10-2- داستان | خانواده مطهر

10-2- داستان

محبت

محبت

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم روزى رسول اكرم صلى اللّه علیه و آله نشسته بود و یكى از فرزندانشان را روى زانوى خود نشانده و مى بوسید و به او محبّت مى كرد. در این هنگام مردى از اشراف جاهلیت خدمت...

ﺳﻪ ﺩﺭﺱ ﺍﺯ بهلول

ﺳﻪ ﺩﺭﺱ ﺍﺯ بهلول

ﺁﻭﺭﺩﻩﺍﻧﺪ ﮐﻪ ﺷﯿﺦ ﺟﻨﯿﺪ ﺑﻐﺪﺍﺩﯼ، ﺑﻪ ﻋﺰﻡ ﺳﯿﺮ، ﺍﺯ ﺷﻬﺮ ﺑﻐﺪﺍﺩ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺭﻓﺖ ﻭ ﻣﺮﯾﺪﺍﻥ ﺍﺯ ﻋﻘﺐ ﺍﻭ. ﺷﯿﺦ ﺍﺣﻮﺍﻝ ﺑﻬﻠﻮﻝ ﺭﺍ ﭘﺮﺳﯿﺪ. ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﺍﻭ ﻣﺮﺩﯼ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺍﺳﺖ. ﮔﻔﺖ: ﺍﻭ ﺭﺍ ﻃﻠﺐ ﮐﻨﯿﺪ ﮐﻪ ﻣﺮﺍ ﺑﺎ ﺍﻭ ﮐﺎﺭ ﺍﺳﺖ. ﭘﺲ...

آرامش در کجاست؟

آرامش در کجاست؟

ارگانی جایزه بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل ، آرامش را به تصویر بکشد. نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند. آن تابلو ها ، تصاویری بودند از خورشید به هنگام غروب ، رودهای آرام ،...

اشتیاق، راز موفقیت

اشتیاق، راز موفقیت

  مرد جوانی از سقراط پرسید راز موفقیت چیست. سقراط به او گفت، “فردا به کنار نهر آب بیا تا راز موفّقیت را به تو بگویم.”   صبح فردا مرد جوان مشتاقانه به کنار رود رفت. سقراط از او خواست...

ارزش زندگی

ارزش زندگی

روزی بهلول بر هارون وارد شد. هارون گفت: ای بهلول مرا پندی ده. بهلول گفت: اگر در بیابانی هیچ آبی نباشد تشنگی بر تو غلبه کند و می خواهی به هلاکت برسی چه می دهی تا تو را جرئه ای...

چه به فرزندانت یاد دادی؟

چه به فرزندانت یاد دادی؟

شیوانا با شاگردش از راهی می‌گذشت. در مسیر حرکت خود، مرد کالسکه‌رانی را دید که دو پسر نوجوانش را با سروصدای بلند دعوا می‌کرد. پسربچه‌ها هم هاج‌‌وواج به پدر و عابران خیره شده بودند و از ترس، به خود می‌لرزیدند....

چه پندی می گیریم؟

چه پندی می گیریم؟

حرکت به جلو ابوسعید ابوالخیر در مسجدی سخنرانی داشت مردم از تمام اطراف روستاها و شهرها آمده بودند، جای نشستن نبود و بعضی ها در بیرون نشسته بودند. پس شاگرد ابوسعید گفت شما را به خدا از آنجا که هستید...

اثر یک کلمه مثبت

اثر یک کلمه مثبت

کلاس اول یزد بودم سال1340، وسطای سال اومدیم تهران یه مدرسه اسمم را نوشتند شهرستانی بودم، لهجه غلیظ یزدی و گیج از شهری غریب ما کتابمان دارا آذر بود ولی تهران آب بابا معظلی بود برای من، هیچی نمی فهمیدم...

خاطره یک استاد: کمک به پدر و پاداش نیکو

چند روزی به آمدن عيد مانده بود. بیشتر بچه ها غایب بودند، یا اکثرا” رفته بودند به شهرها و شهرستان های خودشان یا گرفتار کارهای عید بودند اما استاد ما بدون هیچ تاخیری آمد سرکلاس و شروع کرد به درس...

فرصتی برای یادگیری

 فیلسوفی همراه با شاگردانش در حال قدم زدن در یک جنگل بودند و درباره ی اهمیت ملاقات های غیرمنتظره گفتگو می کردند . بر طبق گفته های ” استاد ” تمامی چیز هایی که در مقابل ما قرار دارند به...

