه اين مراحل را پشت سر گذاشته اند ، از پيدايش اين احوال ما را آگاهى و دلدارى داده اند . پس در اين حال و در اين حال برگشتها و تنزّلهاى ناگهانى ، نبايد دل از دست داد ، و نوميد و مضطرب گرديد ; بلكه بايد به مراقبت افزود و با جان و دل آن حوادث ناگوار و حالهاى پر اضطرار را پذيرفت و به رفع آنها كوشيد . چرا كه شرط سلوك و مقتضيّات تزكيه ى نفس همين است . ولى در اين مرحله ى پنجم كه نفس عنوان صفت مطمئنّه به خود مى گيرد ، طورى در مقام خويش استوار و برقرار خواهد بود كه ديگر ترس لغزيدن ، سقوط ، مغلوب هوس ها ، فريب هاى نفس حيوانى و گرفتار وسوسه هاى شيطانى شدن باقى نخواهد ماند .آيينه ى غيب نماى دل عارف و آسمان زندگى اش از ابرهاى سياهِ درياى هوى و هوس ها پاك شده و ماهِ دلرباىِ روحِ ملكوتى و با شكوه خود را در آن آسمان پاك تجلّى خواهد داد و نمونه هاى جلوه هاى روح سبحانى خواهد شد .در اين مقام است كه جنگ با نفس ، با پيروزى كامل عقل خاتمه مى يابد ، و نفس حيوانى رام و فرمانبر سالك مى شود و عارف از زنجير هوس ها و تحريك ها و هيجان هاى شديد نفسانى آزاد مى شود ، و حتى بدن هم پيرو اراده ى الهى او شده و يك راهوار باربردارى مى گردد.

6: نفس راضیه:
اين مرحله مقام عشق و وادى هيجان انگيز رضا و تسليم است . در اين مرحله نفس انسانى به محك امتحان سنجيده مى شود ، و در بوته ى مصايب درونى و روحى ، در آتش شك و شبهه و تزلزل و بيم و اميد كه آنها را مغلوب كرده بود يك بار ديگر گداخته خواهد شد ; تا به كلّى صافى و خلوص خود را به دست آورد و پايدار شود .بنابراين ، اين مرحله مقام فداى نفس و ميدان جانبازى است ، نفس ناطقه ى انسانى بايد شايستگى درك لطف ، محبّت ، عنايت ، فيض جبروتى و لاهوتى را به نمايش بگذارد . و در راه عشق خدايى براى فدا كردن خود نيز حاضر و بلكه مشتاق قد باشد .اين مقام عرصه ى عشق بازى مجازى نيست ; بلكه در اين جا با جان بايد به طور حقيقى بازى كرد ، و حتّى هزاران جان را فداى نام و عشق محبوب نمود ، و پاى كوبان و رقصان به پاى دار وصل شتافت .در اينجاست كه ديگر فرقى بين مشيّت آفريدگار و اراده ى بنده ى او نخواهد ماند ، و انسان از روى معرفت حقيقى اجرا كننده ى اراده ، بلكه يارى دهنده ى اجراى نقشه ى آفرينش و تكامل جهان خواهد گشت .اين مرحله از يك طرف مقام فداى نفس و تسليم و رضاى محض است ، و از طرف ديگر هنگام تجلّى انوار كشف ، و الهام ، و وصال است . در اين مقام ديگر سايه ى جدايى و پرده ى ناتوانى وجود ندارد ، زيرا نور عشق و معرفت سرتاسر زندگى باطنى و ظاهرى عارف را فرامى گيرد و او خطى جز در رضاى حق و تسليم شدن به اوامر و اراده ى او نمى بيند و نمى شناسد .در اين مقام انتظار وصل با شعله ى آتش جانسوز عشق ، همه ى نيروهاى مخالف و اضداد طبيعت گداخته و با هم درآميخته مى شود و به قوّه هاى حيات بخش بندگى مى گردند .
7: نفس مرضیه:
اين مرحله بالاترين و آخرين مقام كمال نفس انسانى است ، اين مقام ، مقامِ وصل و يگانگى نفس ناطقه با روح است .در مرحله ى ششم ، رضا و خرسندى از طرف عاشق بود ، ولى عاشق از رضاى معشوق به طور كامل مطمئن نبود و فقط آثارى از خرسندى محبوب را گاهى احساس مى نمود ; ولى در مقام هفتم اطمينان قلبى براى نفس ناطقه حاصل مى شود ، بدين جهت نفس در اين مرتبه ، مرضيّه خوانده شده است ، به اين معنى كه خداى متعال نيز رضاى خود را از نفس ناسوتى اظهار و عشق خود را به وى اثبات و اعلام مى نمايد .در اين مقام ، نفس ناطقه با يقين عينى و بلكه با حقّ اليقين مى داند و مى فهمد كه عشق دو طرفى است ; يعنى محبوب نيز پا بسته ى مهر او بوده است ; بلكه او شوريده تر از اين مجنون ناسوتى است، چنانكه در حديث قدسى آمده است :
اى فرزند آدم ! من دلباخته ى توأم و اين براى تو پنهان است ، پس تو هم دلباخته ى من باش .آرى ! در اين مقام ، پرده از روى آن سرّ خفّى ، كه آفريدگار شيفته ى آفريده ى خويش است ، از پيش چشم عارف برداشته مى شود ، چنانكه از يكى از عارفان عاشق نقل شده كه گفته بود :
سى سال خدا را مى طلبيدم ، سرانجام به اين نتيجه رسيدم كه او طالب بود و من مطلوب .احساس و ادراك رسيدن نفس به مقام رضا ، هر روز و هر ساعت و بلكه هر دم كه سالك در دل خود ذوق آن را خواهد چشيد ، خود بزرگترين حظّ روحانى و فيض آسمانى و سرور جاودانى است . در اين مقام است كه نفس ناسوتى نه تنها نداى «أنت الحبيب وأنت المحبوب» را مى شنود ; بلكه در صفات محبوب شركت مى كند ، زيرا در اين مقام اراده و آرزوى عاشق و معشوق ، يعنى نفس ناطقه و حق ، يكى شده است .البتّه براى رسيدن به مرحله ى نهايى كه مقام رضا است بايد اراده و عمل را بعنوان سلاح برداشت . اراده و عمل به قواعدى كه تنها از طريق انبيا و امامان به ما رسيده است . قرآن و در متون اسلامی ما به منطقی بر می‏خوريم كه اگر وارد نباشيم‏ شايد خيال كنيم تناقضی در كار است مثلا در قرآن وقتی سخن از نفس انسان‏ يعنی خود انسان به ميان می‏آيد ، گاهی به اين صورت به ميان می‏آيد : با هواهای نفس بايد مبارزه كرد ، با نفس بايد مجاهده كرد ، نفس امارش بالسوء است ،
« اما من خاف مقام ربه و نهی النفس عن الهوی فان الجنة هی الماوی »
هر كس كه از مقام پروردگارش بيم داشته باشد و جلوی‏ نفس را از هوی پرستی بگيرد ، مأوی و جايگاه او بهشت است.

«فاما من طغی‏و آثر الحياش الدنيا فان الجحيم هی الماوی فرايت من اتخذ الهه هواه »
آيا ديدی آن كسی را كه هوای نفس خودش را معبود خويش قرار داده است ؟ همچنين از زبان يوسف صديق نقل می‏كند :كه به يك‏ شكل بدبينانه ای به نفس خودش می‏نگرد ، می‏گويد :
« و ما ابرء نفسی ان‏ النفس لاماره بالسوء »
در ارتباط با حادثه ای كه مورد تهمت قرار گرفته است ، با اينكه صد در صد به اصطلاح برائت ذمه دارد و هيچگونه‏ گناه و تقصيری ندارد ، در عين حال می‏گويد : من نمی‏خواهم خودم را تنزيه‏ بكنم بگويم كه من بالذات چنين نيستم: «و ما ابرء نفسی»
من نمی‏خواهم خودم را تبرئه كنم چون می‏دانم كه نفس ، انسان را به بدی‏ فرمان میدهد.
پس [ طبق اين آيات ] آن چيزی كه در قرآن به نام “نفس” و ” خود ” از او اسم برده شده ، چيزی است كه انسان با يد با چشم بدبينی‏ و به چشم يك دشمن به او نگاه كند ، نگذارد او مسلط بشود ، و او را هميشه‏ مطيع و زبون نگه دارد .
در مقابل ، ما به آيات ديگری بر می‏خوريم كه از نفس – كه باز معنايش‏خود است – تجليل می‏شود : « و لا تكونوا كالدين نسوا الله فانساهم انفسهم‏ (1) از آن گروه مباشيد كه خدای خود را فراموش كردند ، خدا هم خودشان را ، نفسشان را از آنها فراموشاند خوب اگر اين نفس همان نفس است چ بهتر كه هميشه در فراموشی باشد.
« قل ان الخاسرين الذين خسروا انفسهم» ( 2 )
بگو باختگان ، زيان كردگان ، آنها نيستند كه ثروتی را باخته و از دست داده باشند يعنی آن يك باختن كوچك است باختن بزرگ ا ين است كه‏ ا نسان نفس خود را ببازد ، خود خود را ببازد.
و به اصطلاح اگزيستا نسياليستهای امروز خويشتن خود را ببازد ، ثروت ، سرمايه مهمی‏ نيست ، بزرگترين سرمايه های عالم برای يك ا نسان ، نفس خود ا نسان است اگر كسی خود را باخت ديگر هر چه داشته باشد گويی هيچ ندارد ، كه به ا ين‏ تعبير باز هم ما در قرآن داريم ( بنابر اين در قرآن از يك طرف) تعبيرا تی از قبيل فراموش كردن خود ، باختن خود ، فروختن خود ، به شكل‏ فوق العاده شديدی نكوهش شده نبايد خودش را ببازد ، نبايد خودش را بفروشد ، و از طرف ديگر ، انسان‏ با يد با هوای خودش مبارزه كند كه ا ين ” خود ” فرمان به بدی می‏دهد از جمله قرآن می‏گويد : آيا ديدی آن كسی را كه خواسته های خود را معبود خويش‏ قرار داد ؟ پاورقی سوره حشر ، آيه 19وسوره زمر آيه 15

عزت نفس در کلام امام صادق و علی علیه السلام:
امام صادق فرمود ( در تحف العقول است ) : « و لا تكن فظا غليظا يكره‏ الناس قربك و لا تكنواهنا يحقرك من عرفك » (1)
در معاشرت با مردم میانه رو باش، نه آن جور خشن و تند خو و بد اخلاق و بد برخورد باش که مردم از نزدیک شدن به تو خوششان نیاید، و نه آنقدر واهن (ضعیف) باش که هر کس با تو برخورد می کند تورا تحقیر کند. مومن نباید کاری کند که در نظر دیگران تحقیر شود. و در ” وسائل” از علی علیه السلام نقل میکند که فرمود: « ليجتمع فی قلبك الافتقار الی الناس و الاستغناء عنهم»
«در آن واحد در قلب خودت بايد دو حس متضاد را داشته باشی، من به مردم محتاجم و من از مردم بی نیازم.»
پرسیدند در چه خود را محتاج فرض کنیم و در چه بی نیاز؟
فرمود: آن وقت كه با مردم برخورد می‏كنی و سخن می گوئی به روی بی اعتنائی نباش، حرفهای تند خشن و گوشه دار و خوار دار و زخم داربه مردم نگو، نگو گور پدر مردم، هر که هر چه می خواهد بگوید، سخنت نرم و ملایم باشد.
آيا انسان دارای دو نفس است ؟
گفتيم كه در اسلام از يك طرف توصيه شده به جهاد و مبارزه با نفس ، بلكه به ميراندن نفس : « موتوا قبل ان تموتوا » پيش از آنكه بميريد ، نفس اماره را بميرانيد ، و از طرف ديگر توصيه هايی است سراسر كرامت نفس ، عزت نفس ، نفاست نفس ، حريت نفس و غيره آيا انسان‏ دارای دو نفس يعنی دارای دو خود است ؟ دارای دو خويشتن است ؟ دو خود دارد كه يك خود را وظيفه دارد بميراند و خود ديگر را وظيفه دارد محترم و مكرم بشمارد و عزيز بدارد ؟ اگر اينطور باشد پس بايد آنچه را كه‏ روانشناسی می‏گويد [ ( تعدد شخصيت ” به معنی واقعی آن بپذيريم ، يعنی‏ قبول كنيم كه هر كس در واقع دو ” خود ” است ، دو ” من ” است ، دو ” شخص ” است قطعاً مقصود اين نيست در واقع در يك كالبد دومن مجزا وجود ندارد ، دو شخص وجود ندارد .
يك فرض اين است كه در انسان دو شخص وجود دارد ، دو من وجود دارد ، دو خويشتن در مقابل يكديگر وجود دارد ، از اين دو ، يكی را بايد ضعيف‏ كرد و ميراند ، ديگری را بايد محترم شمرد اين جور كه نيست فرض ديگر اين‏ است كه انسان دارای دو ” خود ” است اما نه به اين معنی كه دو خود اصيل ، دو ” من ” در كنار يكديگرند ، بلكه يك خود واقعی و يك خود پنداری كه آن ناخود است ولی انسان ناخود را خود خيال می‏كند مگر می‏شود چنين چيزی ؟ می‏گويند بله می‏شود آنجا كه گفته اند با ” خود ” بايد مبارزه كرد ، آن خود ، خود خيالی و پنداری است ، آن چيزی است كه خيال‏ می‏كنی تو آن هستی ، ولی توانسان دارای دو ” خود ” است : خود فردی و شخصی و جزئی ، و خود كلی . يعنی مثلا من يك ” خود ” دارم كه به آن ” خود ” ، اين فرد و اين شخص‏ هستم ، و شما يك ” خود ” داريد كه به آن ” خود ” ، آن فرد و آتش‏ خص هستيد با آن ابعاد خاص و با آن اضافات خاص كه مثلا پدر و مادرتان‏ كيست ، صفات و احوال و اطلاعاتتان چيست ، و يك ” خود ” ديگر در درون‏ همه انسانها وجود دارد كه آن ، خود كلی است نه خود شخصی و فردی ، خود انسانی است يعنی مثلا در من الان دو ” خود ” وجود دارد يك خود من مثلا الف فرزند ب است ، و خود ديگر ، انسان است كه در من وجود دارد شما هم‏ دارای دو خود هستيد يك خود ، خود فردی شما است ، يكی هم انسان است كه‏ در شما وجود دارد افراد ديگر نيز همين طور اين هم يك فرضيه است گفتيم قرآن می‏گويد با يك خود بايد مبارزه كرد و خود ديگر را بايد محترم و عزيز و مكرم داشت ، و با مكرم داشتن اين خود است كه تمام اخلاق‏ مقدسه در انسان زنده می‏شود و تمام اخلاق رذيله از انسان دور می‏گردد ، و اگر اين خود كرامت پيدا كرد ، شخصيت خودش را باز يافت و در انسان‏ زنده شد ، ديگر به انسان اجازه نمی‏دهد كه راستی را رها كند دنبال دروغ‏ برود ، امانت را رها كند دنبال خيانت برود ، عزت را رها كند دنبال تن‏ به ذلت دادن برود ، عفت كلام را رها كند دنبال غيبت كردن برود ، و امثال اينها حال آيا اين خود ، همان خود [ كلی و انسانی ] است يا چيز ديگری است ؟

داستان‌ پيرمرد حريص‌ و هارون‌ الرّشيد در آرزوي‌ دراز
گويند روزي‌ هارون‌ الرّشيد به‌ خاصّان‌ و نديمان‌ خود گفت‌: من‌ دوست‌ دارم‌ شخصي‌ كه‌ خدمت‌ رسول‌ اكرم‌ صلّي‌ الله‌ عليه‌ وآله‌ وسلّم‌ مشرّف‌ شده‌ و از آنحضرت‌ حديثي‌ شنيده‌ است‌ زيارت‌ كنم‌ تا بلاواسطه‌ از آنحضرت‌ آن‌ حديث‌ را براي‌ من‌ نقل‌ كند. چون‌ خلافت‌ هارون‌ در سنة‌ يكصد و هفتاد از هجرت‌ واقع‌ شد و معلوم‌ است‌ كه‌ با اين‌ مدّت‌ طولاني‌ يا كسي‌ از زمان‌ پيغمبر باقي‌ نمانده‌، يا اگر باقي‌ مانده‌ باشد در نهايت‌ ندرت‌ خواهد شد. ملازمان‌ هارون‌ در صدد پيدا كردن‌ چنين‌ شخصي‌ بر آمدند و در اطراف‌ و اكناف‌ تفحّص‌ نمودند، هيچكس‌ را نيافتند بجز پيرمرد عجوزي‌ كه‌ قواي‌ طبيعي‌ خود را از دست‌ داده‌ و از حال‌ رفته‌ و فتور و ضعف‌ كانون‌ و بنياد هستي‌ او را در هم‌ شكسته بود و جز نفس‌ و يك‌ مشت‌ استخواني‌ باقي‌ نمانده‌ بود. او را در زنبيلي‌ گذارده‌ و با نهايت‌ درجة‌ مراقبت‌ و احتياط‌ به‌ دربار هارون‌ وارد كردند و يكسره‌ به‌ نزد او بردند. هارون‌ بسيار مسرور و شاد گشت‌ كه‌ به‌ منظور خود رسيده‌ و كسي‌ كه‌ رسول‌ خدا را زيارت‌ كرده‌ است‌ و از او سخني‌ شنيده‌، ديده‌ است‌. گفت‌: اي‌ پيرمرد! خودت‌ پيغمبر اكرم‌ را ديده‌اي‌ ؟ عرض‌ كرد: بلي‌. هارون‌ گفت‌: كي‌ ديده‌اي‌ ؟ عرض‌ كرد: در سنّ طفوليّت‌ بودم‌، روزي‌ پدرم‌ دست‌ مرا گرفت‌ و به‌ خدمت‌ رسول‌ الله‌ صلّي‌ الله‌ عليه‌ وآله‌ و سلّم‌ آورد. و من‌ ديگر خدمت‌ آنحضرت‌ نرسيدم‌ تا از دنيا رحلت‌ فرمود. هارون‌ گفت‌: بگو ببينم‌ در آنروز از رسول‌ الله‌ سخني‌ شنيدي‌ يا نه‌ ؟ عرض‌ كرد: بلي‌، آنروز از رسول‌ خدا اين‌ سخن‌ را شنيدم‌ كه‌ مي‌فرمود:
يَشِيبُ ابْنُ ءَادَمَ وَ تَشُبُّ مَعَهُ خَصْلَتَانِ: الْحِرْصُ وَ طُولُ الاْمَلِ
«فرزند آدم‌ پير مي‌شود و هر چه‌ بسوي‌ پيري‌ مي‌رود به‌ موازات‌ آن‌، دو صفت‌ در او جوان‌ مي‌گردد: يكي‌ حرص‌ و ديگري‌ آرزوي‌دراز.»