شایسته دوستی

روزی بزرگی از کنار قصر پادشاه گذر می کرد. شاه که در ایوان کاخش مشغول به تماشا بود، او را دید و به سرعت به نگهبانانش دستور داد تا او  را به قصر آورند. شاه ضمن تشکر از او خواست که...

سخنرانی در مسجد

روزی یکی از بزرگان معرفت در مسجدی سخنرانی داشت مردم از تمام اطراف روستاها و شهرها آمده بودند، جای نشستن نبود و بعضی ها در بیرون نشسته بودند. پس شاگرد او گفت شما را به خدا از آنجا که هستید...

کدام مستحق تریم؟

شب سردی بود. پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه می خریدن. شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها می گذاشت و انعام می گرفت. پیرزن باخودش فکر می کرد...

آنچه باید پشت درب خانه گذاشت

آقای نجار، یک روز کاری دیگر را هم به پایان برد. آخر هفته بود و تصمیم گرفت یکی از دوستانش را برای صرف نوشیدنی به خانه اش دعوت کند. موقعی که نجار و دوستش به خانه رسیدند، قبل از ورود،...

اهمیت تفکر

پادشاهي مي خواست نخست وزيرش را انتخاب كند. چهار انديشمند بزرگ كشور فراخوانده شدند. آنان را در اتاقي قرار دادند و پادشاه به آنان گفت كه: «در اتاق به روي شما بسته خواهد شد و قفل اتاق، قفلي معمولي نيست...

قول پدر

در یکی از زلزله های بزرگی که در آمریکا به وقوع پیوست، یکی از مناطق با خاک یکسان شد و در کمتر از چند دقیقه بیش از هزاران کشته بر جای گذاشت. در این میان پدری دیوانه وار به سوی...

دنیا و آدم ها

پدر روزنامه می خواند ، اما پسر کوچکش مدام مزاحمش می شد . حوصله ی پدر سر رفت و صفحه ای از روزنامه را که نقشه ی جهان را نمایش می داد جدا و قطعه قطعه کرد و به پسرش...

آفتابگردان

گل آفتاب گردان رو به نور می چرخد و آدمی رو به خدا . ما همه‌ آفتابگردانیم. اگر آفتابگردان‌ به‌ خاک‌ خیره‌ شود و به‌ تیرگی، دیگر آفتابگردان‌ نیست. آفتابگردان‌ کاشف‌ معدن‌ صبح‌ است‌ و با سیاهی‌ نسبت‌ ندارد. اینها...

آراستگی هنر است

نصیحت های مادرانه بی بی اقدس یادش به خیر، نصیحت های مادرانه ی بی بی اقدس را می گویم؛ ساده بود و صمیمی. هم پندآموز بود و هم زندگی ساز. بعدازظهر روزهای تابستان، روی ایوان داغ از آفتاب می نشستم...

داستان هایی از امام رضا (ع)

داستان اول به دیوار شهر طوس نزدیک شدیم.صدای شیونی بلند شد.رفتیم طرف صدا.جنازه ای افتاده بود روی زمین.چند نفر هم میزدند توی سر و صورتشان. امام رضا{ع} از اسب آمدند پایین.جنازه را با مهربانی بغل کردند.دستشان را گذاشتند روی سینه...

پوستین کهنه

ایاز، غلام شاه محمود غزنوی (پادشاه ایران) در آغاز چوپان بود. وقتی در دربار سلطان محمود به مقام و منصب دولتی رسید، چارق و پوستین دوران فقر و غلامی خود را به دیوار اتاقش آویزان کرده بود و هر روز...

در جستجوی حقیقت

سودای حقيقت و رسيدن به سرچشمه يقين ، ” عنوان بصری ” را آرام‏ نمی‏گذاشت . طی مسافتها كرد و به مدينه آمد كه مركز انتشار اسلام و مجمع‏ فقها و محدثين بود . خود را به محضر مالك بن...

حکایت

یکی از وزرا را پسری کودن بود ، پیش یکی از دانشمندان فرستاد که مر این را تربیتی می کن مگر که عاقل شود روزگاری تعلیم کردش و مؤثر نبود پیش پدرش کس فرستاد که این عاقل نمی شود و...

به آسمان نگاه کن!