هارون‌ بسيار شادمان‌ و خوشحال‌ شد كه‌ روايتي‌ را فقط‌ با يك‌ واسطه‌ از زبان‌ رسول‌ خدا شنيده‌ است‌؛ دستور داد يك‌ كيسة‌ زر بعنوان‌ عطا و جائزه‌ به‌ پير عجوز دادند و او را بيرون‌ بردند. همينكه‌ خواستند او را از صحن‌ دربار به‌ بيرون‌ ببرند، پيرمرد نالة‌ ضعيف‌ خود را بلند كرد كه‌ مرا به‌ نزد هارون‌ برگردانيد كه‌ با او سخني‌ دارم‌. گفتند: نمي‌شود. گفت‌: چاره‌اي‌ نيست‌، بايد سؤالي‌ از هارون‌ بنمايم‌ و سپس‌ خارج‌ شوم‌! زنبيل‌ حامل‌ پيرمرد را دوباره‌ به‌ نزد هارون‌ آوردند. هارون‌ گفت‌: چه‌ خبر است‌ ؟ پيرمرد عرض‌ كرد: سؤالي‌ دارم‌. هارون‌ گفت‌: بگو. پيرمرد گفت‌: حضرت‌ سلطان‌! بفرمائيد اين‌ عطائي‌ كه‌ امروز به‌ من‌ عنايت‌ كرديد فقط‌ عطاي‌ امسال‌ است‌ يا هر ساله‌ عنايت‌ خواهيد فرمود؟ هارون‌ الرّشيد صداي‌ خنده‌اش‌ بلند شد و از روي‌ تعجّب‌ گفت‌:
«صَدَقَ رَسُولُ اللَهِ صَلَّي‌ اللَهُ عَلَيْهِ وَءَالِهِ؛ يَشِيبُ ابْنُ ءَادَمَ وَ تَشِبُّ مَعَهُ خَصْلَتَانِ: الْحِرْصُ وَ طُولُ الاْمَلِ!»

راست‌ فرمود رسول‌ خدا كه‌ هر چه‌ فرزند آدم‌ رو به‌ پيري‌ و فرسودگي‌ رود دو صفت‌ حرص‌ و آرزوي‌ دراز در او جوان‌ مي‌گردد

اين‌ پيرمرد رمق‌ ندارد و من‌ گمان‌ نمي‌بردم‌ كه‌ تا درِ دربار زنده‌ بماند، حال‌ مي‌گويد: آيا اين‌ عطا اختصاص‌ به‌ اين‌ سال‌ دارد يا هرساله‌ خواهد بود. حرص‌ ازدياد اموال‌ و آرزوي‌ طويل‌ او را بدين‌ سرحدّ آورده‌ كه‌ بازهم‌ براي‌ خود عمري‌ پيش‌بيني‌ مي‌كند و در صدد اخذ عطاي‌ ديگري‌ است‌. باري‌، اين‌ نتيجة‌ عدم‌ تربيت‌ نفس‌ انساني‌ به‌ ادب‌ الهي‌ است‌ كه‌ حرص‌ و آرزو در وجود او دامنش‌ گسترده‌ مي‌گردد و با طيف‌ وسيعي‌ رو به‌ تزايد مي‌رود كه‌ حدّ يَقِف‌ ندارد. امّا كساني‌ كه‌ با ايمان‌ به‌ مبدأ ازلي‌ و ابدي‌ و گرايش‌ به‌ وجود سرمدي‌ حضرت‌ ذوالجلال‌ و الاءكرام‌ رخت‌ خود را در جهان‌ باقي‌ مي‌برند و دل‌ به‌ كلّيّت‌ و ابديّت‌ مي‌دهند و طبعاً با عمل‌ صالح‌ رفتار زندگي‌ خود را بر اساس‌ عدل‌ و انصاف‌ مي‌نهند، پاداش‌ آنها نزد خدا بوده‌ و بطور هميشگي‌ و مستمرّ به‌ آنها خواهد رسيد؛ إِلاَّ الَّذِينَ ءَامَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّـ’لِحَـ’تِ لَهُمْ أَجْرٌ غَيْرُ مَمْنُونٍ پاداشي‌ كه‌ حدّ و حساب‌ ندارد و در بهشت‌ جاودان‌ و عالم‌ ابديّت‌؛ از بهترين‌ نعمت‌ معنوي‌ و حقيقي‌ متمتّع‌ خواهند بود؛ فَأُولَـ’ئِِكَ يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ يُرْزَقُونَ فِيهَا بِغَيْرِ حِسَابٍ و روزي آنان ازجانب پروردگارشان هر صبح وشام به آنهاخواهد رسيد؛ وَ لَهُمْ رِزْقُهُمْ فِيهَا بُكْرَةً وَ عَشِيًّا آري‌! انسان‌ پس‌ از گذرانيدن‌ دوران‌ صباو ت‌ و بلوغ‌ دوست‌ دارد به‌ خود زينت‌ ببندد. لباس‌ خود را، شغل‌ خود را، زندگي‌ و مكان‌ خود را، و بالاخره‌ تمام‌ متعلّقات‌ خود را بنحوي‌ ترتيب‌ دهد كه‌ نقش‌ بقاء و بنحو ابديّت‌ زيست‌ نمودن‌، روي‌ حقيقت‌ فناء را بپوشاند و واقع‌ امر در تحت‌ اين‌ نقشهاي‌ باطله‌ مختفي‌ و منتفي‌ گردد. از اين‌ مرحله‌ كه‌ بگذريم‌ دوران‌ تفاخر است‌، مي‌گويد: قدرت‌ من‌ چنين‌ است‌، مال‌ من‌ چنان‌ است‌، علم‌ من‌ فلان‌ است‌؛ حتّي‌ با كمال‌ جرأت‌ به‌ استخوانهاي‌ پوسيده‌ و خاكستر شدة‌ آباء و نياكان‌ خود فخر مي‌كند و رجز مي‌خواند، و بر اشياء درهم‌ شكسته‌ و نقشه‌هاي‌ پوسيده‌ افتخار مي‌كند و آنها را در موزه‌هاي‌ مجلّل‌ و با شكوه‌ قرار مي‌دهد و شعرهاي‌ حماسي‌ مي‌خواند. و بالاخره‌ در آخر دوران‌ زندگي‌ نيروي‌ وجودي‌ خود را در زياد كردن‌ مال‌ و فرزند متمركز مي‌كند. انسان‌ طبعاً هر چه‌ عمرش‌ زيادتر شود،حريص‌تر مي‌شود؛ در جواني‌ انفاق‌ در راه‌ خدا مي‌كرد، حالا نمي‌كند؛ حسّ گذشت‌ و ايثار داشت‌، حالا ندارد. طبع‌ بشر چنين‌ است‌ كه‌ بر هر اساسي‌ تربيت‌ شود نفس‌ او بر همان‌ اساس‌ متحجّر مي‌گردد و احوال‌ گذران‌ او بصورت‌ ملكات‌ ثابته‌ در مي‌آيد. البتّه‌ چون‌ خود را بر محور قانون‌ دين‌ و حقّ تربيت‌ ننموده‌ است‌ لذا در آخر عمر نتيجة‌ نفساني‌ او همان‌ تراكم‌ احوال‌ و تحجّر خاطرات‌ و افكار اوست.

رِجَالٌ لاَّ تُلْهِيهِمْ تِجَـ’رَةٌ وَ لاَ بَيْعٌ عَن‌ ذِكْرِ اللَهِ وَ إِقَامِ الصَّلَو’ةِ وَ إِيتَآءِ الزَّكَو’ةِ يَخَافُونَ يَوْمًا تَتَقَلَّبُ فِيهِ الْقُلُوبُ وَ الاْبْصَـ’رُ * لِيَجْزِيَهُمُ اللَهُ أَحْسَنَ مَا عَمِلُوا وَ يَزِيدَهُم‌ مِّن‌ فَضْلِهِ وَ اللَهُ يَرْزُقُ مَن‌ يَشَآءُ بِغَيْرِ حِسَابٍ * وَ الَّذِينَ كَفَرُو´ا أَعْمَـ’لُهُمْ كَسَرَابِ بِقِيعَةٍ يَحْسَبُهُ الظَّمْـَانُ مَآءً حَتَّي‌’´ إِذَا جَآءَهُ و لَمْ يَجِدْهُ شَيْـًا وَ وَجَدَ اللَهَ عِندَهُ و فَوَفَّـي’هُ حِسَابَهُ و وَ اللَهُ سَرِيعُ الْحِسَابِ
تابش‌ نور حقيقت‌ و جلوة‌ الهي‌ در دل‌ مردماني‌ است‌ كه‌ تجارت‌ و خريد و فروش‌ آنها را از ياد خدا و اقامة‌ نماز و زكاة‌ باز نداشته‌ و امور اعتباريّة‌ اين‌ عالم‌، از آن‌ مقصد و مقصود و از آن‌ هدف‌ و معبود آنها را به‌ خود مشغول‌ نكرده‌ است‌. پيوسته‌ آنان‌ از روزي‌ كه‌ عاقبت‌ وخيم‌ اعمال‌ زشت‌ دلها و چشمها را واژگون‌ كند در خوف‌ و هراسند. كسانيكه‌ طبق‌ اين‌ دستورات‌ عمل‌ مي‌كنند ثمرة‌ وجودي‌ آنها به‌ مرحلة‌ كمال‌ خود مي‌رسد و از استعدادات‌ و قوائي‌ كه‌ به‌ آنها داده‌ شده‌ است‌ حدّاكثر استفاده‌ نموده‌ قواي‌ هستي‌ خود را به‌ فعليّت‌ مي‌رسانند. در اين‌ صورت‌ هنگام‌ مرگ‌ بشّاش‌ و خندان‌ بوده‌ (چون‌ از مراحل‌ ابتدائيّة‌ تكامل‌ گذشته‌ و به‌ سِرّ عالم‌ رسيده‌اند) حقائق بر آنها منكشف‌ گشته‌ و با خداي‌ خود ربط‌ پيدا نموده‌ و وجود جزئي‌ خود را به‌ كلّيّت‌ اين‌ عالم‌ مربوط‌ و در علم‌ و حيات‌ و قدرت‌ كلّيّه‌ مُنغمر و فاني‌ شده‌اند. و هيچ‌ حال‌ منتظره‌اي‌ براي‌ آنها باقي‌ نمانده‌ و از مردن‌ هراس‌ ندارند بلكه‌ عاشق‌ مردن‌ و دلباختة‌ مرگند كه‌ آن‌ عوالمي‌ را كه‌ در اينجا نديده&
عشق:
عشق از عناصر عمده و اساسی بینش و حرکات عرفانی است. اما حقیقت عشق چیست؟ این سؤال را نمی توان پاسخ گفت، زیرا عشق مانند هستی، مفهومی دارد که اعراف الاشیاء است اما کنه و حقیقت آن در غایت خفاءاست، که :
هر چه گویم عشق را شرح و بیان چون به عشق آیم، خجل باشم از آن
گر چه تفسیر زبان روشنگر است لیک عشق بی زبان، روشن تر است
محی الدین ابن عربی درباره ی عشق که آن را دین و ایمان خود می داند، می گوید: «هر کس که عشق را تعریف کند، آن را نشناخته و کسی که از جام آن جرعه ای نچشیده باشد، آن را نشناخته و کسی که گوید من از آن جام سیراب شدم آن را نشناخته که عشق شرابی است که کسی را سیراب نکند.» به این معنی که تا تجربه ی شخصی در کار نباشد با حد و رسم منطقی قابل شناسایی نیست و در تجربه ی شخصی هم به یکبار قابل نیل نمی باشد، راه بی پایان آن هرگز برای انسان به انتها رسیدنی و عطش آن سیراب شدنی نیست.
عرفا عشق را در مسایل مهم جهان بینی و سلوک خویش مطر ح می کنند از جمله:
۱- عشق در آفرینش جهان:
در حدیث قدسی معروف میان عرفا آمده که: داود علیه السلام علت و انگیزه ی آفرینش جهان را از حضرت حق سؤال می کند و چنین پاسخ می شنود که:
«کنت کنزأ مخفیأ فأحببت ان أعرف، فخلقت الخلق لکی اعرف» چنانکه در ضمن شرح رساله ی قیصری خواهد آمد، سراسر آفرینش، مظاهر و آینه های تجلی حق اند. اساس آفرینش، جمال و زیبایی و عشق به جمال و زیبایی است، ذات حضرت حق، آن شاهد حجله ی غیب که پیش از آفرینش جهان، خود هم معشوق بود و هم اساس آفرینش و پیدایش جهان، عشق حق به جمال خویش و جلوه ی جمال خویش است . در حقیقت، خدا یک معشوق است، معشوق خویشتن خویش، و معشوق همه ی آفرینش. آفرینش وسیله ی ظهور حق وزمینه ی معرفت و عشق خلق به آن معشوق حقیقی است.
۲- عشق در بازگشت و معاد
عشق عرفانی، یک عشق دو سره است که«یحبهم و یحبونه» چنانکه دیدیم همین عشق حق به جمال خویش، عامل تجلی وی ودر نتیجه عامل پیدایش جهان است. و عشق همانند وجود، از ذات حق به عالم سرایت کرده است. البته عشق علت، در مرحله ی اول به ذات خویش است و ذات علت،عینأ همان کمال ذات معلول است و ذات معلول لازم ذات علت است. پس عشق به ملزوم، همان عشق به لازم است، پس هر علتی نسبت به معلول خود عشق دارد و از این طرف هم، هر موجودی عاشق ذات و کمالات ذات خویش است و کمال وجودی هر معلولی، همان مرتبه ی وجودی علت اوست، پس هر معلولی عاشق علت خویش است و چنانکه وجود دارای مراتب مختلف است از واجب الوجود تا اضعف موجودات عالم، عشق هم دارای مراتبی است از عشق ضعیف ترین مرحله ی هستی تا عشق واجب الوجود. پس هر موجودی طالب کمال خویش است و هر مرتبه ی پایین طالب مرحله ی بالاتر از خویش است و چون بالاترین مرتبه ی هستی ذات حضرت واجب الوجود است،پس معشوق حقیقی سلسله ی هستی، ذات مقدس حضرت حق است،چنانچه در بیان جامی گذشت. پس همین عشق به کمال و عشق به اصل خویش، عامل و محرک نیرومند حرکت و سیر همه ی پدیده ها و از جمله انسان است.
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش
مرحوم جلال الدین همایی گوید: «همین جاذبه و عشق ساری غیر مریی است که عالم هستی را زنده و برپا نگه داشته و سلسله ی موجودات را به هم پیوسته است. به طوری که اگر در این پیوستگی و به هم بستگی سستی و خللی روی دهد، رشته ی هستی گسیخته خواهد شد و قوام و دوام از نظام عالم وجود، رخت بر خواهد بست.»
۳- عشق درپرستش :
در ضمیر ما نمی گنجد بغیر از دوست کس هردوعالم رابه دشمن ده که ماراذوست بس .
چنانکه در فرق عابد وزاهدوعارف بیان شد،یکی از ویژگی های عرفا، پرستش خداوند است،به خاطر عشق به او، نه به خاطر طمع بهشت، یا ترس از دوزخ. رابعه عدویّه می گفت:
«الهی، ما رااز دنیا، هر چه قسمت کرده ای، به دشمنان خود، ده و هر چه از آخرت قسمت کرده ای، به دوستان خود،ده، که مرا، تو، بسی خداوندا،اگر ترا،از بیم دوزخ، می پرستیم،در دوزخم بسوز واگر برای تو ،ترامی پرستیم،جمال باقی دریغ مدار».
خبرت هر سحر از باد صبا می خواهم هر شبی خیل خیالت، به دعا می خواهم
سینه رابهر وفای تو، صفا می جـویـم دیده را بهر جمال تو، ضیا می خواهم
بر در تو، کم وبیش وبدونیک ودل وجان همه بر خاک زدم،از تو ترا می خواهم
۴- عشق در رابطه با دیگران :
از آنجا که عرفا،معشوق حقیقی عاشقان را ذات حضرت حق دانسته ومعشوق های دیگر را،همه از مجالی ومظاهر او می دانند وعشق به مظاهر را عشق مجازی و درطول عشق به ذات حق می دانند که عشق حقیقی :
جمله معشوق است وعاشق پرده ای زنده معشوق است وعاشق مرده ای
طبعأ نسبت به هر چیزی عشق می ورزد ومسلک ومذهب او صلح کل ومحبت به همه موجودات می شود. شیخ سعدی می گوید:
به جهان خرّم از آنم که جهان خرّم از اوست
عاشقم برهمه عالم که همه عالم زوست
ولی عالم محبت وعشق خواص عارفان وسیع تر و بالاتر از عشقی است که سعدی فرموده است.زیرا فرق است بین معشوقی که:همه عالم ازوست،ومعشوقی که:«همه عالم اوست.