روزی ﻣﻬﻨﺪﺱ ﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻧﯽ، ﺍﺯ ﻃﺒﻘﻪ ﺷﺸﻢ ﻣﯽﺧﻮﺍست ﮐﻪ ﺑﺎ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﮐﺎﺭﮔﺮﺍنش ﺣﺮﻑ ﺑﺰند… ﺧﯿﻠﯽ ﺍﻭ را ﺻﺪﺍ ﻣﯿﺰند ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺷﻠﻮﻏﯽ ﻭ ﺳﺮﻭ ﺻﺪﺍ، ﮐﺎﺭﮔﺮ ﻣﺘﻮﺟﻪ نمیشود. ﺑﻪ ﻧﺎﭼﺎﺭ ﻣﻬﻨﺪﺱ، یک اسکناس  هزار تومانی به پایین می‌اندازد ﺗﺎ...

یک داستان کوتاه و یک نتیجه

مردی برای کار کردن در یک چوب بری استخدام شد و تصمیم گرفت برای بهبود وضعیت خانواده خود خوب کار کند. روز اول او توانست بیست درخت را ببرد. رئیسش به او تبریک گفت و او را به ادامه کار...

چگونه ببینیم؟

مي گويند در کشور ژاپن مرد ميليونري زندگي مي کرد که از درد چشم خواب بچشم نداشت و براي مداواي چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزريق کرده بود اما نتيجه چنداني نگرفته بود. وي پس از مشاوره...

کلید بهشت

سه جوان بودند که به کشوری مسافرت کردند و هیچ خانه ای نیافتند مگر یک آپارتمان، آن هم در طبقه ی ۷۵ ام. آن ها در این طبقه اقامت کردند. مسئول پذیرش به ایشان گفت: سیستم ما، مثل سیستم شما...

درس های زندگی

پادشاه بزرگ یونان، الکساندر، پس از تسخیر کردن حکومت های پادشاهی بسیار، در حال بازگشت به وطن خود بود. در بین راه، بیمار شد و به مدت چند ماه بستری گردید. با نزدیک شدن مرگ، الکساندر دریافت که چقدر پیروزی...

تدبیر

در یک شرکت بزرگ که وسایل آرایشی بسیار معتبری تولید می شد، یک مورد به یاد ماندنی اتفاق افتاد: شکایتی از سوی یکی از مشتریان به کمپانی رسید. او  اظهار داشته بود که  هنگام خرید یک بسته صابون  متوجه شده...

دسته گلی برای مادر

  مردی مقابل گل فروشی ایستاده بود و می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود. وقتی از گل فروشـی خارج شد، دختری را دید که روی جـدول خیابان نشستـه بود...

کمی تلنگر……

  تـــــابلو … نقاش را پـــر آوازه کرد ! شعــــر شاعـــر به تیراژهای چند هزار تایی رسید ! و کارگردان … اسکار را محکم در دستانش میـــــفشارد ! . . . . ولی … هنــــــــوز … سر همان چهـــــار راه...

داستان ساعت گم شده

روزی کشاورزی متوجّه شد ساعتش را در انبار علوفه گم کرده است.  ساعتی معمولی امّا با خاطره ای از گذشته و ارزشی عاطفی بود.  بعد از آن که در میان علوفه بسیار جستجو کرد و آن را نیافت از گروهی...

داستان

  من مسافرم جهانگردی به دهکده ای رفت تا زاهد معروفی را زیارت کند و دید که زاهد در اتاقی ساده زندگی می کند. اتاق پر از کتاب بود و غیر از آن فقط میز و نیمکتی دیده می شد....

داستان و نتیجه

  دختر کوچولو وارد بقالی شد و کاغذی به طرف بقال دراز کرد و گفت: مامانم گفته چیزهایی که در این لیست نوشته بهم بدی، این هم پولش… بقال کاغذ رو گرفت و لیست نوشته شده در کاغذ را فراهم...

یک روز سرد زمستانی

  ظهر یك روز سرد زمستانی، وقتی امیلی به خانه برگشت، پشت در پاكت نامه ای را دید كه نه تمبری داشت و نه مهر اداره ی پست روی آن بود. فقط نام و آدرسش روی پاكت نوشته شده بود....

اثبات عشق

  پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم…ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم، سالهای اول زندگیمون خیلی خوب بود…اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس می کردیم…می دونستیم بچه دار نمی...

بزرگترین افتخار

  پسر کوچولو به مادر خود گفت : مادر داری به کجا می روی؟ مادر گفت:عزیزم خانم دکتر معروفی که از محبوبیت زیادی برخوردار است به شهر ما آمده است.این طلایی ترین فرصتی است که می توانم او را ببینم...