جامی گوید:
ترا دوست بگویـم حکایتی بی پوست همه از«او»ست وگر نیک بنگری همه اوست
جمالش از همه ذرّات کون مکشوف است حجاب تو، همه پندار هـای تـو برتوست
هركه شد محرم دل درحرم يار بماند وآنكه اين كار ندانست در انكار بماند
از صداي سخن عشق نديدم خوشتر يادگاري كه در اين گنبد دوار بماند
عشق چيست ؟
موضوع بحث، عشق است، كه دریایی است بی‌كران، موضوعی كه هر چه درباره آن گفته آید، كم و ناچیز خواهد بود. چنان‌كه مولوی علیه‌الرحمه می‌گوید: هر چه گویم عشق را شرح و بیان چون به عشق آیم خجل باشم از آن به هر حال در این بحث، طبعاً نخستین سوال باید این باشد كه: عشق چیست؟ اكثراً عشق را محبت و دلبستگی مفرط و شدید معنی كرده‌اند. گویا عشق از «عشقه» آمده است كه گیاهی است، چون بر درختی پیچد، آن را بخشكاند و خود سرسبز بماند. از دیدگاه ماتریالیستها، روانشناسان و پزشكان، عشق نوعی بیماری روانی است كه از تمركز و مداومت بر یك تمایل و علاقه طبیعی، در اثر گرایشهای غریزی، پدید می‌آید، چنان‌كه افراط و خروج از حد اعتدال در مورد هر یك از تمایلات غریزی، نوعی بیماری است. اما از دیدگاه عرفا، عشق یك حقیقت و یك اصل اساسی و عینی است ولیكن این حقیقت عینی به سادگی قابل تعریف نیست. این دشواری تعریف و تحدید به این دلیل است كه: اولاً، عشق چنان‌كه گفتیم یك حقیقت عینی است در نهایت وسعت و عظمت، و لذا این حقیقت عظیم در ذهن محدود ما نمی‌گنجد و این تنها عشق نیست، بلكه حقایق بزرگ دیگر نیز- از قبیل هستی، وحدت و غیره- در ذهن ما نمی‌گنجد. شعار اسلامی ما، الله اكبر، بدین گونه تفسیر شده است كه خداوند بالاتر از آن است كه در وصف گنجد. چه وصف ما محصول ذهن ماست و ذهن ما فقط چیزهایی را درمی‌یابد و می‌تواند توصیف كند كه قابل انتقال به ذهن ما باشند و متأسفانه، همه چیز قابل انتقال به ذهن ما نیست. ما در دو مورد كاملاً متضاد مجبوریم در ذهن خود چیزی بسازیم چون از واقعیت، چیزی به ذهن ما نمي آيد واين دو عبارتند از :
1- عدم
2 -وجود
در مورد اول، چیزی در واقعیت وجود ندارد تا به ذهن ما انتقال یابد. در مورد دوم آنچه هست عین واقعیت است و در متن خارج و واقعیت بودن برایش ذاتی است و لذا این خاصیت ذاتی هرگز عوض نمی‌شود و عینیت با ذهنیت نمی‌سازد. از اینجاست كه در نظام فكری اسلامی، وقتی كه اصالت ماهیت جای خود را به اصالت وجود می‌دهد و در واقع یك اصل عرفانی به صورت یك اصل فلسفی پذیرفته می‌شود، ضرورت سیر و سلوك مطرح می‌گردد. چنان‌كه ملاصدرا سیر و سلوك را، در كنار عقل و استدلال، ضروری و لازم دانسته است.در نظام اصالت ماهیت، ذهن می‌تواند با ماهیتها ارتباط برقرار كند. اما در نظام اصالت وجود، وجود یك امر واقعی و عینی بوده و هرگز قابل انتقال به ذهن نیست. در نتیجه فقط با مفاهیم انتزاعی سر و كار خواهد داشت. طبعاً برای رسیدن به واقعیت، راه و روش دیگری باید در پیش گرفت كه همان سیر و سلوك است. یعنی به جای تلاش برای انتقال واقعیت به ذهن باید بكوشیم كه خود را به واقعیت برسانیم و به مرتبه اتصال و وحدت و فنا نایل آییم وگرنه از تلاش ذهني نتيجه اي نخواهيم گرفت :
به عقل نازي حكيم تا كي ؟ به فكرت اين ره نمي شود طي
چه كند دانش خرد برد پي اگر رسد خس به قعر دريا
بلی در مواردی رابطه ذهن با واقعیت، به دلیل محدودیت ذهن و نامحدود و نامتناهی بودن واقعیت، رابطه خس و دریاست. این نكته در بیان اعجازآمیزی از امام باقر(ع) درباره خدا چنین مطرح شده است :
“كل ما میز تموه باوهامكم، فی ادق معانیه، مخلوق مصنوع مثلكم مردود الیكم.
ثانیاً، همیشه میان “تجربه” و “تعبیر” فاصله هست. شما حوادث لذتبخش یا دردآوری را كه تجربه كرده‌اید، هرگز نتوانسته‌اید چنان‌كه باید و شاید به دیگران منتقل كنید. یعنی در واقع نتوانسته‌اید از آن تجربه تعبیر رسا و كاملی داشته باشید.
حافظ می‌گوید:
من به گوش خود از دهانش دوش سخنانی شنیده‌ام كه مپرس
آن شنیدن برای حافظ یك تجربه است كه به تعبیر در نمی‌گنجد. عین‌القضات میان علم معمولی و معرفت شهودی این فرق را مطرح می‌كند كه حقایق قلمرو عقل و علم با زبان قابل بیان هستند و به اصطلاح تعبیرپذیرند، اما حقایق قلمرو تجربه به بیان درنمی‌آیند. و از اینجاست كه مولوی می‌گوید :
گرچه تفسیر زبان روشنگر است لیك عشق بی‌زبان روشن‌تر است
و اگر بكوشیم تجربه‌های بزرگ را به مرحله تعبیر بیاوریم، تنها از راه تشبیه و تمثیل و اشاره و ایما ممكن است و لذا حقایق قرآنی را در قالب الفاظ، مثلی می‌دانند از آن حقایق والا كه با قبول تنزلات مختلف و متعدد، به مرحله‌ای رسیده كه در قالب الفاظ چنان ادا شده كه در گوش انسان معمولی جا داشته باشد. اما این مراتب به هم پیوسته‌اند و انسانها با طی مراتب تكاملی در مسیر معرفت می‌توانند از این ظاهر به آن باطن و بلكه باطنها دست یابند و همین نكته اساس تفسیر و تأویل آیات قرآن كریم است. اما پیش از سیر در مدارج كمال نباید انتظار درك حقایق والا را داشته باشیم. با توجه به نكات مذكور، تعریف عشق مشكل و دشوار است ولیكن خوشبختانه حقیقتهای بزرگ كه در تعریف و تحدید نمی‌گنجند غیرقابل شناخت نیستند. بلكه این حقایق والا، از هر چیز دیگر روشن‌تر و آشكارترند و هر كسی كه بخواهد، مستقیماً می‌تواند با آن حقایق ارتباط برقرار كند اما بی‌واسطه، نه با واسطه كه:آفتاب آمد دلیل آفتاب/ گر دلیلت باید از وی رخ متاب و عشق هم آن حقیقت والایی است كه از سودایش هیچ سری خالی نیست و چنان‌كه خواهد آمد، یك حقیقت جاری و ساری در نظام هستی است و نیازی نیست كه عشق را با غیر عشق بشناسیم كه حقیقت عشق، همچون حقیقت هستی، به ما از رگ گردن نزدیكتر است. به همین دلیل انتظار نداریم كه با مفاهیم ذهنی درباره حقیقت عشق، مشكلی را آسان كنیم یا مجهولی را معلوم سازیم كه این در حقیقت با نور شمع به جستجوی خورشید رفتن است .

خوشتر از دوران عشق، ایام نیست بامداد عاشقان را شام نیست
مطربان رفتند و صوفی در سماع عشق را آغاز هست، انجام نیست
کام هر جوینده‌ای را آخریست عارفان را منتهای کام نیست
از هزاران در یکی گیرد سماع زان که هرکس محرم پیغام نیست
آشنایان، ره بدین معنی برند در سرای خاص، بار عام نیست
تا نسوزد، بر نیاید بوی عود پخته داند کاین سخن با خام نیست
هر کسی را نام معشوقی که هست می‌برد، معشوق ما را نام نیست
سرو را با جمله زیبایی که هست پیش اندام تو، هیچ اندام نیست
مستی از من پرس و شور عاشقی آن کجا داند که دردآشام نیست
باد صبح و خاک شیراز، آتشی است هر که را در وی گرفت، آرام نیس **
خواب بی هنگامت از ره می‌برد ورنه بانگ صبح، بی هنگام نیست **
سعدیا چون بت شکستی، خود مباش خودپرستی کمتر از اصنام نیست
• شعاع آگاهی و سطح خواسته انسان
قلمرو انسان چه در ناحيه آگاهيها و بينش ها و شناخت ها و چه در ناحيه‏ خواسته‏ها و مطلوبها بسی وسيع تر و گسترده‏تر و متعالی‏تر است . آگاهی انسان و شناخت او ، از ظواهر اشياء و پديده‏ها عبو می‏كند و تا درون ذات و ماهيت آنها و روابط و وابستگي های آنها و ضرورت های حاكم بر آنها نفوذ می‏نمايد آگاهی انسان نه در محدوده منطقه و مكان ، زندانی می‏ماند و نه زنجيره زمان آن را در قيد و بند نگه می‏دارد هم‏ مكان را در می‏نوردد و هم زمان را از اين رو هم به ماوراء محيط زيست‏ خويش آگاهی پيدا می‏كند تا آنجا كه دست به شناخت كرات ديگر می‏يازد ، و هم بر گذشته و آينده خويش وقوف می‏يابد ، تاريخ گذشته خويش و جهان يعنی‏ تاريخ زمين ، آسمان ، كوهها ، درياها ، گياهان و جانداران ديگر را كشف‏ می‏كند و درباره آينده تا افق های دوردست می‏انديشد بالاتر اين كه انسان‏ انديشه خويش را درباره بی‏نهايت ها و جاودانه گيها به جولان می‏آورد و به برخی‏ بی‏نهايت ها و جاودانه گيها شناخت پيدا می‏كند آدمی از شناخت فرديت و جزئيت پا فراتر می‏نهد ، قوانين كلی و حقايق عمومی و فراگيرنده جهان را كشف می‏كند و به اين وسيله تسلط خويش را بر طبيعت مستقر می‏سازد .
انسان از نظر خواسته‏ها و مطلوبها نيز می‏تواند سطح والائی داشته باشد انسان موجودی است ارزش جو ، آرمان خواه و كمال مطلوب خواه ، آرمانهايی را جستجو می‏كند كه مادی و از نوع سود نيست ، آرمانهايی كه تنها به خودش و حداكثر همسر و فرزندانش اختصاص ندارد ، عام و شامل و فراگيرنده همه‏ بشريت است ، به محيط و منطقه خاص يا قطعه‏ای خاص از زمان محدود نمی‏گردد . انسان آنچنان آرمان پرست است كه احيانا ارزش عقيده و آرمانش فوق همه ارزشهاي ديگر قرار می‏گيرد ، آسايش و خدمت به انسانها از آسايش خودش اه برود مثل اين است كه در پا بلكه چشم خودش فرو رفته باشد با ديگران ‏همدرد می‏شود ، از شادی ديگران شاد و از اندوه آنان اندوهگين می‏گردد ، به‏ عقيده و آرمان مقدس خود آنچنان دلبستگی پيدا می‏كند كه منافع خود ، بلكه‏ حيات و هستی خود را به سهولت فدای آن می‏نمايد . جنبه انسانی تمدن بشری كه روح تمدن به شمار می‏رود ، مولود اينگونه‏ احساسها و خواسته‏های بشری است.
• ملاك امتياز انسان
بينش وسيع و گسترده انسان درباره جهان ، محصول كوشش جمعی بشر است كه‏ در طی قرون و اعصار روی هم انباشته شده و تكامل يافته است اين بينش كه‏ تحت ضوابط و قواعد و منطق خاص در آمده نام ” علم ” يافته است علم به‏ معنی اعم يعنی مجموع تفكرات بشری درباره جهان كه شامل فلسفه هم می‏شود محصول كوشش جمعی بشر است كه نظم خاص منطقی يافته است . گرايشهای معنوی و والای بشر ، زاده ايمان و اعتقاد و دلبستگيهای او به‏ برخی حقايق در اين جهان است كه آن حقايق ، هم ماورای فردی است ، عام شامل است ، و هم ماورای مادی است ، يعنی از نوع نفع و سود نيست‏ اينگونه ايمانها و دلبستگيها ، به نوبه خود ، مولود برخی جهان بينی‏ها و جهان شناسی‏ها است كه يا از طرف پيامبران الهی به بشر عرضه شده است و يا برخی فلاسفه خواسته‏اند نوعی تفكر عرضه نمايند كه ايمانزا و آرمان خيز معنویتر ‏گردد ، به هر حال گرايشهای والا و معنوی و فوق حيوانی انسان آنگاه كه پايه و زيربنای اعتقادی و فكری پيدا كند نام ” ايمان ” به خود می‏گيردپس نتيجه می‏گيريم كه تفاوت عمده و اساسی انسان با جانداران ديگر،‏ ملاك ” انسانيت ” او است انسانيت وابسته به آن است ، علم و ايمان‏ منكر امتيازو حداكثر تفاوت كيفی‏ می‏دانند ، نه تفاوت ماهوی همه آن شگفتيها و اهميتها عظمتها كه نظر فلاسفه بزرگ شرق و غرب را سخت درباره مساله شناخت در انسان جلب کرده است ، چندان مورد توجه اين گروه واقع نشده استاين گروه انسان را از نظر خواسته‏ها و مطلوبها نيز يك حيوان تمام عيار می‏دانند بدون كوچكترين تفاوتی از اين نظر برخی ديگر تفاوت او را در جان داشتن می‏دانند ، يعنی معتقدند جاندار و ذی حيات منحصر به انسان‏ است ، حيوانات ديگر نه احساس دارند و نه ميل و نه درد و نه لذت ، ماشينهايی بی‏جان‏اند شبيه جاندار تنها موجود جاندار انسان است ، پس‏ تعريف حقيقی او آن است كه موجودی است جاندار ديگر انديشمندان كه‏ انسان را تنها جاندار جهان نمی‏دانند و به امتيازات اساسی ميان او و ساير جانداران قائلند .
هر گروهی به يكی از مختصات و امتيازات انسان توجه كرده‏اند از اين رو انسان با تعبيرها و تعريفهای مختلف و متفاوتی تعريف شده است از قبيل : حيوان ناطق تعقل كننده ، مطلق طلب ، لايتناهی ، آرمانخواه ، ارزشجو ، حيوان ماوراء الطبيعی ،سيری ناپذير ، غير معين ، متعهد و مسؤول ، آينده‏نگر ، آزاد و مختار ، عصيانگر ، اجتماعی ، خواستار نظم ، خواستار زيبايی ، خواستار عدالت ، دو چهره ، عاشق ، مكلف ، صاحب وجدان ، دو ضميری ، آفريننده و خلاق ، تنها ، مضطرب ، عقيده پرست ، ابزارساز ، ماورا جو ، تخيل آفرين ، معنوی ، دروازه معنويت ، و . . . بديهی است كه هر يك از اين امتيازات به جای خود صحيح است اما شايداگر بخواهيم تعبيری بياوريم كه جامع تفاوتهای اساسی باشد همان به كه از علم و ايمان ياد كنيم و بگوئيم انسان حيوانی است كه با دو امتياز” ‏علم وایمان از ديگررورابطه انسانيت انسان و حيوانيت او ، به عبارت ديگر رابطه زندگی‏ فرهنگی و معنوی انسان را با زندگی مادی او دانستيم روشن شد انسانيت در انسان اصالت و استقلال دارد ، صرفا انعكاسی از زندگی حيوانی او نيست و هم معلوم شد كه علم و ايمان دو ركن از اركان اساسی انسانيت انسان است‏ اكنون می‏خواهيم ببينيم اين دو ركن و اين دو وجهه انسانيت ، خود با يكديگر چگونه ناحيه ديگر ، ناحيه تاثيرات علم از يك طرف ، و ايمان از طرف ديگر بر روی انسان است آيا علم به چيزی می‏خواند و ايمان به چيز ديگری ضد آن ؟ علم ، ما را به گونه‏ای می‏خواهد بسازد و ايمان به گونه‏ای مخالف آن ؟ علم‏ ما را به سويی می‏برد و ايمان به سويی ديگر ؟ يا علم و ايمان متمم و مكمل‏ يكديگرند ، علم نيمی از ما را می‏سازد و ايمان نيمی ديگر را هماهنگ با آن‏ ؟ پس ببينيم علم به ما چه می‏دهد و ايمان چه ؟ علم به ما روشنائی و توانائی می‏بخشد و ايمان عشق و اميد و گرمی ، علم‏ ابزار می‏سازد و ايمان مقصد ، علم سرعت می‏دهد و ايمان جهت ، علم توانستن‏ است و ايمان خوب خواستن ، علم می‏نماياند كه چه هست و ايمان الهام‏ می‏بخشد كه چه بايد كرد ، علم انقلاب برون است و ايمان انقلاب درون ، علم‏ جهان را جهان آدمی می‏كند و ايمان روان را روان آدميت می‏سازد ، علم وجود انسان را به صورت افقی گسترش می‏دهد و ايمان به شكل عمودی بالا می‏برد ، علم طبيعت ساز است و ايمان انسان ساز هم علم به انسان نيرو می‏دهد ، هم‏ ايمان ، اما علم نيروی منفصل می‏دهد و ايمان نيروی متصل علم زيبائی است و ايمان هم زيبائی است علم زيبائی عقل است و ايمان زيبائی روح ، علم‏ زيبائی انديشه است و ايمان زيبائی احساس هم علم به انسان امنيت می‏بخشد.