استجابت دعا

  استجابت دعا یک کشتی در یک سفر دریایی در میان طوفان در دریا شکست و غرق شد و تنها دو مرد توانستند نجات یابند و شنا کنان خود را به جزیره کوچکی برسانند. دو نجات یافته هیچ چاره ای...

ایمیل

  مرد بیکاری برای سِمَتِ آبدارچی در مایکروسافت تقاضا داد. رئیس هیئت مدیره مصاحبه‌ش کرد و تمیز کردن زمین‌ رو به عنوان نمونه کار دید و گفت: «شما استخدام شدین، آدرس ایمیل‌تون رو بدین تا فرم‌های مربوطه رو واسه‌تون بفرستم...

انسانیت، ساده یا پیچیده؟

چند وقت پیش با پدر و مادرم رفته بودیم رستوران، افراد زیادی اونجا نبودن ,  3نفر ما بودیم با یه زن و شوهر جوان و یه پیرزن  و پیر مرد که نهایتا 60-70 سالشون بود. ما غذا مون رو سفارش...

برای آشکار شدن حکمت هر چیزی، باید صبر کرد

مردی شاخه ای را که یك پیله پروانه در آن انتظار تولد را می کشید، پیدا كرد و با خود به خانه برد یك روز سوراخ كوچكی در پیله پروانه ظاهر گشت او نشست و ساعتهای متمادی به تلاش غریزی...

شکوفایی

دانه‌ كوچك‌ بود و كسی‌ او را نمی‌دید. سال‌های‌ سال‌ گذشته‌ بود و او هنوز همان‌ دانه‌ كوچك‌ بود.دانه‌ دلش‌ می‌خواست‌ به‌ چشم‌ بیاید اما نمی‌دانست‌ چگونه. گاهی‌ سوار باد می‌شد و از جلوی‌ چشم‌ها می‌گذشت گاهی‌ خودش‌ را روی‌...

صداقت

دویست و پنجاه سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت.با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند.وقتی خدمتکار پیر قصر ماجرا...

آرزو

همگی به صف ایستاده بودند تا از آنها پرسیده شود ؛ نوبت به او رسید : “دوست داری روی زمین چه کاره باشی؟” گفت: می خواهم به دیگران یاد بدهم، پس پذیرفته شد! چشمانش رابست، دید به شکل درختی در...

قضاوت

مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود: پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به...

احساس خوشبختی

روزی زنی روستائی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود، بیمار شد شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و از موتورش براى‌ حمل و نقل کالا در شهر استفاده مى‌کردبراى اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلت خود کرد....

ماجرای یک تصمیم

    آلفرد نوبل از جمله افراد معدودی بود که این شانس را داشت تا قبل از مردن، آگهی وفاتش را بخواند! حتما می دانید که نوبل مخترع دینامیت است. زمانی که برادرش لودویگ فوت شد، روزنامه‌ها اشتباهاً فکر کردند...

داستان عابد و ابلیس

    در میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند : فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند ! عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند… ابلیس به صورت...

معنای خانواده

با عابر پیاده ای که در حال عبور بود برخورد کردم اووه !! معذرت میخوام… من هم معذرت میخوام , دقت نکردم … ما خیلی مؤدب بودیم ، من و این غریبه خداحافظی کردیم و به راهمان ادامه دادیم اما...

داستان

در روز اول سال تحصیلى ، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه ، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى...

قدر مادر

داستان من از زمان تولّدم شروع می‎شود. تنها فرزند خانواده بودم؛ سخت فقیر بودیم و تهی‎دست و هیچ گاه غذا به اندازهء کافی نداشتیم. روزی قدری برنج به دست آوردیم تا رفع گرسنگی کنیم. مادرم سهم خودش را هم به...

رؤیای خود را دنبال کن

من دوستي به نام مانتي رابرتز دارم كه يك مزرعه پرورش اسب دارد. يك روز كه در حال صحبت بوديم او داستاني را براي من نقل كرد. داستان پسري كه فرزند يك تعليم دهنده اسب دوره گرد بوده كه از...

بچه ها به حضور پدرانشان نیازمندند

مردی، دیروقت، خسته از سرکار به خانه بازگشت. دم در، پسر پنج ساله اش را دید که در انتظار او بود: – بابا! یک سوال از شما بپرسم؟ – بله حتما”. چه سوالی؟ – بابا، شما برای هر ساعت کار،...