• ایمان چیست؟
ایمان: یعنی معتقد به چیزی باشید از روی حسن نیت (اطمینان) یعنی درک عینواقعیت حقیقت (حقیقی ). حقیقتی وجود نخواهد داشت مگر آن زمان که فردخود به مرحله اطمینان رسیده باشد.از ایمان پاک صفای قلب پیدا می شود وازصفای قلب توحید در دل پدیدار می شود،حال در مباحث قبل رابطه انسان رابا ‏ فرهنگ و معنو یت خودشناسی داشتیم روشن شد انسانيت در اصالت و استقلال علم وایمان است که صرفا انعكاسی از زندگی حيوانی او نيست و هم معلوم شد كه علم و ايمان ركن از اركان اساسی انسانيت انسان است.‏ اكنون می‏خواهيم ببينيم اين دو ركن با یکدیگر چه نقشی رادرزندگی انسان بوجود میآورندبر اساس اين برداشت ، همه وسوسه‏ها ، وسوسه آگاهی است . پس شيطان شيطان وسوسه‏گر همواره بر ضد عقل و مطابق هوای نفس حيوانی وسوسه می‏كند و آنچه در وجود انسان مظهر شيطان است ، نفس اماره است نه عقل آدمی ، آری‏ برای ما كه چنين آموخته‏ايم ، آنچه در سفر پيدايش می‏بينيم سخت شگفت‏آوراست همين برداشت است كه تاريخ تمدن اروپا را در هزار و پانصد سال اخير به‏ عصر ايمان و عصر علم تقسيم می‏كند ، علم و ايمان را در مقابل يكديگرقرار می‏دهد ، در صورتی كه تاريخ تمدن اسلامی تقسيم می‏شود به عصر شكوفائی‏ كه عصر علم و ايمان ، تواما” انحطاط يافته‏اند. ما مسلمانان بايد خود را از اين برداشت غلط كه خسارتهای جبران ناپذبر ‏ بر انسانيت وارد كرد بر كنار بداريم و كوركورانه تضاد علم‏ وایمان که بعدا روشن خواهد شد که هر ایمانی را امری مسلم تلقی نكنيم يك برداشت ويژه از جهان و هستی مبتنی است، بدون شك بسياری از برداشتها و تفسيرها درباره جهان ، هر چند می‏تواند مبنای يكی دلبستگی واقع شود، ولیکن با اصول منطقی و علمی سازگار نيست و ناچار مرتد شد نی‏ است.) سخن در اين نيست ، سخن در اين است كه آيا نوعی تفكر و برداشت از جهان و نوعی تفسير از هستی وجود دارد كه هم از ناحيه علم و فلسفه و منطق‏ حمايت شود و هم بتواند زيربنائی استوار برای ايمانی سعادتبخش باشد ؟ روشن شد كه چنين برداشت و تفكر و جهان بينی‏ وجود دارد.پس آیا می توان‏ در رابطه علم و ايمان از دو ناحيه سخن گفت؟ يكی تفسير و برداشتی كه ايمانزا و آرمانخيز باشد و در عين حال تاييد منطقی داشته باشد وجود دارد يا تمام تفكراتی كه علم و فلسفه به ما می‏دهد درست است ولاغیرناحيه ديگر ، ناحيه تاثيرات علم از يك طرف ، و ايمان از طرف ديگر بر روی انسان است آيا علم مارا به چيزی می‏خواند و ايمان به چيز ديگری ضد آن ؟ علم ، ما را به گونه‏ای می‏خواهد بسازد و ايمان به گونه‏ای مخالف آن ؟ علم‏ ما را به سويی می‏برد و ايمان به سويی ديگر ؟ يا علم و ايمان متمم و مكمل‏ يكديگرند؟، علم نيمی از ما را می‏سازد و ايمان نيمی ديگر را هماهنگ با آن‏ پس ببينيم علم به ما چه می‏دهد و ايمان چه می بخشد؟ علم به ما روشنائی و توانائی مید هد ایمان عشق و اميد و گرمی می بخشد، ‏ ، ايمان مقصد علم است،ایمان الهام بخش قلب است سرعت می‏دهد و جهت ‏ انقلاب برون است وعلم جهان را، جهان آدمی ايمان انقلاب درو ن است ، علم‏ شناسایی می‏كند و ايمان روان آدميت را می‏سازد ، علم وجود افقی را گسترش می دهد ایمان وجود عمودی را بالا می‏برد ،علم طبیعت ساز است و ایمان انسان ساز.

اما علم نيروی منفصل می‏دهد و ايمان نيروی متصل علم زیبایی عقل است وایمانزيبائی انديشه. علم امنيت برونی می‏بخشد وایمان امنیت درونی علم امنیت درونی در در مقابل بيماريها ، سيلها ، زلزله‏ها ، طوفانها ، می‏دهد. شک نیست که اروپای جدید انديشه‏ای و مثالی در اين رشته‏ها تاسيس كرده است ، ولی تجربه نشان می‏دهد كه حقيقتی كه از راه عقل محض به دست می آيد ، نمی‏تواند آن حرارت اعتقاد زنده‏ای را داشته باشد كه تنها با الهام شخصی حاصل ‏شود به همين دليل‏ است كه عقل محض چندان تاثيری در نوع بشر نكرده ، در صورتی كه دين ، مايه ارتقای افراد و تغيير شكل جوامع بشری بوده امروزه غالبا دريافته‏اند كه سيانتيسم ( علم گرائی محض ) و تربيت علمی‏ خالص ، از ساختن انسان تمام ناتوان است ، تربيت علمی خالص ، نيمه‏ انسان می‏سازد نه انسان تمام محصول اين تربيت ، ماده خام است نه‏ توانا و قدرتمند نه انسان با فضيلت .مشکل اساسی وجود دارد که‏ اندیشمندان قصد دارند با آرمانی جامعه‏ها را تهديد می‏كند وآن یک خلاء‏ فلسفه محض آن خلاء را پر کنند. بعضی ها دست به دامن ادبيات شده اند و هنر و فرهنگ انسانگرا و مخصوصا ادبيات عرفانی از قبيل ادبيات مولوی‏وسعدی و حافظ رابرای پركردن اين خلاء معنوی و آرمانی مطرح می کنند ، غافل از اینکه . اين ادبيات روح و جاذبه خود را از مذهب گرفته اند. روح آنان نیزانسانگرائی اين ادبيات همان روح مذهبی اسلامی است وگرنه چرا برخی‏ ادبيات نوين امروزی با همه تظاهر به انسانگرائی اينهمه سرد و بی روح و بی جاذبه است ؟ ! محتوای انسانی ادبيات عرفانی ما ناشی از نوعی تفكر درباره جهان و انسان است كه همان تفكر اسلامی است. پس از آنكه شناختيم نقش علم چيست و نقش ايمان چيست ، نياز چندانی‏به طرح و پاسخ اين پرسش نيست .بديهی است كه نه علم می‏تواند جانشين‏ ایمان گردد و نه ایمان به جای علم بلکه هر دو مکمل ومتمم یکدیگرند وایمان می تواند ‏ ارتقاء دهد و علاوه بر اينكه ما را در رسيدن به مقاصد و سطح علم راهدفها در پيمودن راه به سوی آن مقاصد و اهداف هدایت می ‏کند ، بلکه مقاصد و آرمانها و خواسته‏هائی از ما را كه به حكم طبيعت و غريزه بر محور فرديتبر محور عشق و علاقه‏های معنوی و روحانی انسانهاست سوق می دهد .علم وایمان‏در دست ما جوهر و ماهيت ما را دگرگون می سازد .می آموزد ایمان ، طبيعت را به ما می شناساند ،علم قوانين آن را بر ما جربه‏های تاريخی نشان داده است كه جدائی علم و ايمان خسارتهای جبران ناپذیری بر جامعه وارد نموده استعلم را در پرتو ایمان باید شناخت ، با دور افتادن علم وایمان ‏است جمود و تعصب كور و با شدت به دور خود چرخيدن راه به جائی نبردن‏ تبديل علم بدون ايمان نيز تيغی است در كف زنگی مست.‏ همه اينها صحيح است ، اما نكته اساسی اين است كه قدرت ایمان توانائی علم ، از نوع قدرت و توانائی ابزار است ، يعنی بستگی دارد به‏ اراده و فرمان انسان در هر ناحيه بخواهد كاری انجام دهدبا ابزار ایمان است كه می‏گوييم علم بهترين مدد كار ایمان است، وصول به مقاصد و پيمودن انتخاب کرده است كه انسان برای طی كردند تاريخ گذشته و حال نشان داده كه تفكيك علم و ايمان از يكديگر چه نتایجی به‏ بار می‏آورد آنجا كه ايمان بوده و علم نبوده است باعث شده است که بشر تيجه زیان باری داشته باشد.همچنین تعصبها وکشمکشها مخرب. زندگی سالم .ایمان روشن شد كه انسان نمی‏تواند بدون داشتن ايده و آرمان داشته باشد و يا كاری مفيد و ثمر بخش برای بشريت انجام دهد نمی داند، و يا به صورت موجودی مردد و سرگردان كه تكليف خويش را زندگی اجتماعی می نا مد. انسان دائما با مسائل اخلاقی و اجتماع برخورد می‏نمايد و ناچار بايد عكس العمل خاص در برابر اينگونه‏ مسائل نشان بدهد. انسان اگر به مكتب و عقيده و ايمانی متصل نباشد تكليفش روشن است ، و اما اگر مكتب و آئينی تكليفش را روشن كرده باشد همواره مردد بسر نمی‏برد ،در غیر اینصورت گاهی به اين سو كشيده می‏شود وگاهی به آن سو سپس موجودی می‏گردد، بی هدف وبی هویت.هنگامی کهفردی چراغ ایمان در درونش شعله ور می گردد ،همگی وجودش شور وعشق می گردد و دیگر هیچ نمی بیند وهیچ نمی شنود، در این مرحله است که الهاماتدر درون آدمی پدیدار میگرددوهدایت صورت می گیرد.
• علم چیست؟
اندیشه ای را می توان علمی گفت که توسط همه گان قا بل نقد و برسی و نتیجه گیری باشد.اگرامری صرفا” توسط یک نفر قا بل دیدن ومشاهد ه کردن ،لمس کردن ،چشیدن باشد وهیچ کسی دیگر را در آن تجربه ها سهم وشرکت نباشد ویا قا بل تکرار وتجربه توسط دیگران نباشد آن امر گرچه متعلق به محسوسا ت وعینیات باشد اما در داخل قلمرو علم واقع نخواهد شد. پس کلیه اموری را که هر فردی آن را تجربه می کند وهمگان آنرا دیده ولمس ویا چشیده ودرک نموده ومکررا”وبکرات تجربه شده باشد آن را علمی گویند.
که این علوم بر دو قسم اند:
1: علوم جزئی وشخصی
2: علوم کلی
اساس این علوم برپایه اندیشه ها ست واین افکار واندیشه ها نیز ،اولا”حقیقی وغیر اعتباریند ومشمول صدق وکذب واقع می شوند . ثانیا”علمی بودن نه به معنای درست بودن است بلکه صرفا”به معنی اینست که می توان در باره آن مورد علمی نقد وبررسی کرد و بعد از انیکه بارها مورد نقد وبرسی قرار گرفت وهمه گان آن را درک و باور داشتند . میتوان گفت که این موردی که مطرح شد ه علمی است. اندیشهای علمی نیز بر دو قسم اند:
الف) اندیشه های علمی جزئی: یعنی که برسی شخصیت های تاریخی مثلا” فلان شخص چنین بود وچنان کرد ویا در دوران بسیار دور فلان جانوران در فلان مکان هازیست میکردند،یا حدوحدودکره زمین ایقدر بوده و….
ب) اندیشه های کلی: عبارتند ازقضایای کلی ومنطقی که ناظربه حوادث مشابه ومکرر است . یعنی مواردی که می توان واقع شود وبسیار نظیر داشته باشدو اتفاق افتد.
تقسیم بندی مقولات فکر :
1:افکار واندیشه های اعتباری وپنداری:
الف:اندیشه های اعتباری ارزشی
ب:اندیشه های اعتباری قرار دادی
2: اندیشه های متافیزیکی (فلسفی)
3: اندیشه های غیر متافیزیکی:
الف:افکار علمی
ب :افکار غیرعلمی
علم سه وجب است:
حدیث لطیفی هست مبنی بر اینکه علم در سه درجه است ، تعبیر حدیث‏ اینست که علم سه وجب است ، بشر همین که بوجب اول علم می‏رسد تکبر باو دست میدهد و همین که بوجب دوم میرسد تواضع و فروتنی باو دست میدهد زیرا معلومات خود رادر برابر مجهولات ناچیز می‏بیند وقتی که بوجب سوم‏ میرسد می‏فهمد که هیچ چیز نمی‏فهمد و می‏گوید معلومم شد که هیچ معلوم نشد دانشمند ریاضیدان فرانسوی بنام ” ژاک هادامارا “:
“وقتی ما بشرائط اکتشافات و اختراعات میاندیشیم محال است بتوانیم‏ اثر ادراکات ناگهانی درونی را نادیده بگیریم . هر دانشمند محققی کم و بیش این احساس را کرده است که زندگی و مطالب علمی او از یکرشته‏ فعالیتهای متناوب که در عده‏ای از آنها اراده و شعور وی مؤثر بوده و بقیه‏ حاصل یک سلسله الهامات درونی می‏باشد تشکیل شده است”.دانش بشر همیشه نسبت به‏ آنچه حقیقت است ، یعنی نسبت به کل دانش اندک است :
” « و ما أوتیتم من العلم الا قلیلا »

” عالم واقعی همیشه به نادانی و جهل خود اعتراف دارد ، عالم واقعی بدون دلیل چیزی را انکار نمی‏کند و بدون دلیل‏ چیزی را نمی‏پذیرد . عالم اگر جامد و مغرور بود عالم نیست . عالم اگر بی‏ دلیل چیزی را پذیرفت یا بی دلیل چیزی را انکار کرد روح علمی ندارد ، او خزانه و انباری است از یک سلسله فورمولها و اطلاعات ، هر چه باو داده‏ شده یاد گرفته و ضبط کرده است اما در روح خودش یک روشنائی و یک‏ مقیاس برای قبول و انکار وجود ندارد . پس روحش روح علمی نیست . اگر شخصی را دیدید که در همه رشته‏ها گواهی نامه تحصیلی دارد ، در عین‏ حال سخنی را بدون دلیل قبول یا انکار می‏کند بدانید عالم واقعی نیست
• منطق قرآن
گذشته از همه اينها منطق خود قرآن درباره علم به شكلی است كه قابل تخصيص و اختصاص نمی‏باشد . قرآن علم را نور و جهل را ظلمت می‏داند ، می‏فرمايد مطلقا نور بر ظلمت ترجيح دارد . قرآن صريحا مسائلی را به عنوان موضوع مطالعه و تفكر پيشنهاد می‏كند . اين موضوعات همانهاست كه نتيجه مطالعه آنها همين علوم طبيعی و رياضی و زيستی و تاريخی و غيره است كه امروز در دنيا می‏بينيم .
سوره بقره آیه164 میفرماید:
((إ ن فی خلق السموات و اعرض و اختلاف الليل و النهار و الفلك‏ التی تجری فی البحر بما ينفع الناس و ما أنزل الله من السماء من ماء فأحيا به اعرض بعد موتها و بث فيها من كل دابة و تصريف الرياح و السحاب المسخر بين السماء و اعرض لايات لقوم يعقلون ) يعنی در آفرينش آسمانها و زمين ، در گردش شب و روز ، در حركت كشتی‏ بر روی آب كه به وسيله آن بشر منتفع می‏گردد ، آمدن و ريزش باران كه‏ سبب حيات زمين می‏گردد ، حيواناتی كه در روی زمين در حركت‏اند ، گردش‏ بادها و حالت مخصوص ابرها كه در ميان زمين و آسمان معلق‏اند ، در همه‏ اينها نشانه‏های قدرت و حكمت پروردگار است . يعنی همه اينها قوانين و نظاماتی دارند و شناختن اين نظامات شما را به توحيد نزديك می‏كند .
قرآن صريحا مردم را به مطالعه در اين امور توصيه كرده و می‏دانيم مطالعه‏ همين هاست كه منجر به علم فلك و ستاره شناسی ، زمين شناسی ، درياشناسی،علم كائنات جويه ، حيوان شناسی و غيره شده است . همچنين است در سوره‏ جاثيه آيه2 و سوره فاطر آيه 25 و بسياری آيات ديگر . قرآن كتابی است كه اولين مرتبه كه نازل شد سخن خود را با ” خواندن ” علم ” و ” كتابت ” آغاز كرد . وحی قرآن با تذكر اينها آغاز گشت‏ إقرأ باسم ربك الذی خلق . خلق الانسان من علق . إقرأ و ربك الاكرم‏ . الذی علم بالقلم » صريح‏ترين توصيه‏های رسول خدا درباره علم است.
اين جمله از مسلمات همه مسلمانهاست كه رسول خدا فرمود : (طلب العلم فريضة علی كل مسلم ) تعلم و دانشجويی بر هر مسلمانی فرض و واجب است ( مسلمان است بايد دنبال علم برود )وفرمود :(أطلبوا العلم و لو بالصين ) علم را پی جويی كنيد ولو مستلزم اين باشد كه تاچين سفر كنيد يعنی علم مكان معين ندارد ، هر نقطه جهان كه علم هست برويد و اقتباس‏ كنيد

ديدگاه ها در اين مطلب .

طراحی و اجرا توسط : امید حسینایی