مداد

پدر بزرگ، درباره چه مي نويسيد؟ درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه مي نويسم، مدادي است که با آن مي نويسم. مي خواهم وقتي بزرگ شدي، مثل اين مداد بشوي. پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چيز خاصي در آن نديد: –اما اين...

راز آینه

چندين سال پیش بود. ما در یک خانواده خیلی فقیر در یک ده دور افتاده به نام “روکی” ، توی یک کلبه کوچك زندگی می کردیم. روزها در مزرعه کار می کردیم و شبها از خستگی خوابمان می برد. کلبه...

استقامت

در سال 1968 مسابقات المپيك در شهر مكزيكوسيتي برگزار شد. در آن سال مسابقه دوي ماراتن يكي از شگفت انگيزترين مسابقات دو در جهان بود. دوي ماراتن در تمام المپيكها مورد توجه همگان است و مدال طلايش گل سرسبد مدال هاي المپيك. اين...

هزار سال زندگی

دو روز مانده به پايان جهان،تازه فهميد كه هيچ زندگى نكرده است… تقويمش پُر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقى مانده بود.پريشان شد و آشفته و عصبانى،دستش را به آسمان به حالت اعتراض بلند كرد و به...

درخت بخشنده

روزگارى درختى بود و او عاشق يك پسر كوچك بود.و هر روز آن پسر مى آمد و برگ هاى درخت را جمع مى كرد و از آن ها تاج مى ساخت و نقش شاه جنگل را بازى مى كرد.او از...

کیک بهشتی

  پسر كوچكى براى مادر بزرگش توضيح مى داد كه چگونه همه چيز ايراد دارد : مدرسه ؛ با تكاليف سخت و مطالبى كه شايد هيچگاه به كارم نيايد. خانواده ؛ مشكلات فقر و اينكه سطح زندگىِ ما از خيلى...

زیباترین قلب

مرد جوانى وسط شهر ايستاده بود و ادّعا ميكرد كه زيباترين قلب در شهر،متعلّق به اوست. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه اى بر آن وارد نشده بود.همه ى مردم شهر تصديق كردند كه به راستى قلب او زيباترين...

داستان: (وجدان)

چشمان بی فروغ پیرمرد بیمار نشان می داد که وی چند قدمی با مرگ فاصله ندارد. سه پسر او جعفر و قاسم و عماد به دور تخت او گرد آمده بودند تا با مردی که برای تربیت آنها رنج فراوان...

ترا دوست دارم مادر

  زمانی که من بچه بودم، مادرم علاقه داشت گه گاهی غذای ساده صبحانه را برای شب هم آماده کند. یک شب را خوب یادم مانده که مادرم پس از گذراندن یک روز سخت و طولانی در سر کار، شام...

فراموش نكنيد

مردی مقابل گل فروشی ايستاد.او می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر ديگری بود سفارش دهد تا برايش پست شود. وقتی از گل فروشی خارج شد ٬ دختری را ديد که در کنار درب نشسته بود و گريه...

داستان

روزى پيامبر اکرم (ص) دوازده درهم به حضرت على‌(ع) داد و فرمود: «لباسى براى من تهيه کن» على (ع) به بازار رفت و لباسى به همان قيمت تهيه کرد و خدمت رسول اکرم‌(ص) آورد. پيامبر فرمود: «اگر لباس ارزان‌تر يا...

خدایا! دانایی را چراغ راهمان کن

جهنم تاریک بود. جهنم سیاه بود . جهنم نور نداشت. شیطان هر روز صبح از جهنم بیرون می آمد و مشت مشت با خودش تاریکی می آورد. تاریکی را روی آدم ها می پاشید و خوشحال بود، اما بیش از...

با خدا برگرفته از فرهنگ برزيل

شبی در خواب ديدم مرا می‌خوانند، راهی شدم، به دری رسيدم، به آرامی در خانه را كوبيدم. ندا آمد: درون آی. گفتم: به چه روی؟ گفت: براي آنچه نمي‌دانی. هراسان پرسيدم: براي چو منی هم زمانی هست؟ پاسخ رسيد: تا...

بودن يا نبودن-(دكترمحسن بهشتي پور)

دكتر شريعتي انسان ها را به چهار گروه زير دسته بندي كرده است: دسته اول : آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم نیستندعمده آدم‌ها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آن‌هاست که قابل...

جواز بهشت

روزي مردي خواب ديد که مرده و پس از گذشتن از پلي به دروازه بهشت رسيده است. دربان بهشت به مرد گفت: براي ورود به بهشت بايد صد امتياز داشته باشيد، کارهاي خوبي را که در دنيا انجام داده ايد،...

سم

دختري ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولي هرگز نمي توانست با مادرشوهرش کنار بيايد و هر روز باهم جرو بحث مي کردند.عاقبت يک روز دختر نزد داروسازي که دوست صميمي پدرش بود رفت و از اوتقاضا کرد تا...

خانم نظافتچي

در امتحان پايان ترم دانشکده پرستاري، استاد ما سوال عجيبي مطرح کرده بود. من دانشجوي زرنگي بودم و داشتم به سوالات به راحتي جواب مي دادم تا به آخرين سوال رسيدم، نام کوچک خانم نظافتچي دانشکده چيست؟ سوال به نظرم...

تصميم مهم

در يکي از روستـاهاي ايتاليـا، پسر بچه شـروري بود که ديگران را با سخنـان زشتش خيلي ناراحت مي کرد. روزي پدرش جعبه اي پر از ميخ به پسر داد و به او گفت: هر بار که کسي را با حرفهايت...

بهلول

نقل كرده اند بهلول چوبى را بلند كرده بود و بر قبرها مى زد، گفتند: چرا چنين مى مى گفت : صاحب اين قبر دروغگوست ، چون تا وقتى در دنيا بود دايم مى گفت : باغ من ، خانه...

داستان طناب

داستان را در دلتان با صداي بلند و با توجه بخوانيد. مطمئنا تا سال ها آن را در خاطر خواهيد داشت.داستان درباره يك كوهنورد است كه مي خواست از بلندترين كوه ها بالا برود او پس از سال ها آماده...

زنگ عدالت

یكى از پادشاهان در ميدان مركزى شهر برجى ساخت و بالاى آن زنگى آويخت. ريسمانى نيز به آن بست كه تا زمين مى‏رسيد. او اعلام كرد هر ستمديده‏اى كه اين زنگ را بكوبد، بايد به كار او رسيدگى كنند و...

حدس بزن

وپان باهوش : چوپانی مشغول چراندن گله گوسفندان خود در یك مرغزار دور افتاده بود. ناگهان سر و كله ی یك اتومبیل جدید كروكی از میان گرد و غبار جاده های خاكی پیدا شد. راننده ی آن اتومبیل كه یك...

با خدا برگرفته از فرهنگ برزيل

با خدا برگرفته از فرهنگ برزيل شبی در خواب ديدم مرا می‌خوانند، راهی شدم، به دری رسيدم، به آرامی در خانه را كوبيدم. ندا آمد: درون آی. گفتم: به چه روی؟ گفت: براي آنچه نمي‌دانی. هراسان پرسيدم: براي چو منی...

حكايت

شبی شیخ ابوالحسن خرقاني با خداوند سبحان  مناجات کرد و گفت :” خداوندا، فردای قیامت به وقت آن‌که نامه‌ی اعمال هر یکی به دست دهند و کردار هر یکی بر ایشان نمایند‌، چون نوبت من آید و فرصت یابم من...

حكايت

بهترين سخن‌ها آن است كه مفيد باشد، نه كه بسيار. «قـل هـو الله احد» اگر چه اندك است به صورت، اما بر «بقره»، اگر چه مُطوَّل است، رجحان دارد – از روي افادت.* سخن اندك و مفيد همچنان است كه...

بهشت و جهنم

یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت: “خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟” خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به...

حرف دل-(دکتر محسن بهشتي پور)

با سلام اين مطالب را يكي از دوستانم برايم فرستاده بودند فكر كردم بد نيست براي شما هم در سايت بياورم . چقدر خوب مي شود امشب قبل از خواب يك قلم وكاغذ دست ميگيرفتيم و اعمال خود را ارزيابي...

داستان روزی که باغبانی کردم

عصری باغبانی کردم. برای بیشتر آدم‌ها که همه چیز را با عقل سلیم‌شان می‌سنجند، باغبانی در کویر یک لطیفه‌ی خنده‌دار است. اما اطراف خانه‌ی کویری من درخت دارد. و من بیشتر شب‌ها که قرار است با ستاره‌ها صحبت کنم درخت‌ها...

جستجوي ارزش زندگي در پول!

روزي يك استاد بزرگ يك چك ضمانتي نسبتاً با ارزش  را در دست گرفت و به شاگردان خود نشان داد و گفت: چه كسي اين چك را مي خواهد؟ همه دستها بالا رفت. او آن چك را مچاله كرد و...

طراحی و اجرا توسط : امید حسینایی